X
تبلیغات
رایتل

ترجمه خطبه البیان گفتار امیرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخرالزمان

پنج‌شنبه 14 خرداد 1394 ساعت 06:26
ترجمه خطبه البیان  گفتار امیرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخرالزمان 
+ متن خطبه البیان

 

ترجمه خطبه البیان  گفتار امیرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخرالزمان 


منبع:

http://www.tanhamonji.com/fa/bookview.html?ItemID=45664&BookArticleID=52138



گفتار امیرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخرالزمان

ترجمه خطبه البیان

عبدالله بن مسعود - به اسنادی که در متن خطبه مذکور افاد - گوید: زمانی که امیرالمومنین امر خلافت را عهده دار گردید، پس از سه روز به بصره آمد و به مسجد جامع مسجد شرفیاب شده برفراز منبر قرار گرفت و سخنانی ایراد فرمود که عقول را به شگفتی و بدنها به لرزه افکند. مردم چون این سخنان را از حضرتش بشنیدند بسیار گریستند و صداها را به فریاد و ناله و شیون بلند کردند. امیرمومنان علیه السلام در آن جمع فرمود که: رسول خدا صلی الله علیه و آله با او در نهان سخن گفته و اسرار پنهانی که میان خدا و پیامبرش وجود داشته برای او بازگو کرده است. از این رو، نوری که در روی پیغمبر بود به روی علی بن ابی طالب علیه السلام منتقل شده است. پیامبر خدا در بیماری و مرضی که منجر به وفاتش گردید امیر مومنان را وصیت کرد که خطبه البیان را بر مردم انشا کند که در آن علم گذشته و آینده و آنچه که واقع شده و می شود - تا روز رستاخیز - آمده است.
امیر مومنان هم بعد از رحلت پیامبر به پاخاست، در حالی که بر ظلم و ستم امت صبر پیشه کرده بود. چون عمر حضرتش به لب بام رسید و زمان آن بود که به وصیت پیامبر عمل نماید، حضرتش برای مردم خطبه ای ایراد فرمود که خطبه البیان ش خوانند. امیر مومنان در بصره و بر فراز منبر قرار گرقت و خطبه ای ایراد کرد که آخرین خطبه خضرتش بود. حضرت در آن خطبه ستایش خدا را بجا آورد و بر او ثنا گفت و یادی از پیامبر خدا نمود. آنگاه فرمود: ای مردم! من و حبیبم بسان این دو انگشتیم، و اشاره فرمود به انگشت سبابه و وسطای خود. آنگاه فرمود: اگر آیه ای از کتاب خدا نبود، هر آینه خبر می دادم شما را به آنچه که در آسمانها و زمین است و آنچه که در دل زمین جای دارد که بر من چیزی از آن بنهان نباشد و کلمه ای از نظرم دور نمانده است. البته به من وحی [1] نمی شود، بلکه آنچه که به من می رسد دانشی است که رسول خدا به من تعلیم فرموده است. هر آینه پیامبر خدا با من به سر سخن گفت و هزار مساله در میان نهاد که هر مساله هزار باب دارد و بر هر بابی هزار فرع متفرع است. بپرسید از من پیش از آن که مرا نیابید. بپرسید از من از آنچه در زیر عرش است تا خبر دهم شما را. اگر نبود که گوینده ای از شما بگوید: که علی بن ابی طالب جادوگر است، - چنانچه در حق پسر عمم گفته شد - هر آینه خبر می دادم شما را به جایگاه رویایتان و دفینه های پنهان در زیر زمین. هر آینه خبر می دادم شما را از اعماق زمین. و این است آن خطبه ای که خطبه البیان ش گویند.
به نام خداوند بخشاینده مهربان
سپاس خدایی را که آسمانها را به قلم صنعش - بی آنکه الگویی برای او باشد - بیافرید، و گستردنیها را هموار کرد، و کوهها را در جای خود تثبیت نمود، و چشمه ساران از زمین جوشانید و جاری ساخت، و بادها را فرستاد، و افلاک را فراهم آورد و در مسیری مشخص به حرکت در آورد. سپاس از آن خدایی است که ماههای سال را ایجاد کرد، و ابرها را مسخر خویش گردانید، و منزلگاههای ماه - در آسمان - را تقسیم نمود، و سیاهی را بر شبهای تار فروریخت، و اجسام را پدید آورد، و ابرها را بیافرید، و ازمنه را بیافکند. اوست سر منشا امور، و تضمین کننده روزى، و به هم آورنده استخوانهای پوسیده. ستایش می کنم او را بر روزیها و فراوانیشان. شکر می کنم او را بر نعمتها و استمرارشان. شهادت می دهم که معبودی جز خدا نیست. اوست یکتای بی همتا. شهادتی که گوینده بدان را به اسلام می کشاند، و او را از عذاب روز رستاخیز ایمن می دارد. شهادت می دهم که محمد بنده او و خاتم فرستادگانش است. اوست که دعوت حق را منتشر ساخت. خداوند او را به سوی امتی گسیل داشت که به بندگی بتها دل مشغول بودند. بر اثر پرستش بتها افراد قابل در وادی گمراهی در غلتیده بودند. پرواز کنندگانشان با زبان عصیانگری هدایت گشته بودند و فریب خورده به سبب زیور نادانی و گمراهی مرتکب اشتباه شد. رسول خدا پیام خود را رساند حال آنکه بر مفاد آن آگاه بود، و به سبب قرآن دعوت شیطان را محو و نابود نمود، و بینی نادانان عرب و بزرگانشان را به خاک مذلت مالید تا اینکه دعوتش به حق و حقیقت، صبح را برای امت به ارمغان آورد. بر این امت به سبب پیامبر و پیامش دعوت بزرگ راست آمد و ریشه هایش پاک و پاکیزه گشت. ای مردم! مثل سیر کرد و عمل ثابت گردید. ترس نزدیک شد و اجل فرارسید. با زمان رخت بر بستن از این دنیا فاصله چندانی ندارم و از عمرم جز اندک زمانی بیش باقی نمانده است. پس بپرسید پیش از آنکه مرا در میان خود نیابید. ای مردم! منم آگاه کننده از اسرار کائنات. منم آشکارگر آیات کتاب خداوندى. منم کشتی نجات. منم سر ناپیدا. منم کسی که دارای دلایل روشن است. منم سر منشا جوشش فرات. منم کسی که تورات را به زبان عربی ترجمه نمود. منم نزدیک کننده پراکنده ها. منم پدید آورنده معجزات و خوارق عادات. منم سخن. گوینده با مردگان. منم گشاینده سختیها. منم حلال مشکلات. منم زایل کننده شبهات. منم شیر بیشه نبرد. منم از بین برنده سختیها. منم نشانه خداوند صاحب اختیار. منم حقیقت اسرار. منم در ظاهر علی ای که حیدر کرار است (یعنی در نبرد هیچگاه پشت به دشمن نمی کند و همیشه به پیش می تازد). منم وارث دانش خداوندى. منم درهم کوبنده کافران. منم پدر امامان پاکباز. منم ماه در برج سرطان. منم دنباله شب پانزدهم ماه. منم شیر شره. منم سعد زهره. منم [سیاره] مشتری ستارگان. منم [سیاره] زحل ستارگان پر نور. منم چشم دو ستاره شرطین. منم گردن سبطین (دو سده متوالی). منم حمل اکلین. منم عطارد فضیلت. منم قوس عراک. منم فرقد سماک. منم مریخ فرقان. منم شاهین ترازو. منم ذخیره مردان شاکر. منم تصحیح کننده زبور. منم تاویل برنده تاویل. منم مصحف انجیل. منم فصل الخطاب. منم ام الکتاب. منم ریسمان ابرار. منم صاحب بقره. منم سنگین کننده ترازوی اعمال. منم برگزیده آل عمران. منم بزرگ بزرگان. منم تمامی انعام. منم پنجمین از اصحاب کسا. منم روشنگر زنان. منم صاحب اعراف. منم کمر شکن گذشتگان. منم دایر مدار کرم. منم توبه شخص پشیمان. منم صاد و میم. منم سر ابراهیم خلیل. منم محکم کننده رعد. منم سعادت کوشش کننده. منم نشانه آشکار معبود. منم استنباط گر هود. منم بخشش خلیل. منم آیه بنی اسرائیل. منم مخاطبین اصحاب کهف. منم دوستدار صحف. منم راه استوار. منم روشنگر مریم. منم سوره کسی که قرآن تلاوت کند. منم تذکره آل طه. منم ولی پاک سرشتان. منم ظاهر شونده با انبیا. منم تکرار کننده فرقان. منم نعمت خداوند رحمان. منم محکم کننده سوره های طواسین. منم پیشروی آل یاسین. منم حاء سوره حوامیم. منم سیراب کننده زمر. منم نشانه ماه. منم نگاهبان کمینگاه. منم ترجمه صاد. منم صاحب کوه طور. منم حقیقت شادى. منم بلندای کوه قاف. منم کوبنده احقاف. منم ترتیب گر صافات. منم شرکت کننده در ذاریات. منم سوره واقعه. منم سوره های عادیات و قارعه. منم سوره قلم. منم چراغ تاریکیها. منم نزدیک کننده. منم تاویل گر قرآن. منم آشکار کننده بیان (قرآن). منم صاحب ادیان. منم سیرابگر تشنه لب. منم بند ایمان. منم قسمت کننده بهشت. منم کیوان امکان. منم روشنگر امتحان. منم نجات دهنده از آتش دوزخ. منم حجت خداوندی بر جن و بشر. منم پدر امامان پاکباز. منم پدر مهدی که در آخر الزمان قیام کند. آن گاه مالک اشتر برخواست و عرض کرد: ای امیر مومنان! چه هنگامی قائم از فرزندان تو قیام می کند؟ حضرت فرمود: آن زمان که باطل و ناچیز پیشرفت کند و حقایق سبک و خوار شود و برسد آنچه که خواهد رسید. جور و فساد بر پشت مردم سنگینی کند. کارها به یک دیگر نزدیک شود و آشکارا کردن خبرها ممنوع گردد و بینی مالک به خاک مالیده شود. پای کوبنده در راه شر پای بفشرد و سقوط کننده در وادی جهل و ضلالت در غلتد. قنوات خشک شود و قبایل و عشایر از فرمان امام عادل بیرون روند و سختیها و کینه ها شدت گیرد. جمعیتها پراکنده گردد و نفوس کوتاه عمر شوند. فتنه های بی شمار مردمان را سرگردان و متحیر کند و اندیشه های ناصواب برانگیخته شود. مردمان درنده خوی گرگ صفت و خارپشت طبیعت بر خروش و غوغا گرد هم آیند. امواج فتنه و بلا و صدای مخالف و مخالفین به جنبش در آید. حاجیان از انجام مراسم حج ناتوان گردند و شیفتگیها و آشفتگی و آزمندی تشدید یابد. بدیها پی در پی و هلاکتها و عذابها نزدیک به یک دیگر شوند. جنگجویان باهم گلاویز شده و آتش جنگ و اختلاف زبانه کشد. در میان اعراب اختلاف افتد و بازجوییها سخت شود. ترسندگان پای به عقب گذارند و وامها وا خواست شود. اشکها از چشمها روان گردد و مردمان سست اندیشه فریب خورند. شادمانیها از بین رود و شادی کننده ای نباشد. بانگ فریاد از هر سو بر آید و شورشیان سر به شورش بردارند و در هر شهر و منطقه ای به زد و خورد پردازند. روسا از مرئوسین خود به عجز و لابه افتند و نور آفتاب توانایی غلبه بر تاریکی را از کف بدهد. گوشها نشنوند و عفت و پاک دامنی از میان برود. دادخواهی و درستی مورد ملامت و اعتراض واقع گردد و شیطان بر امور چیره و مستولی شود. گناهان رو به فربهگی نهد و زنان حاکم گردند و حوادث گرانبار شود. نااهلان سموم اخلاقی را سم پاشی کنند و جست و خیز کنندگان هجوم آوردند. خواهشهای نفس تنوع یابد و بلایا بزرگ گردد و شکوه ها فراوان شود و اختلافات و مشاجرات دنباله دار شود. متجاسر متجاوز بسی پا از گلیم خود فراتر نهد. خشمگینان فراوان به خشم آیند و به جنگ و خونریزی اقدام کنند. سخت گیرندگان به تجاوز و تاخت و تاز سرگرم شوند و طاعنان در دین حاضر جواب گردند. شدت نبرد و معرکه ها بیابانها را غبار آلوده گرداند و بر اثر خشکسالی عالی از آب و گیاه نماید. بانگ و فریاد سلاطین و زمامداران گوش فلک را کر کند و سنگ دل سخت کردار در تیر اندازی غالب آید. ستم پیشگان خاک مذلت بر مردم فرو پاشند. زلزله زمین را فراگیرد و اقامه حدود و واجبات الهی معطل ماند. امانت ضایع گردد و خیانت و کژدستی نمایان شود. محافظه کار بسی ترسان باشد و خشم و کینه توزی شدت یابد و مرگ سبب هراس بیش از اندازه مردمان شود. اشرار امور را در دست گیرند و اخیار بازنشسته شوند. پلیدی بر دارندگان و ثروتمندان مستولی شود و مردمان شقاوت پیشه به آرزوی خود رسند. دانشمندان و بزرگان قوم به کژ اندیشی روی آورند و امور بر آنان مشتبه گردد. سستی و پا به گل ماندن در کارها امری رایج باشد. در قرعه زدن حریص و بخیل غالب شود و رستگار و فیروزی یافته ای یافت نشود. راحتی و آسایش از مردم بازداشته شود. پر خوری رواج یابد. مهموم از سر ناشکیبایی و ترس مفرط و آزمندیش سر به گریبان فرو برد. مرد از ترسناکی گریزان شود و اوضاع تیره و تار گردد. افراد از پریشانی به ورطه هلاکت افتند و روزگاری پیش آید که هر کس از وخامت اوضاع روی ترش کند و مردان شیر خوی سخت منکوب شوند. گوساله ای که تازه بنیه گرفته به آهستگی بدود (کنایه است از کودک گوساله صفت که روی کار بیاید و در امور عامه دخالت کند، یا کسی که در میانه مردم تفرقه افکنی کند و شق عصای مسلمانان نماید و یا در آسمان برقی که به آهستگی سیر کند ظاهر گردد که راست و دراز باشد و به جانب راست و چپ میل نکند). از بالا به پایین افتد چیزی که بس شگفت باشد و روشن گرداند افیق را (که مراد گردنه افیق باشد که در کتاب الملاحم و الفتن ذکر شده است). دور کند دور کننده را و به جستجو در آورد جستجو کننده را و به کوشش وادارد کوشش کننده را و به مشقت و رنج و تعب اندازد به مشقت و رنج و تعب اندازنده را و خشمگین گرداند خشم گیرنده را. خون به رایگان و باطل ریخته شود و کینه جو از شهری به شهری به شتاب پیغام فرستد. آزمندی فزونی یابد و قبایل پراکنده شوند. شماتت کنندگان یک دیگر را شماتت کنند. کهنسالان به مشقت و رنج و تعب افتند و گرفتاران درهم شکنند. خشمگینان اندوهگین و پشیمان شوند و رنجبر به اندکی از مال (کمتر از آنچه که استحقاق دارد) برسد و به سختی و مشقت افتد. سوگند به ستاره حلقه دار، قرآن زر و زیور داده شود، و خوانها و
گستردنیها سرخ گردد. آن زمان که به حالت تسدیس رسد شرطان (که منزل اول از منازل ماه است) و به حالت تربیع رسد زبرقان (یعنی ماه) و به حالت تثلیث رسد حمل و در خانه سهم (یعنی در حال مقارنه باشد) واقع شود زحل و ناپدید شود هر چیزی که به چیز دیگری بازگردد. عبور از بیابانهای میان مکه و بصره ممنوع شود و فرمانها و حکمها و اندازه گیریها ثابت شود و نشانهای دهگانه ظاهر و کامل شود و زهره به حالت تسدیس رسد و سختی فراگیر شود (یا گروهی از مردمان پراکنده از اطراف و اکناف گرد هم آیند). گروه پهن بینیها از جانب مشرق ظاهر گردند که پست است استخوانهای بینیهایشان و به توهم افتند کوتاه بالایان درشت اندام بزرگ پیکر که مردمانی نیک و گرانمایه (ظاهرا مراد حسنی و شعیب بن صالح باشند) بر آنها غالب شوند و معیوب کنند زنهای آزاد را و مالک شوند جزیره ها را. آنان سر منشا نیرنگها و فریبکاریها و بی وفاییها باشند. آنان خراسان را ویران کنند و ملازمین خانها را از خانه نشینی به کارشان بازگردانند و حصارها را ویران کرده آشکار کنند آنچه را که پنهان و حفظ شده است. آن گاه شاخساران قطع کنند و عراق را فتح نمایند و در مخالفت و دشمنی و زیان رساندن و خونی که ریخته می شود بر یک دیگر سبقت جویند. پس در این هنگام در انتظار خروج صاحب الزمان باشید. آن گاه حضرتش بر بالاترین پله منبر نشسته و آهی کشیدند. آن گاه فرمودند: آه از سخن گفتن لبها و پژمرده شدن دهانها. راوی گوید: آن گاه حضرت به جانب چپ و راست خود نگاهی کرده متوجه جماعتی از بزرگان و موجهین اهل کوفه شدند. بزرگان قبایل در پیش روی حضرت در سکوتی کامل فرو رفته بودند در حالتی که گوئیا مرغ آسمان بالای سر ایشان نشسته است. حضرت آهی سرد از دل بر کشیدند و ناله ای اندوهگین سر دادند و اندک زمانی کوتاه آرام گرفتند. در این حال سوید پسر نوفل که از سران خوارج بود از روی تمسخر به پا خواست و گفت: ای امیر مومنان! آیا تو در آن زمان که از آن یاد می کنی حاضر هستى؟ و آگاهی بدانچه که خبر می دهى؟! راوی می گوید: امام علیه السلام متوجه او گردید و بر قامتش نگاهی خشم آلوده افکند. سوید بن نوفل صیحه ای بلند به سبب بزرگی عذابی که بر او نازل شده بود زد و جابجا جان به جان آفرین تسلیم نمود. جسدش را از مسجد بیرون بردند در حالی که پاره پاره شده بود. حضرت پس آن گاه فرمود: آیا به مانند منی را استهزا می کنند؟ یا بر همچون منی اعتراض می نمایند؟ آیا سزاوار است که همچو منی سخن گوید به چیزی که نمی داند و ادعا کند چیزی را که برای او سزاوار نیست؟ به ذات خدا سوگند، باطل کنندگان حجت خدا به هلاکت خواهند رسید، که اگر بخواهم باقی نمی گذارم بر روی زمین کافری که خدا را انکار کند و نه منافقی که پیامبر را پذیرا نمی گردد و نه کاذبی که کمر به تکذیب وصی بسته است. از حزن و اندوهی که مرا فراگرفته شکایت به درگاه خدا می برم و می دانم از جانب خدا آنچه را که نمی دانید. راوی می گوید: در این هنگام صعصعه بن صوحان و میثم و ابراهیم بن مالک اشتر و عمرو بن صالح به پاخواسته گفتند: ای امیر مومنان! برای ما آنچه که در آخر الزمان اتفاق می افتد را بیان کن، چرا که قلبهای ما را شاداب و زنده می گرداند و ایمانمان را از جهت دوستی و کرامت دو چندان می نماید. - راوی گوید: - در این هنگام حضرت به پاخواسته و خطبه ای شیوا ایراد فرمودند که مردم را به بهشت و نعماتش تشویق و از دوزخ و آنچه در اوست بر حذر می داشت. حضرتش پس از آن فرمودند: ای مردم! من از برادرم پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: در امت من یکصد خصلت باهم گرد می آیند که در میان امم دیگر بی سابقه است. - راوی گوید: - در این هنگام دانشمندان و فضلای قوم به پای خواسته و بر کف پاهای حضرتش بوسه زده گفتند: به پسر عمت رسول الله صلی الله علىه و آله و سلم تو را سوگند می دهیم تا برای ما آنچه که در گذر زمان می گذرد به کلامی که دانا و نادانان آن را درک کند بیان نمایى. راوی گوید: پس آن گاه حضرت خدای را سپاس گفت و یادی از پیامبر خدا نمود و فرمود: من شما را خبر دهنده ام به آنچه که در بعد من می گذرد و به آنچه که در آخر الزمان به وقوع می پیوند تا خروج صاحب الزمان، که به پا دارنده امر ما و از ذریه فرزندم حسین است. آنان گفتند: آن واقعه در چه هنگام است، ای امیر مومنان؟ حضرت فرمود: زمانی که مرگ در فقها شایع شود و امت محمد صلی الله علیه و آله نمازها را ضایع کنند، و پیروی از شهوات نمایند. امانتداری کم و خیانت فراوان گردد. زمانی که مسکرات بیاشامند و دشنام دادن به پدر و مادر شعارشان گردد. به سبب کینه و دشمنی با یک دیگر نمازی در مساجد به پای داشته نشود و از آن به عنوان مجلس خورد و خوراک استفاده شود. در انجام گناهان زیاده روی و در بجای آوردن کارهای خوب کم کاری صورت گیرد. آن زمان که برکت از سال و ماه و روز و هفته و ساعت برداشته شود.
هر سالی به مقدار یک ماه، و هر ماه به اندازه یک هفته، و هر هفته به مقدار یک روز، و هر روز به قدر یک ساعت گردد. آب و هوا در فصل باریدن باران، آب و هوای تابستان باشد و باران نبارد. پسر کینه پدر و مادر را در دل گیرد. برای اهل آن دوران چهره های پاکیزه و باطنهای بدسگالی باشد. هر که آنها را مشاهده کند در شگفت شود و هر که با ایشان معامله کند به او ستم روا دارند. چهره هایشان بسان آدمیان و دلهایشان دلهای شیاطین باشد. آنان از گیاه صبر تلختر و از مردار گندیده تر و از سگ نجس تر و از روباه حیله گرترند. آز و طمعشان از اشعب (که در عرب ضرب المثل طمع است) بیشتر است و از حیوان مبتلا به بیماری گری چسبنده ترند. آنان را از منکری که انجام می دهند نتوان نهی نمود. چون با ایشان سخن بگویی تکذیبت کنند و اگر ایشان را امین دانستی به تو خیانت کنند. اگر از ایشان روی گردانیدی عیب تو را گویند و اگر تو را مالی باشد به تو رشک برند. اگر در بذل مال بخل کنی کینه ات را به دل گیرند و اگر ایشان پند دهی تو را دشنام دهند. دروغ را بسیار شنوند و مال حرام بسیار بخورند. ربا را حلال دانند و خوردن مسکرات، و سخنان شر و فتنه انگیز، و افسانه های دروغ و حرام، و شادمانی و نشاط و آوازه خوانی به غنا و ساز و نوازها جایز شمرند. فقیر در میان ایشان خوار و کوچک است و مومن ناتوان و پست. دانا در نزدشان بی قدر است و فاسق در نزدشان گرامى. ستمکار در نزدشان بزرگ شمرده شود و ناتوان در نزدشان ناچیز و صاحب قوت نزدشان مالک است. امر به معروف و نهی از منکر نکنند. ثروت در نزدشان دولت است و امانت را غنیمتی دانند که در تصرفش هیچ گونه ردع و منعی نیست. زکات مال خود را دفع کردن نوعی ضرر دانند. مردان کورکورانه از زنان خود فرمان بردارند و در مقابل پدر و مادر سر به نافرمانی بردارند و در حقشان جفا روا دارند و همت خود را بر نابودی برادر خود گرد آورند. در آن زمان، نوای اهل فجور بلند شود. مردم فساد و غنا و زنا را دوست بدارند و به حرام و ربا معامله کنند. علمایشان سرزنش گردند. در میان ایشان ریختن خون فراوان گردد و در قضاتشان قبول رشوه کنند. در آن زمان، زن همسری از زنان برای خود انتخاب کند و خودش را برای همجنس خود بیاراید، آن چنان که عروس خود را برای شوهرش می آراید. دولت کودکان در هر جا آشکارا گردد. خواندن زنهای خواننده و رقاصه حلال شود و غناهای حرام و آشامیدن مسکرات و اکتفا کردن مردان به مردان و زنان به زنان روا باشد. زنان بر زینها سوار شوند و بر شوهر خود استیلا داشته و در هر امری سلطه خود را اعمال کند. مردم بر سه گونه حج بجای آورند: ثروتمندان برای گردش و استراحت، و میانه حالان برای تجارت، و فقرا برای گدایى. در آن دوران احکام الهی باطل و ناچیز و اسلام سبک شمرده شود و دولت شریران آشکارا گردد. ستمگری روا باشد و ستم پیشگی در تمام شهرها معمول گردد. در چنین زمانی تاجر در تجارت خود دروغ گوید و زرگر در زرگری خود و - بالاخره - هر صاحب صنعتی در صنعت خود. پس کسبها اندک گردد و راههای معیشت تنگ شود. در مذاهب و روشها اختلاف روی دهد و فساد رو به تزاید نهد و رشد و هدایت کم گردد. در چنین زمانی دلها سیاه شود و پادشاهان ستمکار بر آنان حکومت کرده میانشان داوری نمایند. سخنانشان از گیاه صبر تلختر است و دلهاشان از مردار گندیده تر. چون چنین زمانی پیش آید دانشمندان و دانایان می میرند و دلها فاسد می شوند. گناهان رو به فزونی می نهد و قرآنها به کناری گذارده می شود. مساجد تخریب، و آرزوها دور و دراز می شود و اعمال نیک تقلیل می یابد. حصارها و پایگاههایی برای جلوگیری از حوادث بزرگ در شهرها بنا کرده می شود. پس در چنین زمانی اگر کسی از آنان در شبانه روز نماز گذارد چیزی در نامه عملش ثبت نمی شود و نماز از او پذیرفته نخواهد شد، زیرا در آن حال که نماز می گذارد در این فکر است که چگونه در حق مردم ستم کند و چگونه با مسلمانان نیرنگ نماید. آنان ریاست را برای فخر فروشی و مباهات و وسعت دادن به دامنه ستمگریشان طلب می کنند. مساجدشان تنگ می گردد و کافر در حقشان حکم می کند. برخی بر برخی ستم روا می دارند و بعضی از آنها بعض دیگر را از سر کینه و دشمنی می کشند. آنان بر آشامیدن مسکرات فخر می کنند و در مساجد سازها و نوازها به صدا در می آورند و کسی نیست که آنان را از این عمل باز دارد. بزرگانشان زنا زادگان و مردمان پستند و سرپرست و سر کرده آنان نادانترینشان است. در آن زمان افرادی صاحب مال و منال هستند که مالک آن نیستند. آنان افراد پست و پلیدی هستند از فرزندان پست و پلید. روسا ریاست را به کسی تفویض کنند که در خور چنین مقامی نیست. بدعتها آشکار شود و فتنه ها سر بر آورد. سخنانی جز دشنام بر زبان جاری نگردد و کردارشان از سر توحش باشد و آنچه انجام دهنده بر آمده از خبث باطنشان. آنان در زمره ستمکارانی هستند که در ستمگری از چیزی فرو گذار نکنند. بزرگانشان بخیلان و گدایانند. فقهایشان آن گونه که بخواهند فتوا دهند و قضاتشان به چیزی که نمی دانند حکم کنند. جمع کثیری از آنان شهادت به دروغ دهند. هر کس مکنتی دارد نزدشان بلند مرتبه است و هر که را دانستند که فقیر و بیچاره است نزدشان خوار و پست باشد. فقیر و محتاج نزد ایشان مهجور است و کینه او را به دل دارند و دارا و ثروتمند مورد محبتشان. آن که شایسته است حلق و گلویش گرفته و راهها بر او بسته است. هر کس که سخن چین و دروغگو است قدر بیند. اما خداوند این دسته از مردم را سر افکنده ساخته چشم دلشان را کور می گرداند. خوراک آنان گوشتهای مرغان فربه و تیهو است و پوشاکشان خز یمانی و ابریشم. ربا و اموال شبه ناک را حلال می دانند و شهادت دادن را به یک دیگر قرض می دهند و کارهای خود را از سر ریا و خودنمایی انجام می دهند. عمرهاشان کوتاه شود و سخنی جز گفتار سخن چین نزد آنها اعتبار نداشته باشد. حلال را حرام می کنند. کارهاشان زشت و ناپسند است و دلهاشان ناهمگون نسبت به هم. باطل را در میان خود آموزش می دهند و درس می گیرند. از کارهای زشتی که می کنند بازداشته نمی شوند. نیکانشان از بدانشان در هراسند. در غیر ذکر خدای تعالی پشتیبان یک دیگرند. آنچه که در میانشان حرام شمرده شود وقعی ننهند. با یک دیگر نامهربان باشند و پشت به هم کنند. اگر شخص شایسته ای را ببینند در مقام رد و انکارش بر آیند و اگر گناهکار یا سخن چین را بینند او را استقبال کنند. کسی که به آنها بدی کند او را تعظیم کنند. در آن زمان، فرزندان زنا فراوان گردد و پدران هر کار زشتی که از فرزندان خود بینند خوشحال و مسرور گردند و آنها را از انجامش بر حذر ندارند. مرد از زن خود عمل زشت (یعنی زنا) را به رای العین بیند و او را نهی نکند. زنان از راه شرمگاه خود امر را معاش کنند و در جاده بی عفتی گام بردارند تا آنجا که اگر از درازا و پهنا با آنها هم آغوش شوند اهمیت ندهند. اگر درباره آنها سخن زشتی گفته شود ترتیب اثر ندهند. پس آنانند آن بی غیرتانی که خدا نه سخنی از آنها پذیرا می گردد، و نه کار دستی و نه عذر و پوزشى. خوراک چنین اشخاصی حرام و ازدواجشان ازدواج گناه است که کشتن آنان در شریعت اسلام امری روا و رسوا کردنشان در میان خاص و عام جایز شمرده شود و در روز رستاخیز در آتش دوزخ جاودانه خواهند شد. آنان آشکارا پدران و مادران خود را دشنام دهند و بزرگان خود را خوار شمرند. مردمان پست و بی اصل و فرومایه به سهولت نردبان ترقی را بالا روند و پریشان عقلی و دیوانگی فزونی یاد. در آن زمان برادری به نیت تقرب به خدای تعالی بسی اندک و پولهای حلال در نهایت ناچیزی باشد. مردم به بدترین حالت خود باز می گردند. در آن زمان دولتها بر محور شیاطین می چرخند و پیشه اشان ظلم و ستم کردن به ناتوانان و گدایان است و یوزپلنگ لباس شکاری که شکمش را دریده است به تن می کند. ثروتمند به آنچه که دارد بخل می ورزد و نادار آخرت خود را به دنیای خویش می فروشد. پس وای بر فقیر! و آنچه به او وارد می شود در آن زمان از زیان و ذلت و خواری در که اهل خود را ضعیف و بیچاره کند. زود باشد که فقرا در طلب آنچه که بر ایشان حلال نیست بر آیند که اگر چنین شود زیانهایی بدایشان رو کند که توان مقابله با آن را ندارند. آگاه باشید که اول فتنه از هجری [از اهالی قصبه ای در بحرین] و رقطی [که شخصی است دارای مرض لک و پیسه] شروع می شود و در آخر به سفیانی و شامی منتهی می گردد. (آن گاه حضرت فرمود:) شما در هفت طبقه دسته بندی می شود: طبقه یکم کسانی که در فزونی تقوا و پرهیزکاری سر آمدند که تا سال هفتادم از هجرت زندگی می کنند (بنابر نسخه دیگر: کسانی که اهل سخت و دشوار زندگی کردن هستند که تا سال هفتادم از هجرت وجود دارند). طبقه دوم اهل بذل و بخشش و مهربانی هستند که تا سال دویست و سی ام هجری یافت شوند. طبقه سوم اهل پشت کردن به یک دیگر و بریدن از یک دیگر هستند که تا سال پانصد و پنجم هجری یافت شوند. طبقه چهارم اهل سگ صفتی و رشک بردن به یک دیگر هستند که تا سال هفتصد هجری دوام یابند. طبقه پنجم اهل باد به بینی افکندن و تکبر و بهتانند که تا سال هشتصد و بیست هجری دوام یابند. طبقه ششم اهل خونریزی و غلق و اضطراب و سگ صفتی با دشمنان هستند که مردمان فاسق پیشه در این برهه ظهور و بروز پیدا می کنند و تا سال نهصد و چهل هجری یافت می شوند. طبقه هفتم مردمانی هستند مکر پیشه، نیرنگ باز، ستیزه جو، فاسق، پشت به یک دیگر کن که از دیگران می برند و کینه هم را به دل می گیرند. آنان اسباب بازیهای بزرگ را فراهم آورده و مرتکب شهوات گردند و به خراب نمودن شهرها و خانه وانهدام ساختمانها و قصرها همت گمارند. در این طبقه لعنت شده ای از بیابانی بد یمن پدیدار می گردد و در همین طبقه است که پرده حیا و شرمگاه به کنار می رود و وضعیت بدین منوال است تا اینکه قائم ما مهدی - که درود خداوند بر او باد - ظاهر گردد. راوی گوید: در این هنگام بزرگان اهل کوفه و عرب به پا خواستند و گفتند: ای امیر مومنان! برای ما زمان وقوع این فتنه ها و امور بزرگی را که یاد فرمودی بیان فرما، که هر لحظه ممکن است قلبهای ما از شدت وحشت و اضطراب شکافته شود و روح از بدنمان مفارقت کند که اگر چنین شود بر جدایی ما از شما باید بسی تاسف خورد. امیدواریم که خداوند از ما بدی و مکروهی را متوجه شما ننماید. پس علی علیه السلام فرمود: قضا در آنچه که شما در طلب آن هستید جاری شده است که هر نفسی طعم مرگ را می چشد. راوی گوید: همه از کلام حضرت به گریه افتادند. آن گاه حضرت فرمودند: آگاه باشید که فتنه ها بعد از آن امری به وقوع می پیوندد که خبر می دهم شما را از امر مکه و مدینه، از گرسنگی غبار آلوده و مرگ سرخ (یعنی خونریزی). ای وای بر اهل بیت پیغمبر و شریفهای شما! از گرانی و گرسنگی و احتیاج و ترس که به آنها رخ نمایاند تا جایی که در بدترین حالی بسر برند. آگاه باشید که از مساجد شما در آن زمان هیچ صدایی به گوش نرسد و هیچ دعایی در آن مستجاب نگردد. پس هیچ خیری در زندگی بعد از آن نیست. در آن زمان پادشاهان کفار زمامدار امور شوند و بر شما حکومت رانند و هر که نافرمانی آنها را کند او را بکشند و هر که فرمان برد دوستش بدارند. آگاه باشید نخستین کسانی که زمام امر شما را در دست می گیرد و والی بر شما می گردد بنی امیه اند. پس مالک می شوند بعد از ایشان پادشاهان بنی عباس. چه بسیار که در میان ایشان به قتل رسیده و غارت زده شوند. ای وای بر کوفه شما! این شهر و آنچه که بر آن وارد شود از سفیانى، در آن زمان که او از ناحیه هجر [که یکی از شهرهای بحرین است] بیابد. [2] سفیانی از آن ناحیه با اسبهای قوی می تازد که بر آن اسبها مردانی همچون شیران دلاور و کرکسهای شکاری سوار هستند و سر کرده آنها شخصی است که اول نامش با حرف شین آغاز می شود. زمانی که بیرون آید جوانی که اشتر است [یعنی پلک چشم او برگشته است یا آن که لقب او اشتر است و یا آن که چهره او اسمر (=گندم گون) است] و من دانای به نام او هستم. او بزرگان بصره را کشته و زنها را به اسارت می برد. من می بینم که چند جنگ در آنجا واقع می شود. و در غیر این سرزمین نبردهایی در میان تلها و پشته ها به وقوع پیوندد. پس شخصی گندم گون در آنجا کشته شود. در آن سرزمین بت مورد پرستش قرار می گیرد. سیر این شخص از آنجا آغاز می گردد و بر نمی گردد مگر با زنهایی که اسیر کرده است. در آن هنگام صداها به فریاد بلند شود و ناگهان برخی بر دیگران یورش برند. ای وای بر کوفه شما! از فرود آمدنش به خانه هایتان. او حریم شما را مالک می شود و فرزندانتان را سر می برد و حرمت زنانتان را مورد هتک قرار می دهد. عمرش دراز و شرش بسیار است. مردانی که او در استخدام دارد جملگی از شیر دلانند. در آنجا نبرد بزرگی را تدارک می بیند. آگاه باشید که در آن نبرد فتنه هایی است که در آن منافقان و از حق برگشتگان ستمگر ستم پیشه و آنان که در دین خدا و شهرهایش فسق و فجور پیشه ساخته اند و به باطل لباس بندگان خداوند را بر تن می کنند به هلاکت افتند. گویا می بینم آنها را که می کشند گروهی را که از صداهای آنها مردم در هراس و از شرارت و بدیشان ترسانند. پس چه بسیار کشته شده های نیرومندی که هیبت آنها نگرنده را فراگیرد. پس به تحقیق بلای بزرگی به منصه ظهور می نشیند که آخر را به اول ملحق می سازد. آگاه باشید به درستی که سفیانی سه مرتبه داخل بصره می شود و اشخاص با عزت و نامدار را ذلیل و خوار می گرداند و زنان را به اسارت می برد. ای وای بر شهری که در گذشته از شهرهای قوم لوط بوده است که بعدها - به امر خداوند - واژگون گردید [3] و آنچه بر آن وارد شود از شمشیر آخته و کشته به خاک افتاده و زنهای هتک حرمت شده. پس آن گاه به جانب بغداد که اهالی ستمکاری دارد روانه می شود. اما به خواست خدا روابط او و اهالی بغداد تیره می شود و همین امر سبب می گردد که در میان ساکنان شدت و سختی رواج پیدا کند و طغیان و سرکشی رو به تزاید نهد. با وارد شدن سفیانی در نبرد با بغدادیان سلطان شهر مغلوب گردد. ای وای بر دیلم! که کوهستانی است از مازندران و گیلان در قسمت شمالی قزوین و اهل شاوان [که از توابع مرو خراسان باشد یا اهل قائم شهر مازندران] و مردمانی عجم که چیزی درک نکنند. آنها را سفید روی و سیاه دل و روشن کننده آتش جنگ می بینی که دلهایشان سخت و ضمایرشان سیاه است. ای واى! وای واى! بر آن شهری که داخل در آن شوند. وای بر آن زمینی که در آن سکنا گزینند. خبری از آنها دیده نشود و شرشان غالب باشد و قلیل همتشان بسی فزونتر از بزرگانشان باشد. گروههایی را تشکیل دهند و زد و خورد در میانشان به وفور به وقوع پیوندد. اکراد ساکن کوهستان به یاری آنها برخیزند و از سایر شهرها افرادی به گروهشان بپیوندند. کردهای همدان یا کردهای عراق و قبیله های همدان و حمزه و عدوان [که از قبایل عربند] به آنان ملحق شوند تا اینکه سرزمین عجم (یعنی ایران) از جانب خراسان به زیر سیطره آنان در آید. آن گاه از طریق سمرقند تا نزدیکی قزوین و کاشان را به زیر سلطه خود در آورند. پس در آنجا سادات از اهل بیت پیغمبرتان را می کشند و پس از آن به سرزمین شیراز فرود می آیند. ای واى بر اهل کوهستانها و آنچه بر آنها وارد شود از عربها. ای واى بر اهل هرمز و قلهات و آنچه که به آن وارد شود از آفتهای طرطری مذهبها [که خوارج باشند]. ای واى بر اهل عمان و آنچه که به آنها وارد شود از ذلت و خواری. از جانب اعراب چند وقعه در آنجا رخ دهد که قطع اسباب از آنان گردد. پس در آنجا مردان کشته شوند و زنان به اسارت روند. وای بر اهل اوال [که جزیره ای است از جزایر بحرین که دریا بر آن محیط است] و اهل صابون [که دهی است نزدیک مصر] از شخص کافر ملعونی که سر می برد مردان را و زنده می گذارد زنانشان را. من سیزده واقعه ای را که در آنجا به وقوع می پیوندد را به خوبی می شناسم. نخستین واقعه در میان دو قلعه اتفاق می افتد. واقعه دوم در صلیب [که کوهی است در نزدیکی کاظمه که در بین بحرین و بصره واقع است و مسافت آن تا بصره دو منزل است]. سوم در جنینه [که محلی است نزدیک وادی القری و تبوک]. سوم در ثوبا [که محلی است نزدیک نینوا و آن کوهی است که قوم یونس بر آن توبه کردند و عذاب از آنها برداشته شد و آن در حدود موصل واقع است]. چهارم در عرار [که موضعی است از دیار باهله نزدیک یمامه]. پنجم در اکوار. ششم در اوکر خارقان. هفتم در کلیا. هشتم در مثار [که از حصارهای یمن و نام یکی از مکانهای تهامه است]. نهم بین دو کوه. دهم نزدیک چاه حنین [که در سه منزلی مکه واقع است]. یازدهم در کثیب [که نام محلی است که تل ریگ در آنجا است]. دوازدهم در بالای کوه. سیزدهم در پای درختان سدر. آگاه باشید، ای واى بر کنیس و زکیه [که قریه ای است میان بصره و واسط] و آنچه به آن وارد شود از ذلت و خوارى، و از گرسنگی و گرانى. وای بر اهل خراسان و آنچه به آن وارد شود از ذلتی که تاب تحمل آن نباشد. وای بر ری و آنچه بر آن وارد شود از کشتن بزرگان و اسیر شدن زنها و سر بریدن بچه ها و نابود شدن مردان. ای واى بر شهرهای دیار فرنگ و آنچه به آنها وارد شود از کشتن و سر بریدن و خراب شدن. ای واى بر جزیره قیس [که جزیره کوچکی است در خلیج فارس] از مرد ترسناکی که با همراهانش در آنجا فرود می آید و تمامی ساکنان آن جزیره را قتل عام می کند. من پنج واقعه بزرگی را که در آنجا به وقوع می پیوندد می شناسم. واقعه اول کنار ساحل دریای آن است در نزدیکی بیابانى. واقعه دوم در مقابل کوشا. واقعه سوم در جانب غربی همان جزیره. واقعه چهارم در میان زولتین. واقعه پنجم در مقابل بیابان آن مکان. ای واى بر اهل بحرین از جنگهای پی در پی که در آن واقع شود. پس او جان بزرگان آن دیار را گرفته و کهترانشان را به اسارت می برد. هفت جنگ در آنجا واقع شود: جنگ اول در جزیره ای است که از طرف شمال از بحرین جدا می گردد و آن را سماهیج گویند. جنگ دوم در قاطع واقع شود در میان نهر آبی که در قسمت شمال غربیش قرار دارد. جنگ سوم در حد فاصل ابله و مسجد واقع گردد. جنگ چهارم در حد فاصل بین کوهی بلند و میان دو تل معروف به کوه حنوه در می گیرد. آن گاه او به جانب کرخ میسان که شهری است میان تل و جاده در میانه درختان سدر که آن را سدایرات [یابدیرات] گویند که در نزدیکی رودخانه ماجی است، روان می شود. پس از آن در دو وادی از وادیهای قبیله در همان قبیله که آن را حورتین گویند وارد می شود و این هفتمین بلای بزرگ است. علامت این بلیه آن است که در آنجا مردی از بزرگان عرب در خانه خودش که در نزدیکی ساحل دریا است کشته می شود. آنگاه سر این شخص به فرمان حاکم آن دیار از تن جدا می گردد که این واقعه سبب شورش اعراب ساکن آن مکان می گردد. در نتیجه این شورش مردان انبوهی به قتل می رسند و اموال فراوانی به یغما می رود. پس از آن عجم بر عرب می شورد و آنها را تا سرزمینهای خط تعقیب می کند. ای واى بر اهل خط از وقایع مختلفی که از پی یکدیگر در آن واقع می شود. نخستین واقعه در بطحا است. دومین واقعه در دبیره [که آن قریه ای است در بحرین از بنی عامر بن حارث بن عبد قیس] است. سومین واقعه در صفصف [که زمین نرمی است از شهر افکان] است. چهارمین واقعه بر ساحل دریا است. پنجمین واقعه در بازار شترکشها است. ششمین واقعه در کوچه ها و خیابانها است. هفمین واقعه در میان جمعیت است. هشتمین واقعه در جراره است. نهمین واقعه در تاروت است. ای واى بر اهل هجر و آنچه بر آن وارد آید در جنب دیوار آن در ناحیه کرخ. واقعه بزرگی در قطر [که در میان عمان و عقیر است] به وقوع پیوندد که به بحرین نزدیک است و در زیر تل کوچکی معروف به تلیل حسینی می باشد. پس از آن، واقعه ای در فرج واقع شود [که آن شهری است از اعمال فارس] و واقعه ای در اراک و قزوین واقع شود و واقعه ای در ام خنور [که مراد بصره یا مصر باشد] واقع گردد. ای واى بر نجد و آنچه که در آن واقع شود از قحطی و گرانی. من هر آینه می شناسم اتفاقات بزرگی را که در میان مسلمانان رخ می دهد. ای واى بر بصره و آنچه که بر آن وارد شود از طاعون و فتنه های پی در پی. من وقایع بزرگی را که در واسط واقع شود می شناسم و بر اتقات مختلفی که میان رود فرات و مجنیبه [که در میان سواد عراق و زمین یمن واقع است] آگاهم و اتفاقاتی را که در میان عویند [که قریه ای است در یمامه از بنی خدیج] واقع شود با خبرم. آگاه باشید، ای واى بر بغداد از ری از مردان و کشتار و ترسی که اهل عراق را فراگیرد زمانی که در میان ایشان شمشیر حکم کند. پس کشته شود آنچه را که خدا می خواهد. علامت آن واقعه آن است که پادشاه روم ضعیف می شود و عرب بر سرزمینهای آنها چیره می گردد و مردم برای ایجاد فتنه هایی بزرگ خود را بسان مورچگان مهیا می کنند. و در چنین زمانی است که عجم بر عرب یورش می برد. ای واى بر فلسطین و آنچه بر آن وارد شود از فتنه هایی که طاقت تحمل آن نباشد. ای واى بر اهل جهان و آنچه بر آنها وارد شود از فتنه ها که در هر زمان و در تمامی شهرها، از شرق و غرب و جنوب و شمال گسترده است. آگاه باشید که برخی از مردم بر برخی دیگر سوار شوند و نبردهایی طولانی را دامن زنند که منشا تمامی آنها کرده خود آنها است که پروردگارت بر بندگان ستمکار نیست. پس آن بزرگوار فرمود: بر خلع فردی از فرزندان عباس مسرور نشوید، چرا که او نخستین نشانه تغییر در امور است. اگاه باشید که من می شناسم پادشاهانشان را از این زمان تا آن زمان. راوی گوید: مردی که او را قعقاع می گفتند با گروهی از بزرگان عرب به پا خواسته حضرت را مخاطب ساخته گفتند: ای امیر مومنان! برای ما اوصاف ایشان را بیان فرما. پس آن حضرت علیه السلام فرمود: نخستینشان مردی است متکبر [یا بلند بالا] و سالخورده [یا صاحب رای و دانشمند، و یا مالدار، و یا سر کرده قوم و قبیله، و یاد دارای اولاد فراوان]، تیز خاطر چالاک و توانا و سرکش و در گذرنده، اشاره کننده و نودیده و فرومایه [و یا فریاد کننده]، بسیار لعن کننده و سخن چین و کافر، زناکار و گناه آلوده [یا به خود نازنده]. مردی که در میان حرمسرایان خود به قتل می رسد، و لشکری بزرگ را راهبری می کند، و در بیم دادن و عذاب کردن آزموده و در سختی مقاوم و در نیرو و قوت ضرب المثل و در میدان نبرد بس دلیر است. او مردی است که از شکم درندگان محشور شود (یعنی درندگان او را طعمه خود کنند). او مردی است که با اهل حرم خود به قتل رسد. او مردی است که به شهرهای روم متواری گردد. او مردی است که آتش فتنه ای تیره و تار شعله ور می سازد. او مردی است که در بازار از سر به رو در می افتد. او مردی است که دیگری را مورد اعتماد قرار داده در کارها بدو تکیه می کند. او مردی سال خورده که با دست و بازو بسته به سمت نینوا فرار می کند و چون باز می گردد مردی از بنی عباس را می کشد و سرزمین مصر را به تصرف خود در می آورد. او مردی است که محو کننده نام باشد. او مردی است که بسیار درنده خو و فتنه گر باشد. او مردی است که در کار استوار است. و سرانجام او مردی است که در چهره اش سیاهی و سفیدی و کبودی به هم آمیخته است. اما دومین آنها مردی است سالخورده که در جلوی سر مویی ندارد و بس مضطرب و ناآرام است. بسی درنده خو، زبان آور، در سخن گفتن بسی فصیح، ناکس، فرومایه و بی اصل و نسب است. مردی دروغگو، شایعه پراکن است که به سبب دروغ بستن بر خدا و کفر و شرک خارج از دین است. مردی عیاش، خوشگذران، علاقمند به خوانندگی و بت پرس است. او به بیماری برص مبتلا است و دائم به فکر بناکردن قصور می باشد. او کارهایی را که دارد به خوبی مهار می کند و دائم به فکر آشوبگری و فتنه انگیزی است مردی است که دائم مقر حکومت خود را از شهری به شهر دیگر منتقل می کند. او کافری است که بر مسلمانان حکم می راند. او مردی است که دید چشمش ضعیف است و عمری کوتاه دارد. آگاه باشید که بعد از این وقایع مصیبتهایی جدید متوجه شما می گردد. می بینم که فتنه هایی بسان پاره های شب تار از هر سو بر شما روی می آورند. پس آنگاه حضرت علیه السلام فرمود: ای مردم! در گفتار من شک و تردید مکنید، زیرا که من ادعایی نکرده ام و سخنی به دروغ نگفته ام. خبر نمی دهم شما را مگر به آنچه که رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا آموخته است، چرا که حضرتش به من هزار مساله که بر هر مساله هزار باب علم متفرع است و از هر بابی هزار باب دیگر گشوده می شود، آموخت. من این سخنان و اسرار را برای شما باز گفتم که چون در گرداب بلا گرفتار آمدید زمان وقوع فتنه ها را تشخیص دهید، چرا که صبر و تحمل شما اندک است. - ای مردم! - چه شگفت آور است فتنه هایی که شما در آن گرفتار می آیید و پلیدی زمانتان و خیانت کردن سردمدارانتان و ستم کردن قضاتتان و سگ صفتی بازرگانانتان و بخل و حرص پادشاهانتان و آشکار شدن اسرارتان و نزاری اجسامتان و دور و دراز شدن آرزوهایتان و فزون شدن شکوائیه هایتان. در شگفتم از کمی شناختنان و خواری فقرایتان و تکبر و فخر فروشی ثروتمندانتان و قلب وفایتان. انا لله و انا الیه راجعون از اهل آن زمان که بر آنان مصایب و اندوههای بزرگی وارد شود که بزرگیش را درک نکنند. شیطان با جسمشان آمیخته گردد و درروحشان لانه کند و با خونشان عجین گردد. آنان را برای دروغ گفتن وسوسه کند تا اینکه فتنه ها بر شهرها مستولی گردد، آن گونه که مومن بینوای دوست دارنده ما به جان آمده بگوید که: من از ناتوانان هستم. بهترین مردم در آن زمان کسی است که ملازم نفس خود باشد و در سرای خود پنهان شود و از آمیزش با مردم اجتناب کند. آن کسی که به نزدیکی بیت المقدس سکنا گزیند خواستار آثار پیغامبران باشد. ای مردم! ستمکار با ستمدیده برابر نیست. نادان و دانا در یک کفه ترازو نمی گنجد. حق و باطل هموزن نباشد. عادل و جائر همسان نباشند. آگاه باشید که برای خدا راهها و شریعتهایی است شناخته شده. پیامبری از جانب او نیامده مگر اینکه آنان را مخالفینی بوده که سعی در خاموش کردن نورشان می نمودند. - ای مردم! - ما اهل بیت پیغمبر شما هستیم. آگاه باشید که اگر شما را فراخوانده که ما را دشنام دهید، پس دشنام بدهید. و اگر خواندند شما را که به ما ناسزا گویید، پس ناسزا گویید. و اگر خواندند شما را که ما را لعنت کنید، پس بر ما لعن و نفرین فرستید. و اگر خواندند شما را به بیزاری از ما، پس از ما بیزاری نجویید. گردنهای خود را برای شمشیر بکشید (یعنی کشته شوید)، اما از ما بیزاری نجویید. یقین خود را همچنان نگاه دارید، زیرا هر که قلبا از ما بیزار شود خدا و پیغمبر از او بیزاری جویند. آگاه باشید که دشنام و ناسزا و لعن به ما نمی رسد. پس آنگاه فرمود: ای واى بر بینوایان این امت که شیعیان و پیروان و دوستان مایند. ایشان در نزد مردم در زمره کاران و در نزد خدا از نیکانند. آنان در نزد مردم از دروغگویانند و در نزد خدا از راستگویان. آنان در نزد مردم در جرگه ستمکارانند و در نزد خدا از ستمدیدگان. آنان در نزد مردم در گروه جور کنندگانند و در نزد خدا از عدل و داد پیشگان. آنان در نزد مردم از زیانکارانند و در نزد خدا از سود برندگان. به خدا سوگند، آنان رستگارانند و منافقان در زمره زیانکاران. ای مردم! جز این نیست که سزاوار تر به تصرف در کارهای شما خدا و رسول او و کسانی هستند که به خدا و رسول او ایمان آورده اند. آنها کسانی هستند که نماز را به پا می دارند زکات مال خود را در حال رکوع می پردازند. ای مردم! گویا می بینم طایفه ای از ایشان را که می گویند: علی بن ابی طالب غیب می داند و اوست ان پروردگاری که مردگان را زنده می کند و زندگان را می میراند. و اوست توانا بر انجام هر کارى. قسم به پروردگار کعبه، آنان دروغ می گویند. ای مردم! در شان ما هر چه می خواهید بگویید (یعنی از فضایل و مناقب و کمالات)، اما ما را آفریدگان و بندگان خدا بدانید. آگاه باشید که به زودی شما با یکدیگر اختلاف پیدا می کنید و از یکدیگر جدا می شوید. آگاه باشید که نخستین زمان فتنه که باید در انتظارش باشید سال صد و شصت و سوم از هجرت است. آنگاه در ادامه این سال فتنه ها یکی پس از دیگری بر شما یورش می آورند. - سالهای بعدی عبارتند از: - سالی که افراد با اهل خود بجنگند، و سالی که مادران جنین خود را سقط کنند، و سالی که مردم از قحطی و محنت رندیده و ربوده و درمانده شوند، و سال فتنه خیزی که اهل زمین را به آشوبگری اندازد، و سالی که افراد اهل خود را از سر ستمگری دور و آواره کنند، و سالی که فرد اهل و خود را بی باکانه بفریبد، و سالی که نیست و نابود کننده ای ایمان را از قلوب اهلش ببرد، و سالی که از هر سو بر اهل زمین یورش برده شود، و سالی که بیماری برص به ارمغان آورده و در آن شخص ابرصی از جانب خراسان خروج کند، و سالی که در آن انواع سلاحهای جنگی بکار برده شود، و سالی که در آن پادشاه کوهستان بر پادشاه جزایر دریا خروج کند و بر آنان استیلا یابد، اما خدا اهل آن جزایر را تایید کند و آنان را بر سپاهان پادشاه کوهستان فایق آورد. در آن زمان اعراب خروج کنند و صاحب پرچم سیاه در بصره قیام کند، اما جوانانی سر به نافرمانی و شورش بردارند و او را تا شام تعقیب کنند و سرانجام او را به قتلش رسانند. و سالی که سوارانی عنان گسیخته بر شهر بصره بتازند، و سال نرم کننده ای که نرم کند روزیهای اهل خود را (یعنی در اثر نبودن خوار و بار به سختی افتند و نرم و کوبیده شوند)، و سالی فتنه خیز که ایجاد فتنه و بلوا در میان اهل عراق کند، و سال به احتیاج و آزمندی اندازنده ای که اهل آن از فرط احتیاط و آزمندی به جانب یمن روند، و سال ساکت و آرامی که در شام فتنه ها ساکت و آرام شود، و سال سرازیر شونده که فتنه ها در آن جانب جزیره ای که معروف به اوال - از جزای بحرین - است سرازیر گردد، و سال سخت شونده ای که فتنه ها در سرزمین حراسان شدت یابد، و سال ستمگری که جور و ستم سرزمین فارس را فراگیرد، و سال وزیدن تند باد که باد شدید خانه های سرزمین خط [مراد خط عمان یا خط قطیف و عقیر و قطر که نزدیک بحرین است می باشد] را ویران کند، و سال نبرد دنباله دار که در شام جنگ و نبرد ادامه یابد، و سال فرو فرستنده ای که فرود آید فتنه ها در سرزمین عراق، و سال اتصال یابنده که فتنه ها در سرزمین روم به یکدیگر گره بخورد [بنابر نسخه ای سال پرواز کننده که فتنه ها در سرزمین روم به پرواز در آیند]، و سال به هیجان آورنده ای که کردها را از شهر زور [که جلگه ای است و کوهستانی در میان اربل و همدان] به هیجان آورد، و سال بیوه کننده زنها که در عراق زنها بیوه شوند، و سال شکننده ای که لشکریان اهل جزیره را در هم شکسته و خورد کنند، و سال نحر کننده ای که مردم در شام - بسان شتر - نحر شوند، و سال سخت شونده ای که فتنه در بصره شدت یابد، و سال کشنده ای که مردم بالای حبر در راس العین - که شهری است بزرگ از شهرهای جزیره، در پانزده فرسخی نصیبین و پانزده فرسخی حران و ده فرسخی دنیسر [که هر سه از شهرهای جزیره اند] کشته شوند. حضرت کلام خود را اینگونه ادامه دادند که: و سال رو آورنده ای که فتنه به سرزمین یمن و حجاز رو آورد، و سال فریاد کننده ای که اهل عراق فریاد کنند و ایمنی از آنان سلب گردد، و سال شنواننده ای که اهل ایمان را در حالی که خواب باشند صدایی بشنوند، و سال شناوری که کشتیهای جنگی برای از بین بردن مردان جزیره در دریا غوطه ور شوند. کردها در آن سال مردی از بنی عباس را در خوابگاهش به قتل می رسانند، و سال اندوه آوری که مومنان از سر اندوه جان دهند، و سال فروگیرنده ای که قحطی مردم را فرو گیرد، و سال جاری و روان شونده ای که نفاق در دلهایشان جاری و روان شود، و سال غرق شدن که در آن سال اهل خط غرق شوند، و سال رباینده که مالهای مردم در اثر قحطی ربوده شود در سرزمین خط و هجر و هر ناحیه ای که سائلی دور بگردد واحدی چیزی به او ندهد و کسی او را رحم نکند، و سال غلو کننده ای جمعی از شیعیان من غلو کنند و مرا به پروردگاری بگیرند. همانا من بیزارم از آنچه می گویند، و سالی درنگ کننده که مردم درنگ کنند و دو منادی دو ندا کنند. یکی که جبریل باشد و ندا کند که: آگاه باشید، ملک در آل علی بن ابی طالب است. و دیگری شیطان است - خدا او را لعنت کند - که فریاد آورد: آگاه باشید، ملک در آل ابی سفیان است. در آن هنگام سفیانی خروج کند و یکصد هزار مرد او را همراهی کنند. او در سرزمین عراق فرود آید و میان جلولا [که دهی است در شش فرسخی بغداد] و خانقین را سد کرده و مرد سخن آرایی را که به سخن خود بسی فخر و مباهات می کند به قتل رسانده و بسان قوچی سر از بدنش جدا می کند. پس از آن شعیب بن صالح از میانه خانه های نیین و نیزارها بیرون آید. او پیرمردی است یک چشم و سیه چرده. شگفت آور است آنچه که بین دو ماه جمادی و رجب اتفاق می افتد از آنچه که در جزایر ظاهر می گردد. در آن حال گمشده ای از میان تل که پیروزی و غلبه از اوست ظاهر می گردد. آن گاه با او مرد یک چشمی به نبرد برخیزد. سپس در راس العین [که شهری است از شهرهای جزیره، میانه حران و نصیبین] مردی زرد رنگ بر سر پلی ظاهر می گردد. او هفتاد هزار نفر شمشیردار را به قتل می رساند. آن گاه فتنه به عراق بازگشت می کند و در شهر زور پدیدار می گردد. آن فتنه بلایی بزرگ و تار است و بلیه ای است سخت و چسبنده که آنها را دمی رها نکند. راوی گوید: پس گروهی به پا خواسته گفتند: ای امیر مومنان! برای ما بیان کن که از کجا این زرد پوست خروج می کند؟ و آن گاه اوصافش را برای ما بازگو. آن حضرت علیه السلام در پاسخ آنان فرمود که: هم اکنون او را برای شما توصیف می کنم: پشتی پهن دارد. دو ساق پاهایش کوتاه است. زود به خشم می آید. دوازده (یا بیست و دو) جنگ می کند. پیرمردیست کرد صفت، خوب صورت، دراز عمر که پادشاه روم به آئین او در آید و زنهای خود را در اختیار او قرار دهد. مردیست که در ایمان به آنچه که دارد مستقیم و یقینش نیکو است. نشانه خروج او تجدید بنای شهر روم است بر سه قلعه (یا سه سر حد یا سه پایگاه). پس آن وادی را شیخ صاحب سراق خراب کند و او کسی است که بر قلعه ها (یا سر حدات یا پایگاهها) غالب آید. پس مالک رقاب مسلمانان شود (یعنی بر گردن مسلمانان سوار شود) و مردانی از اهل بغداد بر لشکر او افزوده گردند و نبردی در بابل - که نزدیک حله است - درگیرد که در آن خلق بسیاری کشته شوند و بسیاری به زمین فرو روند. و فتنه ای در بغداد واقع شود و کسی فریاد بر آورد که: به برادرهای خود در کنار فرات ملحق شوید. پس اهل بغداد مانند مورچگان از خانه های خود بیرون ریزند و در این بین پنجاه هزار نفر کشته شود و یا به جانب کوهها بگریزند و باقی مانده آنها به بغداد روند. آن گاه شخصی دیگر صدای خود را به فریادی دیگر بلند کند. با فریاد او مردم بسان مورچگان از خانه های خود بیرون آیند. از ایشان هم بسیاری کشته شوند. خبر به سرزمین جزایر رسد. اهل جزایر گویند: به برادرهای خود بپیوندید. از میان ایشان مردی زرد رنگ برخیزد و با گروهی چند به طرف سرزمین خط روانه گردد. اهل هجر و اهل نجد نیز به آنها ملحق شوند. پس داخل بصره شوند و مردم بصره به آنها بپیوندند و از شهری به شهری دیگر وارد شوند، تا اینکه داخل در شهر حلب شوند. در آنجا نبرد شدیدی واقع شود. آنان به مدت یکصد روز در آنجا اتراق کنند. آن گاه مرد زرد رنگ داخل جزیره شود و در طلب تسخیر شام بر آید. جنگ بزرگی در آنجا بر پا کند که بیست و پنج روز طول کشد و نفوس بسیاری از طرفین درگیر کشته شوند. لشکر عراق به سمت بلاد جبل - که محل سکونت کردها است - پیشروی کنند و مرد زرد رنگ با لشکریانش به شهر کوفه سرازیر شود. او در آنجا آن قدر توقف کند تا اینکه خبر از شام برسد که راه را بر حاجیان بریده اند. در این هنگام حاجیان از رفتن به جانب مکه منع کرده شوند. پس احدی از طرف شام و عراق به مکه نرود و فقط از راه مصر به حج روند. پس از آن راه رفتن به حج به کلی مسدود گردد. کسی از سمت روم فریاد کند که: آن مرد زرد رنگ کشته شد. او با هزار نفر که هر یک سر کرده یکصد هزار جنگجو است به جانب لشکری که در روم هستند بیرون آید. جملگی با سلاحهای آراسته و پیراسته در سرزمین ارجون [که نام شهریست از اطراف جیان، نزدیک ام السوداء و مدینه السوداء همان دمشق است] فرود آیند. و آن شهری است که سام بن نوح در آن فرود آمد. پس درگیری بر دروازه شهر رخ دهد. لشکر روم از آنجا کوچ نکند تا اینکه مردی بر زیان ایشان خروج کند. از جایی که نمی دانند که لشکری با او همراه است گروه زیادی از رومیان به دست او و سپاهیانش کشته شوند. پس آن گاه فتنه به بغداد بازگردد. بعضی از ایشان را گروهی به قتل رسانند. سرانجام فتنه به آخر رسد و باقی نمی ماند مگر دو خلیفه که هر دو در یک روز کشته شوند. یکی از آنها در طرف غربی بغداد و دیگری در جانب شرقى. این خبر را اهل طبقه هفتم می شنوند. پس در آن هنگام خسوف گسترده ای رخ دهد و آفتاب به وضوح روشن می گردد و می بینند این آیات را و دست از معاصی و گناهانی که می کنند بر نمی دارند و اگر نهیشان کنند از کردار زشت خود دست بر ندارند. در اینجا ابن یقطین و گروهی از موجهین اصحاب حضرتش به پا خواسته گفتند: ای امیر مومنان! شما برای ما خصوصیات سفیانی شامی را باز گفتى، حال می خواهیم که بیان کنی برای ما امر او را. حضرتش فرمود: خروج او در آخرین سالی است که قائم ما قیام کند. آنان گفتند: آن را برای ما تشریح کن، زیرا که دلهای ما ترسان است. باشد که از بیان شما بصیرتی برای ما حاصل گردد. حضرت فرمودند: نشانه خروج او اختلاف سه پرچم است: یکی پرچم عرب است که بلند شود. پس وای بر مصر و آنچه که وارد شود بر آن از ایشان، و پرچمی از بحرین از جزیره اوال بلند شود از سرزمین فارس، و پرچمی از شام بلند شود. آن گاه فتنه تا یک سال در میان ایشان ادامه یابد. آن گاه مردی از اولاد عباس خروج کند. اهل عراق گویند که: به نزد شما گروهی پای برهنه و بوالهوس روان گردید. اهل شام و فلسطین از خبر آمدن آنها مضطرب شوند و به روسای شام و مصر رجوع کرده بگویند که شاهزاده را بطلبند. آن گاه در جستجوی او بر آمده او را در غوطه دمشق بیابند، در مکانی که حرشتا [و آن موضعی است در راه حمص که تا دمشق بیش از یک فرسخ فاصله دارد] نامند. او چون به نزد آنان آید با آنها خلوت کند، اما از آن مجلس دائیهای خود را که از قبیله بنی کلاب و بنی دهانه هستند بیرون می کند. از برای او در وادی یابس عده معدودی است. واردین او را می گویند: ای آن شخصی که سزاوار و شایستگی این کار را دارى! روا نیست بر تو که اسلام را ضایع کنی (یعنی ساکت بنشینی و قیام نکنی تا اسلام از بین رود). آیا نمی بینی که چه اهوال و فتنه هایی در مردم ظاهر شده است؟ پس از خدا بپرهیز و برای یاری کردن دینت خروج کن. او می گوید: من رفیق و صاحب اختیار شما نیستم. به او گویند: آیا از قریش نیستی و از اهل بیت پادشاه قیام کننده نمی باشى؟ آیا غیرت و تعصب در مورد اهل بیت پیغمبرت به خرج نمی دهى؟ تو می بینی آنچه را از ذلت و خواری که در این مدت دراز به آنان وارد شده است، زیرا که هر گاه قیام کنی برای رغبت در جمع آوری مال و خوشگذرانی نیست، بلکه در این حال حامی دین خود می باشى. پس پیوسته یکی بعد از دیگری در نزد او رفت و آمد می کنند و او در آن هنگام در پاسخ ایشان می گوید: بروید نزد آن خلفایی که در این مدت با ایشان بودید. پس از آن ایشان را اجابت می کند و در روز جمعه ای به اتفاق آنان بیرون آید. آن گاه برفراز منبری در دمشق قرار گیرد و این نخستین باری است که بر منبر می رود. او در آن روز دو خطبه می خواند و آنها را به جهاد ترغیب می کند و از ایشان بر عدم سرپیچی از دستوراتش - خواه بدان خشنود باشند و خواه از آن روی گردان - بیعت می گیرد. سپس شهر را به جانب غوطه ترک کند. در خارج غوطه توقف کند تا اینکه مردانی ملعون و سخن چین و کافر بالغ بر پنجاه هزار نفر به او ملحق شوند. آن گاه او دائیهایش را برای فراخوان جنگجو به سوی قبیله بنی کلاب می فرستد. پس از آن قبیله بسان سیل مردانی به جانب او روان گردند. آن گاه با پادشاهی از فرزندان عباس به نبرد برخیزد. در این هنگام است که سفیانی با گروهی از شامیان خروج کند. اهل سه پرچم با یک دیگر اختلاف کنند: پرچم ترک و عجم که رنگش سیاه است و پرچم عرب بیابانگرد که از پیروان ابن عباسند و رنگ پرچمشان زرد است و پرچم سفیانى. آن گاه در بطن الازرق نبردی سخت درگیرد که از آنان شصت هزار نفر کشته شود. پس از آن سفیانی بر ایشان غالب آید و گروه انبوهی از آنان را بکشد و بر مراکز حساس دست اندازد و بنای خود را در میان ایشان به عدل و داد گذارد تا اندازه ای که در حق او گفته شود: به خدا سوگند، سخنانی که درباره او می گفتند - که ظالم و ستمکار است - دروغ است. هر آینه ایشان از دروغگویانند و نمی دانند که او با امت پیامبر چه خواهد کرد؟ و اگر می دانستند این سخن را نمی گفتند. او پیوسته به عدالت در میان ایشان رفتار می کند تا اینکه به حرکت در آید. نخستین مرحله سیرش به جانب حمص است. به درستی که اهل حمص در بدترین حالند. پس از فرات از باب بیعه مصر عبور می کند. خدا رحم و شفقت را از دل او بر می کند. آن گاه به موضعی که آن را قریه سبا گویند رهسپار می گردد. در آنجا نبردی بزرگ واقع می شود. پس شهری باقی نمی ماند مگر آن که خبر او به ساکنینش برسد و ترس و جزع از این خبر آنها را فرو گیرد. پس پیوسته به شهری بعد از شهر دیگری داخل می شود و با آنها به نبرد بر می خیزد. نخستین نبرد او در حمص است و بعد از آن در رقه و پس از آن در قریه سبا که این نبرد از نبرد در حمص بس بزرگتر است. آن گاه به دمشق بر می گردد و مردمان به او نزدیک شوند. لشکری تجهیز می کند و به مدینه می فرستد و لشکری به سمت مشرق (یعنی عراق) می فرستد. در بغداد هفتاد هزار نفر را می کشد و سیصد زن حامل را شکم پاره می کند. لشکر او در کوفه شما قیام کند. چه بسیار مرد و زن که به گریه در آیند. پس در آنجا خلق بسیاری را می کشد. و اما لشکری که به مدینه فرستاده چون به زمین بیدار رسند جبریل فریاد بلند بر کشد که احدی از آنان در صحنه گیتی باقی نماند، مگر آن که به زمین فرو رود. دو مرد در عقب لشکر باقی مانند که یکی از آنها بشارت دهنده باشد و دیگری بیم دهنده. این دو نفر می بینند آنچه را که بر آنها وارد می شود. پس نمی بینند از آنها مگر سرهای ایشان را که از زمین بدر آمده است. آنان آنچه را که می بینند می گویند. پس جبرئیل بر آن دو نفر صیحه ای زند که صورتهای آنها به عقب برگردد. خدا رویهای آنها را به عقب برگرداند. پس یک نفر از آنها به مدینه می رود و آن بشارت دهنده است. او بشارت می دهد که خدا آنان را از شر آن لشکر به سلامت می دارد و دیگری آنان را از آن لشکر بیم دهد. پس آن گاه او به سوی سفیانی باز می گردد و خبر می دهد او را به آنچه که به لشکر او وارد شده است. آن گاه حضرتش فرمود: خبر صحیح نزد جهینه است که قبیله ای هستند از عرب، زیرا که این دو نفر که بشیر و نذیر هستند از جهینه اند. پس گروهی از اولاد پیغمبر صلی الله علیه و آله که از شریفها هستند به شهر روم فرار می کنند. سفیانی به پادشاه روم گوید: بندگان مرا به من بازگردان. پادشاه روم آنان را بر می گرداند. بالای پله های شرقی مسجد جامع دمشق آنها را گردن می زند و کسی او را از این کار نهی نمی کند. آگاه باشید که نشانه آن (یعنی خروج سفیانی) تجدید بنا شدن پایگاههای است در شهرها. گروهی گفتند: ای امیر مومنان برای ما آن پایگاهها را ذکر کن. حضرتش فرمود: تجدید بنا می شود پایگاهی در شام، و پایگاهی در عجوز و حران، و پایگاهی در واسط [که شهری است در میان کوفه و بصره] و بنا می شود پایگاهی در بیضاء، و پایگاهی در کوفه، و پایگاهی در شوشتر، و پایگاهی در ارمنیه، و پایگاهی در موصل، و پایگاهی در همدان، و پایگاهی در دقه [که شهری است در کنار فرات] و پایگاهی در دیار یونس، و پایگاهی در حمص، و پایگاهی در مطریه [که از قریه های مصر است] و پایگاهی در رقطاء [که از نواحی خط یا بحرین است] و پایگاهی در رحبه [که بیابانی است نزدیک صنعای یمن، یا ناحیه ای است میان مدینه و شام یا قریه ای است در عراق]، و پایگاهی در دیر هند، و پایگاهی در قلعه. ای مردم! آگاه باشید که چون سفیانی ظاهر شود برای او وقایع و جنگهای بزرگی خواهد بود: اول وقعه و جنگ او به شهر حمص واقع خواهد شد، پس از آن به حلب، پس از آن به رقه، پس از آن به قریه سبا، پس از آن به راس العین، پس از آن به نصیبش، پس از آن به موصل - که وقعه موصل وقعه بزرگی خواهد بود. پس از آن در موصل مردانی از بغداد و از دیار یونس تا لجمه گرد هم آیند و نبرد سختی واقع شود که هفتاد هزار نفر در آن گشته شوند. جنگ تا موصل جریان پیدا می کند و در آنجا قتال سختی رو خواهد داد. آنگاه سفیانی در آنجا فرود می آید و شصت هزار نفر از ایشان را می کشد. به درستی که در آنجا است گنجهای قارونی و از برای آنجا است ترسهای بزرگی بعد از فرورفتن به زمین و سنگباریدن و مسخ شدن که زودتر از جاهای دیگر رخ می دهد بسان فرورفتن میخ آهن به زمینی سست. حضرت در ادامه سخنان خود فرمودند: سفیانی هر کسی را که نامش محمد و علی و حسن و حسین و فاطمه و جعفر و موسی و زینب و خدیجه و رقیه است از روی بغض و کینه ای که به آل محمد دارد به قتل می رساند. آنگاه به تمامی شهرها رسولانی می فرستد تا جمع کنند برای او بچه ها را. آنگاه روغن زیتون را برای سر به نیست کردن می جوشاند. بچه ها به او می گویند: اگر پدران ما نافرمانی تو را کردند، ما چه گناهی کرده ایم؟! اما او به این سخنان وقعی ننهاده هر که را که هم نام کسانی است که ذکر کرده ام در دیگ روغن زیتون انداخته و می جوشاند. آنگاه به جانب کوفه رهسپار می گردد. شهر را دور زده در کوچهایش بسان فرفره چرخیده و با مردان همان معامله را می کند که با اطفال کرده بود. او بر دروازه کوفه هر که را نامش حسن و حسین بر دار می کشد. در این هنگام خونهای ریخته شده مردم کوفه به جوشش می آید، همچنان که خون یحیی بن زکریا به جوشش آمد. او چون این امر را می بیند یقین به هلاکت خود پیدا می کند. از این رو، از ترس به کوفه پشت کرده آن را به جانب شام ترک می کند. او در راه تا آن هنگام که داخل شام شود کسی را که با او مخالفت کند نمی بیند.
چون داخل شهر خود شود به شرب خمر و انواع معصیتها دل مشغول می گردد و یاران خود را به ارتکاب چنین گناهانی وادار می کند. پس از چندى، دیگر بار سفیانی در حالتی که حربه ای در دست دارد خروج می کند و زنی را به بعضی از یاران خود می دهد تا در راه با او فجور کنند. او به یکی از یارانش می گوید: در وسط راه (یا کوچه) با او فجور کن. آن شخص مرتکب چنین عمل قبیحی می شود و زن را باردار می کند. آنگاه او شکم آن زن را پاره می کند و بچه ای را که زن در شکم دارد سقط می کند و کسی قدرت بر نهی او از چنین کرده ناپسندی ندارد. آنگاه حضرت چنین ادامه دادند: از چنین عملی فرشتگان در آسمانها پریشان احوال می گردند. از این رو، خداوند فرمان خروج قائم از ذریه من که صاحب زمان است را صادر می کند. خبر خروج او در همه جا شایع می شود. در این هنگام جبرئیل در بالای صخره بیت المقدس فرود می آید و اهل جهان را ندا می کند که حق بدر آمد و باطل رفت، که باطل از بین رونده است. پس از آن، حضرت آه سردی از دل کشیده و ناله ای حزن آوری سرداده و این اشعار را انشا فرمودند:
1 - پسرکم! زمانی که طائفه ترک لشکر آرایی کرد منتظر ولایت مهدی باش که قیام می کند و به عدالت داوری می نماید.
2 - پادشاهان روی زمین که از آل هاشمند ذلیل می شوند و بیعت گرفته می شود از ایشان کسانی که لذت طلب و اهل هزل و بیهوده گویی هستند.
3 - کودکی است از جمله کودکها که هیچ رایی از خود ندارد و هیچ جدیتی نکند و صاحب عقل و تدبیر نباشد.
4- پس از آن قائم به حق و راستی که از شمایان است قیام می کند و بر نهج حق و حقیقت می آید و به حق عمل می کند.
5 - او - که جانم به فدایش - همنام رسول خدا است. ای پسرانم! او را خوار مسازید و بشتابید به سویش. پس جبرئیل در صیحه خود می گوید: ای بندگان خدا! بشنوید آنچه را که می گویم. به درستی که اینست مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله که از سرزمین مکه خروج کند، پس او را اجابت کنید. راوی گوید: در این هنگام افرادی با فضیلت و دانشمند به پاخواسته و گفتند: ای امیر مومنان! مهدی را برای ما توصیف کن، زیرا که دلهای ما مشتاق ذکر او است. پس آن حضرت فرمود: او رویی چون قرص قمر دارد. نور پیشانیش درخشندگی خاصی دارد و خالی بر گونه دارد. دانایی است که او را تعلیم نداده اند و به آنچه که اتفاق خواهد افتاد خبر می دهد پیش از آنکه تعلیم داده شود. ای مردم! آگاه باشید که حدود دین با نظر ما به پاداشته می شود و از ما بر انجام آن عهد و پیمان گرفته شده است. آگاه باشید که مهدی کسی که حق ما را نشناسد قصاص کند. اوست که به حق شهادت می دهد و خلیفه خداوند بر مخلوقاتش است. همنام جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله است. پسر حسن بن علی از اولاد فاطمه، و از ذریه فرزندم حسین است. ماییم ریشه دانایی و عمل. دوست داران ما از نیکانند و ولایت ما فصل الخطاب است. ماییم بهترین دربانان خدا. آگاه باشید که مهدی نیکوترین مردم است از حیث آفرینش و خلق و خوی. چون قیام کند به گردش یارانش که به شماره اصحاب بدر و اصحاب طالوتند جمع شوند که سیصد و سیزده نفر باشند.
آنها جملگی شیرانی هستند که از کمینگاههای خود بیرون آیند ماندن پاره های آهن. اگر ایشان اراده کنند که کوههای سخت را از جا بکنند هر آینه بر انجامش قادرند. آنان کسانی هستند که خدا را به یگانگی پرستش می کنند. در دل شب از ترس و خشیت خدا صدایی بسان زنان جوان مرده دارند. آنان شبها را به نماز گذاردن و روزها را به روزه داشتن سپری می کنند. در تربیت آن چنان همسان یکدیگرند گو اینکه از یک پدر و مادرند. دلهایشان در دوستی و پنددادن یکدیگر نزدیک به هم باشد. آگاه باشید که من نامهایشان را می دانم و شهرهایی که در آن زندگی می کنند می دانم. جماعتی از یاران حضرت به پاخواسته گفتند: ای امیر مومنان! تو را به خدا و پسر عمت رسول خدا صلی الله علیه و آله سوگند می دهیم که نام آنها را برای ما ذکر نمایی و شهرهایشان را نام ببری که دلهای ما از سخنان تو آب گردید. حضرت در پاسخ آنان فرمودند: بشنوید تا بیان کنم برای شما نامهای یاران قائم علیه السلام را. به درستی که اول ایشان از اهل بصره است و آخر ایشان از ابدال است. آنهایی که از اهل بصره اند دو نفرند: یکی از آنها نامش علی است و دیگری محارب. دو نفر از کاشانند به نامهای عبدالله و عبیدالله. سه نفر از مهجم اند [که در حدود یمن است] به نامهای محمد و عمر و مالک. یک نفر از سند است به نام عبدالرحمن. دواز هجرند به نامهای موسی و عباس. یک نفر از کور [که از توابع بصره است] به نام ابراهیم. یک نفر از شیزر است به نام عبدالوهاب. سه نفر از سعداوه اند [که نام قریه ای است در سرزمین حجاز] به نامهای احمد و یحیی و فلاح. سه نفر از زید هستند به نامهای محمد، حسن و فهد. دو نفر از قبیله حمیرند به نامهای مالک و ناصر. چهار نفر از شیرازند به نامهای عبدالله، صالح، جعفر و ابراهیم. یک نفر از عقر [که نزدیک کربلا است] به نام احمد. دو نفر از منصوریه اند به نامهای عبدالرحمن و ملاعب. چهار نفر از سیرافند به نامهای خالد، مالک، حوقل و ابراهیم. دو نفر از خونج اند [که قریه ای است میان مراغه و زنجان] به نامهای محروز و نوح. یک نفر از ثقب است به نام هارون. دو نفر از سن اند به نامهای مقداد و هود. سه نفر از هونین هستند به نامهای عبدالسلام، فارس و کلیب. مردی از رهاط است به نام جعفر. شش نفر از عمان اند به نامهای محمد، صالح، داود، هواشب، کوش و یونس. یک نفر از عماره است به نام مالک. دو نفر از جعاره اند به نامهای یحیی و احمد. یک نفر از کرمان است به نام عبدالله. چهار نفر از صنعای یمن هستن به نامهای جبرئیل، حمزه، یحیی و سمیع. دو نفر از عدن به نامهاى: عون و موسى. یک نفر از لنجویه به نام کوثر. دو نفر از همدان به نامهای علی و صالح. سه نفر از طائف به نامهای على، سبا و زکریا،. یک نفر از هجر به نام عبدالقدوس. دو نفر از خط به نامهای علی و مبارک. پنج نفر از جزیره اوال به نامهای عامر، جعفر، نصیر، بکیر و لیث. یک نفر از کبش (جانب غربی بغداد) به نام محمد (یا فهد). یک نفر از جده به نام ابراهیم. چهار نفر از مکه به نامهای عمرو، ابراهیم، محمد و عبدالله. ده نفر از مدینه به نامهای اهل بیت به نامهای على، حمزه، جعفر، عباس، طاهر، حسن، حسین، قاسم، ابراهیم و محمد. چهار نفر از کوفه به نامهای محمد، غیاث، هود و عتاب. یک نفر از مرو به نام حذیفه. دو نفر از نیشابور به نامهای علی و مهاجر. دو نفر از سمرقند به نامهای علی و مجاهد. سه نفر از کازرون به نامهای عمر، معمر و یونس. دو نفر از شوش به نامهای شیبان و عبدالوهاب. دو نفر از شوشتر به نامهای احمد و هلال. دو نفر از ضیق (از دهات یمامه است) به نامهای عالم و سهیل. یک نفر از طائف یمن به نام هلال. دو نفر از مرقیه [قلعه ای است در ساحل حمص] به نامهای بشر و شعیب. سه نفر از برعه [در نزدیکیهای طائف] به نامهای یوسف، داود و عبدالله. دو نفر از عسکر مکرم [شهری است از نواحی خوزستان] به نامهای طیب و میمون. یک نفر از واسط به نام عقیل. سه نفر از بغداد به نامهای عبدالمطلب، احمد و عبدالله. دو نفر از سامرا به نامهای مرائی و عامر. یک نفر از سهم [از قرای اندلس] به نام جعفر. سه نفر از سیلان به نامهای نوح، حسین و جعفر. یک نفر از کرخ بغداد به نام قاسم. دو نفر از نوبه به نامهای واصل و فاضل. هشت مرد از قزوین به نامهای هارون، عبدالله، جعفر، صالح، عمرو، لیث، علی و محمد. یک نفر از بلخ به نام حسن. یک نفر از مراغه به نام صدقه. یک نفر از قم به نام یعقوب. و بیست و چهار نفر از طالقان. ایشان کسانی هستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنان یاد کرده و فرموده است: من در طالقان گنجی می بینم که نه از طلا است و نه از نقره، و آن این جماعتند که خدا آنان را ذخیره کرده است. نامهایشان عبارت است از: صالح، جعفر، یحیى، هود، فالح، داود، جمیل، فضیل، عیسى، جابر، خالد، علوان، عبدالله، ایوب، ملاعب، عمر، عبدالعزیز، لقمان، سعد، قبضه، مهاجر، عبدون، عبدالرحمن و على. دو نفر از سجار [و آن دهی است از دهات نور، بیست فرسخی بخارا] به نامهای ابان و على. دو نفر از سرخس به نامهای ناجیه و حفص. یک نفر از انبار به نام علوان. یک نفر از قادسیه به نام حصین. یک نفر از دورق [از شهرهای خوزستان نزدیک را مهرمز] به نام عبدالغفور. شش نفر از حبشه به نامهای ابراهیم، عیسى، محمد، حمدان، احمد و سالم. دو نفر از موصل به نامهای هارون و فهد. یک نفر از بلقاء [جلگه ای است از جلگه های دمشق، میان شام و وادی القرى] به نام صادق. دو نفر از نصیبین به نامهای احمد و على. یک نفر از سنجار [شهری است مشهور از نواحی جزیره که تا موصل سه روز فاصله دارد] به نام محمد. دو نفر از خرشان [موضعی است در بیضاء] به نامهای تکیه و مسنون. دو نفر از ارمنستان به نامهای احمد و حسین. یک نفر از اصفهان به نام یونس. یک نفر از ذهاب به نام حسین. یک نفر از ری به نام مجمع. یک نفر از دیار شعیب. یک نفر از هرات به نام نهروش. یک نفر از سلمان به نام هارون. یک نفر از تفلیس به نام محمد. یک نفر از کردستان به نام عون. یک نفر از جیش به نام کثیر. دو نفر از خلاط به نامهای محمد و جعفر. یک نفر از شوبک [قلعه ای است نزدیک کرک از بلاد شام] به نام عمیر. دو نفر از بیضا به نامهای سعد و سعید. سه نفر از صیغه به نامهای زید، على و موسى. یک نفر از قبیله اوس به نام محمد. یک نفر از انطاکیه به نام عبدالرحمن. دو نفر از حلب به نامهای صبیح و محمد. یک نفر از حمص به نام جعفر. دو نفر از دمشق به نامهای داود و عبدالرحمن. دو نفر از رمله به نامهای طلیق و موسى. سه نفر از بیت المقدس به نامهای بشر، داود و عمران. پنج نفر از عسقلان به نامهای محمد، یوسف، عمر، فهد و هارون - یک نفر از عرب عیره به نام عمیر. دو نفر از عکا به نامهای مروان و سعد. یک نفر از عرفه به نام فرخ. یک نفر از طبریه به نام فلیح. یک نفر از بلست [از دهات اسکندریه] به نام عبدالوارث. چهار نفر از فسطاط [شهری نزدیک مصر است و در زمان خلافت عمر فتح شد] و آن از شهرهای فرعون - لعنه الله - است به نامهای احمد، عبدالله، یونس و طاهر. یک نفر از بالس [آن شهری است در شام، میانه حلب و رقه] به نام نصیر. چهار نفر از اسکندریه به نامهای حسن، محسن، شبیل و شیبان. پنج نفر از جبل اللکام [محلی است مشرف بر انطاکیه در لبنان] به نامهای عبدالله، عبیدالله، بحر، قادم [لوط خ ل] و طالوت. سه نفر از ساده [محلی است در یمامه] به نامهای صلیب، سعدان و شبیب. دو نفر از بلاد فرنگ به نامهای علی و احمد. دو نفر از یمامه به نامهای ظافر و جمیل. چهارده نفر از معاذه [محلی است نزدیک کوههای ادقیه از بنی قشیر] به نامهای سوید، احمد، محمد، حسن، یعقوب، حسین، عبدالله، عبدالقدیم، نعیم، على، حیان، ظاهر، تغلب و کثیر. یک نفر از الومه [بر وزن اکوله شهریست از دیار هذیل] به نام معشر. ده نفر از آبادان به نامهای حمزه، شیبان، قاسم، جعفر، عمرو، عامر، عبدالمهیمن، عبدالوارث، محمد و احمد. چهارده نفر از یمن به نامهای جبیر، حویش، مالک، کعب، احمد، شیبان، عامر، عمار، فهد، عاصم، حجرش، کلثوم، جابر و محمد. دو نفر از بادیه نشینهای مصر به نامهای عجلان و دراج. سه مرد از بادیه نشینهای اعقیل به نامهای منبطه، ضابط و غربان. یک نفر از بادیه نشینهای اغیر به نام عمرو. یک نفر از بادیه نشینهای شیبان به نام نهراش. یک نفر از قبیله تمیم به نام ریان. یک نفر از بادیه نشینهای قسین [ناحیه ایست از نواحی کوفه] به نام جابر. یک نفر از بادیه نشینهای قبیله کلاب به نام مطر. سه نفر از موالیان اهل بیت به نامهای عبدالله، مخنف و براک. چهار نفر از موالیان انبیا به نامهای صباح، صیاح، میمون و هود. دو نفر غلام به نامهای عبدالله و ناصح. دو نفر از حله به نامهای محمد و على. سه نفر از کربلا به نامهای حسین و حسین و حسن. دو نفر از نجف به نامهای جعفر و محمد. شش نفر از ابدال که نام همه آنها عبدالله هستند. پس آن گاه حضرت على علىه السلام فرمود: به درستی که ایشان گروهی هستند که در محل سر زدن خورشید (یعنی از جانب مشرق) و مغرب آن، و در زمینهای هموار و کوهها گرد هم می آیند. خدای تعالی ایشان را در کمتر از نصف شبی به دور هم گرد می آورد. آن گاه آنان به سوی مکه روان می شوند در حالی که کسی از اهل مکه آنان را نمی شناسند. آنان چنین می گویند: لشکریان سفیانی به ناگاه متوجه ما شده ما را به کام خود بردند. اما چون صبح روشن بدمد اهل مکه آنان را در حالی که طواف کنندگان و بر پای دارندگان و نماز گذارانند می بینند. از این رو، اهالی مکه منکر آنان می شوند. آن گاه آنان به نزد مهدی علىه السلام می روند، در حالی که حضرتش در زیر مناره ای پنهان شده است. آنان به حضرت عرضه می دارند: تویی مهدى؟! حضرت می فرماید: آرى، ای یاوران من! آن گاه مهدی علىه السلام خویش را از آنان پنهان می کند تا بیازمایندشان که در فرمانبرداری چگونه اند. لذا حضرت به جانب مدینه در راه می شود. آنان را خبردار می سازند که مهدی علىه السلام به قبر جدش ملحق شد (یعنی به مدینه نزد قبر جدش رسول خدا صلی الله علىه و آله رفت). پس آنان در مدینه به حضرتش ملحق می شوند. چون آن حضرت احساس می کند که ایشان به مدینه آمده اند به مکه باز می گردد و این عمل سه بار انجام می دهد. پس از سه مرتبه حضرت خود را در میان صفا و مروه به ایشان می نمایاند و به ایشان می فرماید: تا زمانی که با من بر سی خصلت - که دائم باید با این خصائل باشید و چیزی از آن را تغییر ندهید - بیعت نکنید بر کاری که بر انجامش پای می فشرم مطمئن نیستم. و در عوض، بر ذمه من است که هشت نکته را رعایت کنم. آنان می گویند: برای ما ذکر نما که می شنویم و فرمان برداریم. پس حضرتش می گوید: بیعت می کنم با شما بر اینکه به من پشت نکنید. دزدی ننمایید. مرتکب زنا نگردید. کار حرامی از شما صادر نگردد. فحشا و منافی عفتی به جا نیاورید. احدی را مورد ضرب و شتم قرار مدهید مگر به حق. طلا و نقره و گندم و جو را ذخیره و انبار نکنید. مسجدی را ویران مسازید. به دروغ شهادت ندهید. به فرد مومن زشت نگویید. ربا مخورید. در سختیها صبر پیشه سازید. فرد یکتاپرست را لعن و نفرین نکنید. مسکر میاشامید. طلا زیور خود نسازید و ابریشم و دیبا نپوشید. آن که از معرکه می گریزد را دنبال نکنید. از سر حرمت خونی نریزید. با مسلمان غدر نکنید. به کافر و منافق تمایل نشان مدهید. جامه های خز بر تن ننمایید. سجده بر خاک کنید و تکیه بدان نمایید. بی عفتی و کار زشت را ناروا بشمارید. فرمان به کارهای پسندیده کرده و منکرات را نهی کنید. چون این کارها را به انجام رسانید بر من است که رفیقی جز شما برنگزینم، و نپوشم مگر آن چه را که شما می پوشید، و نخورم مگر آنچه را که شما می خورید، و سوار نشوم مگر بر آنچه که شما سوار می شوید، و نباشم مگر آنجایی که شما می باشید، و نروم مگر آنجایی که شما می روید. به اندک مالی از دنیا خشنود شوم و زمین را از عدل و داد پر کنم، هر چند که از جور و ستم پر شده باشد. همچنین تنها و تنها بندگی خدا کنم و به شما وفادار بمانم آن چنان که که شما به من وفادار مانید. آنان گویند: ما بر این امور خشنودیم و با تو بیعت می کنیم. آن گاه حضرت با تک تک آنان دست می دهد. در چنین زمانی است که حضرت در میان مردم ظاهر گردد. مردمان با ایمان برای او سر خضوع فرود آورند و شهرها به زیر فرمانش قرار گیرند. خضر پرورده عهد و پیمان دولت او شود و اهل همدان در سمت وزیری او قرار گیرند و خولانیان لشکریان او شوند و حمیریان یاران او گردند و مضریان طلایه داران لشکرش. خداوند جمعیت او را بسیار گرداند و پشت او را محکم کند. او با لشکریانش وارد عراق می شود و مردمان در عقب و پیش روی او روانه شوند. طلایه دار لشکر او مردی است عقیل نام و دنباله دار لشکرش مردی است حارث نام. آن گاه مردی از اولاد حسن با دوازده هزار سوار به او ملحق شده و گوید: ای پسر عم! من سزاوارترم از تو به این امر (یعنی امامت)، زیرا که من از فرزندان حسن می باشم و او بزرگتر از حسین است. حضرت مهدی می گوید: منم مهدى، او می گوید: آیا برای تو نشانه یا معجزه یا علامتی هست؟ حضرت مهدی با نظر و اشاره به مرغی که در هوا پرواز می کند کرده مرغ خود را در کف حضرت می افکند. آن گاه به قدرت خداوند متعال به سخن در می آید و به امامت حضرت گواهی می دهد. سپس حضرت چوب خشکی را در نقطه ای از زمین که در آن آبی نیست می کارد و آن چوب خشک سبز می گردد و برگ می دهد. آن گاه قطعه سنگ سختی را از زمین برداشته در دستان خود مانند موم نرم و خمیر می کند. حسنی با دیدن این معجزات می گوید: امر با تو است و ما فرمان از تو می بریم. آن گاه خود تسلیم فرمان آن حضرت می گردد و لشکریانش هم به پیروزی از او تسلیم می شوند. طلایه دار لشکرش مردی است که همنام با او است. آن گاه او به سیر پرداخته و خراسان را فتح می نماید. سپس از آن جا به جانب مدینه الرسول باز می گردد. مردم جملگی خبر او را می شنوند. اهل یمن و حجاز فرمان او می برند، اما قبیله ثقیف از سر نافرمانی سر به شورش بر می دارد. آن گاه او به جانب شام به قصد نبرد با سفیانی در راه می شود. صدایی در شام بلند می شود که: آگاه باشید این عربها عربهای حجازی هستند که به جانب شما در راهند. آن گاه سفیانی به اصحاب خود می گوید: در حق این جماعت چه می گویید؟ لشکریان و یارانش پاسخ دهند: ما یاران جنگ و تیرانداز و عده و آلات جنگی تو هستیم. سفیانی آنان را به جنگ تشجیع می کند. گروهی از اهل کوفه به پا خواستند و گفتند: ای امیر مومنان نام سفیانی چیست؟ حضرت فرمود: نام او حرب است پسر عنبسه، پسر مره، پسر کلیب، پسر ساهمه، پسر زید، پسر عثمان، بسر خالد. او از نسل یزید، پسر معاویه، پسر ابی سفیان است که در آسمان و زمین لعنت شده است. او بدترین خلق خدای تعالی و ملعونترینشان از حیث نسب و ستمگرترینشان است. او بیرون آید با لشکریان و سواران خود که بالغ بر دویست هزار جنگجو است. او در راه می شود تا به حیره [که یکی از شهرهای عراق است] می رسد. در این هنگام مهدی علىه السلام با سواران و مردان و لشکریان خود بر او پیشی می گیرد در حالتی که جبرئیل در طرف راستش و میکائیل در جانب چپش و فرشته نصر روبرویش قرار دارند. مردم گروه گروه از اقصی نقاط عالم بدو ملحق شوند. سرانجام حضرت و لشکریانش در حیره با لشکر سفیانی برخورد می کنند. او به سبب خشم خداوند خشمگین می گردد. سایر مخلوقات خدا به این خشم و غضب خشمگین می شوند آن سان که مرغان از بالای سر بر لشکر سفیانی سنگ می افکنند و کوهها تخته سنگهای خود را بر آنان فرو می ریزند. میان سفیانی و مهدی علىه السلام نبرد سهمگینی در می گیرد تا اینکه جمله لشکریان سفیانی هلاک می شوند. در این هنگام شخص سفیانی با گروه اندکی از یارانش فرار می کند، اما مردی از یاران قائم که صیاح نام دارد خود را به اتفاق مردانی چند که پای در رکاب او دارند به سفیانی و یارانش رسانده او را به بند کشیده خدمت مهدی علىه السلام در حالی که حضرت نماز مغرب را خوانده و به نماز عشا مشغول است، می آورند. آن حضرت نماز خود را سبک کرده (اعمال مستحبی را فرو گذارده) به پایان می رساند. سفیانی می گوید: ای پسر عمو! مرا باقی گذار تا اینکه برای تو یار و همراه باشم. حضرت رو به اصحاب خود کرده می فرماید: رای شما در این مورد بر چه می باشد؟ زیرا که من بر خود عهد کرده ام که کاری نکنم مگر به رضایت شما. آنان می گویند: به خدا سوگند، ما خشنود نمی شویم مگر اینکه او را بکشى، زیرا که او خونهایی را به زمین ریخته است که خداوند ریختن آن را حرام کرده است. مهدی علىه السلام گوید: درباره او آنچه می خواهید بکنید. آن گاه او را گرفته در کنار رود هجیر [که میانه بصره و کوفه است] زیر درختی در حالی که بر شاخهای آن درخت آویزش کرده اند بسان بریدن سر قوچ سر از تنش بر می گیرند. که خداوند به افکندن روح پلید او در نار نیران شتاب کند. راوی گوید: خبر به بنی کلاب می رسد که حرب بن عنبسه کشته شد و قاتل او مردی از فرزندان على بن ابی طالب است. بنی کلاب با مردی از اولاد پادشاه روم بر نبرد با مهدی و گرفتن
انتقام خون حرب بن عنبسه بیعت می کنند. آن گاه قبیله بنی ثقیف به جمع آنان افزوده می شود. پادشاه روم با هزار سرهنگ که در زیر فرمان هر سرهنگی هزار مرد جنگجو باشد بیرون آید و در شهری از شهرهای تحت سیطره قائم که آن را طرسوس [شهری است در سرحدات شام میان انطاکیه و حلب و شهرهای روم] نامند فرود آیند و اموال و چهارپایان و زنانشان را به یغما برند. مردانشان را از دم تیغ گذرانند و شهر را ویران می کنند. - ای مردم! - می بینم زنها را که در ردیف مردان بر پشت اسبان سوارند و مرکوبشان در شعاع آفتاب و ماه نمایان است. بارى، خبر آنان به قائم علىه السلام می رسد. حضرت به جانب پادشاه روم با لشکریان خود در راه می شود. چون به ده فرسنگی رقه می رسند میان لشکریان حضرت و سپاه دشمن نبردی در می گیرد. از شب تا به صبح نبرد ادامه پیدا می کند تا آنجا که آب رودخانه از خون کشتگان تغییر کند و اطراف آن از بدنهای مردگان عفونت شدیدی فراگیرد. در آخر، پادشاه روم در پی این شکست به جانب انطاکیه فرار می کند. مهدی علىه السلام او را تا قبه عباس [که نزدیک مصر است] زیر قطوار [که نام محلی است] دنبال می کند. به ناچار پادشاه روم به نزد مهدی علىه السلام پیکی می فرستد که در قبال دریافت خراج دست به ترکیب او نزند. حضرت به شرطی که او از روم خارج نگردد و اسیری را در نزد خود باقی نگذارد می پذیرند. پادشاه روم قبول می کند و گردن به فرمان حضرتش می نهد. سپس مهدی علىه السلام به سوی طایفه بنی کلاب از طرف دریاچه روان می شود تا اینکه به دمشق می رسد. لشکری را به سوی طایفه بنی کلاب اعزام می دارد. آن لشکر پس از نبرد با بنی کلاب و کشتن بسیاری از مردانشان زنان قبیله را کت بسته خدمت حضرت می آورند. آنان در حضور حضرت ایمان آورده بیعت می کنند. آن گاه مهدی علىه السلام بعد از کشتن سفیانی با کسانش از گروه مومنین در شهری از شهرهای روم فرود می آیندو ندای لا اله الا الله، محمد رسول الله سر می دهند و دیوارهای شهر از این ندا فرو می ریزند (یعنی شهر تسلیم حضرت می شود). پس از آن به قسطنطنیه - محل استقرار پادشاه روم - روان می شوند. در آنجا سه گنج را از دل خاک بیرون می کشند: گنجی از جواهر و گنجی از طلا و گنجی از نقره. مهدی علىه السلام گنجها را در میان لشکریانش پیمانه پیمانه تقسیم می کند. آن گاه حضرت در راه می شود تا اینکه به شهرهای ارمنیه کبری می رسند. چون اهالی ارمنیه آن حضرت را مشاهده می کنند راهبی از راهبان خود را که دارای دانشی بسیار است به سوی حضرت گسیل می دارند تا ببیند که این جماعت چه می خواهند. راهب به نزد مهدی علىه السام می رود و می گوید: آیا تو مهدی هستى؟ حضرت می فرماید: بلى، منم آن کسی که در انجیل شما از آن یاد شده که در آخر الزمان خروج می کند. راهب مسائل بسیاری را می پرسد که تمامی آنها را حضرت پاسخ می گوید. راهب با مشاهده پاسخهای حضرت به اسلام می گرود. اما اهالی ارمنیه از ورود حضرت به همراه لشکریانش ممانعت می کنند. اما لشکریان حضرت به جبر وارد شهر می شوند و پانصد نفر جنگجو از جنگجویان آن دیار را به قتل می رسانند. حضرت با مدد از نیروی رحمانی خود آن شهر را میان آسمان و زمین معلق می گرداند. پادشاه ارمنیه و کسانی که با او هستند در راه نبرد با مهدی علىه السلام و لشکریانش با شگفتی می بینند که شهرشان بالای سرشان معلق
است. لذا فرار را برقرار ترجیح داده جملگی می گریزند. آن گاه شیری بزرگ بر سر راه آنها قرار گرفته، بر ایشان صیحه ای می زند آن گونه که هر چه از آلات و ادوات جنگ دارند به زمین انداخته فرار می کنند. لشکریان مهدی علىه السلام به دنبال آنان رفته اموالشان را ضبط کرده بین خود تقسیم کنند که به هر یک از آنان که بالغ بر هزاران نفر هستند صد هزار دینار طلا و صد کنیز و صد غلام برسد. آن گاه مهدی علىه السلام به جانب بیت المقدس در راه شود. در آنجا تابوت سکینه را با مهر سلیمان بن داود و الواحی که بر موسی نازل شده است را بیرون کشد. آن گاه روی به جانب زنگیان کند و دیارشان را فتح کند. شهر بزرگ آنها مشتمل بر هزار بازار است و در هر بازاری هزار دکان وجود دارد. پس از فراغت از فتح این شهر به شهری در آید که آن را قاطع گویند و آن کنار دریای سبز است که محیط بر دنیا است و درازای آن به مقدار هزار میل راه است. با سه بانگ تکبیر حصار شهر فرو ریزد و دیوارها شکاف بردارد. در آن روز یکصد هزار نفر از جنگجویان این شهر به دست لشکریان مهدی علىه السلام کشته شوند. مهدی علىه السلام به مدت هفت سال در این شهر اقامت می گزیند. غنیمتی که از مردم این شهر به چنگ لشکریان مهدی علىه السلام می افتد ده برابر آن چیزی است که در روم به چنگشان افتاد. مهدی علىه السلام در حالی که صد هزار موکب به زیر فرمان دارد و هر موکبی زیاده بر پنجاه هزار جنگجو در خود جای داده از آن شهر بیرون آمده کنار ساحل فلسطین میان عکا و حصار غزه و عسقلان جای می گیرد. در این هنگام خبر خروج دجال و خرابکاریهایش به او می رسد که آن ملعون یک چشم زراعتها و نسلها را نابود کرده است. دجال فردی یک چشم است که از شهری که آن را یهودا [و آن قریه ای است از قریه های اصفهان و آن شهری است از شهرهای اکاسره] گویند خروج کند. از برای دجال یک چشم است که در پیشانی او بسان ستاره ای درخشنده است. او سوار بر درازگوشی است که هر گامش به اندازه مسافتی است که یک چشم عادی توان دیدن آن را دارد. درازی آن درازگوش هفتاد ذراع است. آن درازگوش بر روی آب آن چنان راه رود که بر زمین قدم بردارد. بارى، دجال ندا کند که آن ندا تا جایی که خدا بخواهد به گوش رسد. او در این ندا می گوید: ای دوستانم! به سوی من بیایید که منم پروردگار بلند مرتبه شما. منم آن که شما را آفرید و اندازه گیری نمود. منم آن که راه بنماید و گیاهان را برویاند. در آن روز زنازادگان و بدترین مردمان که از فرزندان یهود و نصارا باشند او را پیروی کنند که تعدادشان قابل شمارش نباشد و کس را توان احصا نباشد، مگر خدای تعالى. او در حالی سیر می کند که کوهی از گوشت و کوهی از نان ترید شده - که هر چه از آن خورند کمبودی در آن پدیدار نگردد - را به همراه دارد. - بدانید! - خروج او در زمان قحطی شدید به وقوع پیوندد. لذا از آن به گرسنگانی که اقرار به پروردگاریش نمایند بخوراند. پس آن گاه امام علىه السلام فرمود: آگاه باشید که او بسیار دروغگو و ملعون است. آگاه باشید و بدانید که پروردگارتان یک چشم نیست و طعامی نمی خورد و نوشیدنی ای نمی آشامد. از زنده ای است که نمی میرد. هر خیر و نیکی به دست او است و او بر هر چیزی توانا است. راوی گوید: در این هنگام اشراف اهل کوفه به پا خواستند و گفتند: ای مولای ما! بعد از آن چه وقایعی رخ می دهد؟ حضرت فرمود: پس مهدی علىه السلام به بیت المقدس باز می گردد و چند روزی با مردم نماز به جماعت می گذارد. چون روز جمعه شود و هنگام بر پای داشتن فریضه نماز در رسد عیسى بن مریم علىه السلام از آسمان فرود آید که در جامه ای سرخ فام خود را پیچیده و گویا می بینم که روغن از سر او می چکد. او مردی است خوشرو و زیبا که شبیه ترین خلق است به پدر شما حضرت ابراهیم. بارى، او به نزد مهدی می آید و با حضرتش مصافحه می کند و مژده یاری او را به سمع و نظرش می رساند. در آن هنگام مهدی به او گوید: ای روح خدا! پیش بایست و با مردم نمازگذار. عیسى گوید: ای پسر رسول خدا! امامت جماعت مخصوص تو است. آن گاه عیسى به اذان گفتن مشغول گردد و در پشت سر مهدی نماز به جماعت برگزار کند. آن گاه مهدی علىه السلام عیسى را بر نبرد با دجال یک چشم جانشین خود قرار دهد. عیسى در حالی که امارت لشکر مهدی را بر عهده دارد بر دجال خروج کند. دجال که زراعت و نسلهای انسانی را به نابودی کشانده بر بیشتر از اهل زمین صیحه زند و آنها را به خود دعوت کند. پس کسی که فرمانبردار او شود متنعم به نعم او گردد و کسی که از فرمان او سرپیچی کند نیست و نابودش بگرداند. دجال در تمامی رقعات کره خاک قدم نهد، مگر در مکه و مدینه و بیت المقدس. همچنین تمامی زنازادگان در مشرق و مغرب کره زمین او را پیروی کنند. آن گاه او به سرزمین حجاز رود. عیسى در گردنه هرشاو با او مقابل گردد. عیسى بر او نعره ای زند و بر پیکرش ضربتی وارد آورد. دجال از اثر آن ضربت بسان قلع و مس گداخته آب شود. لشکریان مهدی علىه السلام لشکریان دجال را به مدت چهل روز از طلوع آفتاب تا به غروب قتل عام کنند و زمین را از لوث وجودشان پاک گردانند. پس از مهدی علىه السلام مالک الرقاب غرب و شرق عالم گردد و با دستان خویش از جابرقا تا جابرسا را فتح کند. و بدینسان امر او به فرجام خود رسد. مهدی علىه السلام در میان مردم به عدالت رفتار کند تا آنجا که گوسفند در کنار گرگ در یک مکان به چرا پردازند. کودکان با مار و عقرب به بازی پردازند و از این راه ضرری متوجهشان نباشد. بدی از میان رود و نیکی باقی ماند و مردم به کشت گندم و جو بپردازند، آن گونه که از دسترنج آنان از هر یک منی که می کارند صد من برداشت کنند، چنانچه خدای تعالی فرموده: در هر خوشه ای صد دانه باشد و خدا برای هر که بخواهد دو چندان می کند. زنا و ربا و آشامیدن مسکرات و غنا برداشته شود واحدی مرتکب این اعمال ناشایست نگردد مگر آن که مهدی علىه السلام او را بکشد. همچنین است حال تارک نماز. مردم بر عبادت و طاعت و خشوع و دینداری معتکف شوند. عمرها طولانی و دراز گردد و درختان در سال دوبار بارور شوند. احدی از دشمنان آل محمد صلی الله علىه و آله نماند، مگر اینکه هلاک و نابود گردد. در اینجا حضرت امیر مومنان علىه السلام این آیه از قرآن را تلاوت فرمودند که خداوند می فرماید: خدا شرع و آئینی که برای شما مسلمانان قرار داد حقایق و احکامی است که نوح را هم به آن سفارش کرد و بر تو نیز همان را وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسى هم آن را سفارش نمودیم که دین خدا را بر پای دارید و هرگز تفرقه و اختلاف در دین می افکنید. بدان که مشرکان را که به خدای یگانه و ترک بتان دعوت می کنی قبولش بسیار در نظرشان بزرگ می آید. بارى، از انکار آنها در اندیشه مشو که خدا هر که را بخواهد به سوی خود بر می گزیند و هر که را به درگاه خدا به تضرع و دعا باز آید هدایت می فرماید. آن گاه حضرت فرمود: مهدی علىه السلام یاران خود را می پراکند. ایشان کسانی هستند که از آنها در ابتدای خروج آن حضرت عهد و پیمان گرفته شده است. او آنان را به تمامی شهرها می فرستد و آنان را فرمان به داد خواهی و عدالت و نیکویی کردن می کند. هر مردی از ایشان بر اقلیمی از زمین حکومت کند و آبادانی را در اقصا نقاط عالم بگسترانند و عدالت و نیکی را فراگیر کنند. مهدی تا چهل سال در حکومت خود باقی می ماند تا اینکه زمین را از لوث چرکیها و کثافات پاک کند. راوی گوید: برخی از بزرگان به پا خواستند عرضه داشتند که: ای امیر مومنان! بعد از آن چه می شود؟ حضرت فرمود: بعد از آن مهدی دار فانی را وداع می گوید و وزیران او یکی پس از دیگری از دنیا رخت بر می بندند. دنیا رفته رفته به حالتی که از پیش بود بر می گردد و نادانیها و گمراهیها روز افزون شده و مردم به کفر باز می گردند. در آن هنگام خداوند شهرها را به ویرانی می کشاند. آب فرات بصره در بر خود فرو برد و بغداد بر اثر نبردها و فتنه ها به کلی ویران شود. واسط را آب فراگیرد و آذربایجان و اهل آن به طاعون هلاک شوند. اهالی موصل از گرسنگی و گرانی و ترس هلاک شوند و هرات را مصری به ویرانه ای بدل سازد. قریه از شدت وزش بادها به ویرانه ای بدل گردد. حلب را صاعقه خراب کند و انطاکیه از گرسنگی و گرانی و ترس متروک شود. بلاد صقالبه از حادثه ها خراب شود و بلاد خط از کشتن و غارتگری از آبادانی بیافتد. دمشق از شدت کشتار مخروبه گردد و حمص از گرسنگی و گرانی ویران شود. اما در این میان تا زمان خروج یاجوج و ماجوج بیت المقدس مصون و محفوظ می ماند، زیرا شهری است که آثار انبیا در آن موجود است. مدینه الرسول از شدت جنگ ویران می شود و هجر از شدت بادهای شنی از بین رود. جزیره اوال از بحرین مخروبه گردد. بر اثر شمشیر عدو کس در جزیره قیس باقی نماند و مردم کبش بر اثر قحطی از بین روند. در این زمان یاجوج و ماجوج بیرون آیند. این دو قبیله به این اوصاف از یک دیگر متمایزند: صنف اول طول قامتشان صد ذراع است و عرض اندامشان هفتاد ذراع و صنف دوم طول قامت هر یک از ایشان یک ذراع است و عرض اندامشان هفتاد ذراع. فرش می کنند یکی از دو گوش خود را و لحاف می نمایند گوش دیگر را. شماره ایشان از ستاره ها بیشتر است. آنان به سیر در روی زمین می پردازند. بر نهری نمی گذرند مگر اینکه تمام آب آن را می آشامند. بر کوهی عبور نمی کنند مگر اینکه آن را می لیسند (یعنی گیاهی و درختی بر آن باقی نمی گذارند). همچنین از رودخانه ای گذر نمی کنند مگر اینکه آب آن را خشک می کنند. پس از آن بیرون می آید جنبنده زمین که سری دارد بسان سر فیل. اندامش را کرک و پشم و مو و پرهای رنگارنگ پوشانده است. با او است عصای موسی و انگشتری سلیمان. بر روی مومن با عصای خود خطی می کشد، پس رویش سفید می گردد و با انگشتری بر چهره کافر خطی ترسیم می کند، پس رویش سیاه می شود. مومن به ایمان خود و کافر به کفر خود همچنان باقی ماند. پس آن گاه توبه برداشته شود (یعنی دیگر توبه قبول نمی شود). ایمان به نفوسی که تا آن زمان ایمان نیاورده اند نفعی نرساند و خیری از آن حاصل نیاید.
راوی گوید: اشراف عراق به پا خواسته عرضه داشتند: ای امیر مومنان! پدران و مادرانمان به فدایت، برای ما بیان فرما که چگونه قیامت کبری بر پا می شود و خبر ده ما را به نشانها و علائم آن. حضرت در پاسخ درخواستشان فرمود: فریاد کننده ای در آسمان رخ می نمایاند. ستاره ای دنباله دار در جانب مغرب و دو ستاره در مشرق بسان ریسمان سپیدی که از آن عمود نوری متصاعد است ظاهر می گردند. پس از آن خسوف می شود و آفتاب از جانب مغرب سر می زند که حرارتش درختان بیابانها و کوه ها را می سوزاند. آن گاه آتشی از آسمان فرو ریزد که دشمنان آل محمد را بسوزاند آن گونه که چهره ها و بدنهایشان را بریان کند. کف دستی بدون مچ در فضا پدید آید که قلمی بدست دارد. در آسمان چیزی می نویسد که مردم صدای نوشتنش را به گوش جان می شنوند که: زمان وعده حق فرا رسید (یعنی قیامت). چشمان آنان که کافر شدند از فرط تعجب به یک نقطه ثابت می ماند. در آن روز آفتاب و ماه چون روزهای قبل بیرون آیند، اما فروغ از آنها گرفته شده باشد. آن گاه صیحه ای مردم را فرو گیرد در حالی که تاجر مشغول خرید و فروش و مسافر در میان متاع خود باشد. جامه در جایگاه خود باشد و زن به ریسیدن یا نساجی خود سرگرم. زمانی که مرد لقمه به دست مبهوت ماند و توانایی خوردنش را نداشته باشد. آفتاب و ماه در آیند در حالی که سیاه رنگ باشند. در آن حالت زوال واقع شود (یا متزلزل و لرزان باشند). از ترس خدای تعالی مردم در آن حال گویند: ای خدای ما و ای آفریننده و آقای ما! ما را به گناه بندگان مشرکت عذاب مکن. تو می دانی فرمانبرداری ما را و کوشش و شتابی که برای امتثال اوامر تو در ما موجود است. تو چه بسیار که بر امور نهانی احاطه و آگاهی دارى. خدای تعالی در این هنگام به آنان گوید: راست می گویید، لیکن من در نزد خود حکم کرده ام که شما را برگردانده خلقتی جدید کنم. به درستی که من شما را از نور عزت خود آفریده ام. پس آفتاب و ماه به سوی او بر می گردند. از هر یک از آنها برقی که با نور عرش در آمیخته جستن کند آن گونه که چشمها خیره کند. آن گاه در صور دمیده شود و هر که در آسمانها و زمین است از آن بی هوش گردد، مگر آنانی را که خداوند بخواهد. دیگر بار در صور نفخه دیگری دمیده شود و مردگان بر پا خیزند. انا لله و انا الیه راجعون. راوی گوید: در این هنگام مولا على علىه السلام به گریه افتاد، گریه ای سخت که محاسن شریفش را تر نمود. آن گاه از منبر به زیر آمد در حالی که مستمعین از هول شنیده ها مشرف بر هلاکت بودند. راوی گوید: آن گاه مردم متفرق شدند و به منزلها و شهرهای خود بازگشتند در حالی که از وفور درک و فراوانی علم حضرتش در شگفت بودند و نظراتشان در معانی کلمات حضرتش با یک دیگر بسی متفاوت بود.

--------------------------------

[1] البته مراد حضرت از عدم وحى، وحی شریعت است، که این بحث در کتب کلامی در جای خود مقرر است.
[2] گروهی گفته اند که هجر شهری است که قصبه آن صفا نام دارد و فاصله آن تا یمامه به سیر شتر به مقدار ده روز راه است و میان آن و بصره پانزده روز راه است و مناسبت آن با سیر سفیانی به سمت کوفه اولی و اقرب از اول است.
[3] شاید مراد حضرت شهر بصره باشد. و الله اعلم



منبع:

http://www.tanhamonji.com/fa/bookview.html?ItemID=45664&BookArticleID=52138



-------------------------------------

پرچم بالا


                              

اى نور و اى دلیل روشن ، و اى آشکارکننده‌ى نوربخش ، پروردگارا کفایتم کن از شرور ، و آفات روزگار ، و از تو خواهم رهایى را در روزى که دمیده شود در صور


-------------------------------------



الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ




اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی سَیَّدنا مُحَمَّدٍ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقَدانَ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنَّا التَّحِیَّةَ وَ السَّلامُ



-------------------------------------




متن خطبه البیان


منبع:

متن خطبه البیان

http://www.tanhamonji.com/fa/bookview.html?ItemID=45664&BookArticleID=52137



گفتار امیرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخرالزمان

متن خطبه البیان

قال: حدثنا محمد بن احمد الانبارى، قال: حدثنا محمد بن احمد الجرجانی - قاضی الری - قال: حدثنا طوق بن مالک، عن ابیه، عن جده، عن عبد الله بن مسعود، رفعه الی علی بن ابی طالب علیه السلام: لما تولی الخلافه بعد الثلاثه اتی الی البصره فرقی جامعها، و خطب الناس خطبه تذهل منها العقول، و تقشعر منها الجلود، فلما سمعوا منه ذلک اکثروا البکاء و النحیب و علا الصراخ. قال: و کان رسول الله صلی الله علیه و آله قد اسر الیه السر الخفی الذی بینه و بین الله - عز و جل - فلاجل ذلک انتقل النور الذی کان فی وجه رسول الله صلی الله علیه و آله الی وجه علی بن ابی طالب علیه السلام. قال: و مات النبی صلی الله علیه و آله فی مرضه الذی اوصی فیه بعلی امیر المومنین علیه السلام، و کان قد اوصی لعلی امیر المومنین علیه السلام ان یخطب الناس خطبه البیان، فیها علم ما کان و ما یکون الی یوم القیامه. قال: فقام امیر المومنین علیه السلام بعد موت النبی صلی الله علیه و آله صابرا علی ظلم الامه الی ان اقرب اجله، و حان وقت وصیه النبی صلی الله علیه و آله بالخطبه التی تسمی بالبیان. فقام امیر المومنین علیه السلام بالبصره و رقی المنبر، و هی آخر خطبه خطبها، فحمد الله، و اثنی علیه، و ذکر النبی صلی الله علیه و آله، فقال علیه السلام: ایها الناس! انا و حبیبی محمد صلی الله علیه و آله کهاتین - و اشار بسبابته و الوسطی - و قال: لولا آیه من کتاب الله لنباتکم بما فی السموات و الارض، و ما فی قعر هذا فما یخفی علی منه شی ء، و لا تعزب کلمه منه، و ما اوحی الى، بل هو علم علمنیه رسول الله صلی الله علیه و آله لقد اسر الی الف مساله فی کل مساله الف باب، و فی کل باب الف نوع، فاسئلونی قبل ان تفقدونى، اسئلونی عما دون العرش اخبرکم، و لولا ان یقول قائلکم: ان علی بن ابی طالب علیه السلام ساحر کما قیل فی ابن عمى، لاخبرتکم بمواضع احلامکم، و بما فی غوامض الخزائن، و لاخبرتکم بما فی قرار الارض، و هذه هی خطبه التی خطب، و هی خطبه البیان: بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله بدیع السموات و فاطرها، و ساطع المدحیات و قادرها، و موید الجبال و ثاغرها، و مفجر العیون و باقرها، و مرسل الریاح و زاجرها، و ناهی القواصف و آمرها، و مزین السماء و زاهرها، و مدبر الافلاک و مسیرها، و مظهر البدور و نائرها، و مسخر السحاب و ماطرها، و مقسم المنازل و مقدرها، مدلج الحنادس و عاکرها، و محدث الاجسام و قاهرها، و منشی ء السحاب و مسخرها، و مکور الدهور و مکررها، و مورد الامور و مصدرها، و ضامن الارزاق و مدبرها، و منشی ء الرفات و منشرها. احمده علی آلائه و توافرها، و اشکره علی نعمائه و تواترها، و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له، شهاده یودی الاسلام ذاکرها، و یومن من العذاب یوم الحساب ذاخرها، و اشهد ان محمدا عبده الخاتم لما سبق من الرساله و فاخرها، و رسوله الفاتح لما استقبل من الدعوه و ناشرها، ارسله الی امه قد شغل بعباده الاوثان سایرها، و اغتلطس بضلاله دعاه الصلبان ماهرها، و فخر بعمل الشیطان فاخرها، و هداها عن لسان قول العصیان طائرها، و الم بزخرف الجهالات و الضلالات سوء ماکرها، فابلغ رسول الله فی النصیحه و ساحرها، و محا بالقرآن دعوه الشیطان و دامرها، و ارغم معاطس جهال العرب و اکابرها، حتی اصبحت دعوته بالحق ینطق ثامرها و استقامت به دعوه العلیا، و طابت عناصرها. ایها الناس! سار المثل، و حقق العمل، و کثر الوجل، و قرب الاجل، و دنا الرحیل، و لم یبق من عمری الا القلیل، فاسالونی قبل ان تفقدونى. ایها الناس! انا المخبر عن الکائنات، انا مبین الایات، انا سفینه النجاه، انا سر الخفیات، انا صاحب البینات، انا مفیض الفرات، انا معرب التوراه، انا المولف للشتات، انا مظهر المعجزات، انا مکلم الاموات، انا مفرج الکربات، انا محلل المشکلات، انا مزیل الشبهات، انا ضیغم الغزوات، انا مزیل المهمات، انا آیه المختار، انا حقیقه الاسرار، انا الظاهر علی حیدر الکرار، انا الوارث علم المختار، انا مبید الکفار، انا ابو الائمه الاطهار، انا قمر السرطان، انا شعر الزبرقان، انا اسد الشره، انا سعد الزهره، انا مشتری الکواکب، انا زحل الثواقب، انا عین الشرطین، انا عنق السبطین، انا حمل الاکلین، انا عطارد التفضیل، انا قوس العراک، انا فرقد السماک، انا مریخ الفرقان، انا عیون المیزان، انا ذخیره الشکور، انا مصحح [قیل مفصح] الزبور، انا مول التاویل، انا مصحف الانجیل، انا فصل الخطاب، انا ام الکتاب، انا منجد البرره، انا صاحب البقره، انا مثقل المیزان، انا صفوه آل عمران، انا علم الاعلام و انا جمله الانعام، انا خامس الکساء، انا تبیان النساء، انا صاحب الاعراف، انا مبید الاسلاف، انا مدیر الکرم، انا توبه [تابوت] الندم، انا الصاد و المیم، انا سر ابراهیم، انا محکم الرعد، انا سعاده الجد، انا علانیه المعبود، انا مستنبط هود، انا نحله الخلیل، انا آیه بنی اسرائیل، انا مخاطب الکهف، انا محبوب الصحف، انا الطریق الاقوم، انا موضح مریم، انا السوره لمن تلاها، انا تذکره آل طه، انا ولی الاصفیاء، انا الظاهر مع الانبیاء، انا مکرر الفرقان، انا آلاء الرحمن، انا محکم الطواسین، انا امام آل یاسین، انا حاء الحوامیم، انا قسم الم، انا سائق الزمر، انا آیه القمر، انا راقب المرصاد، انا ترجمه صاد، انا صاحب الطور، انا باطن السرور، انا عتید قاف، انا قارع الاحقاف، انا مرتب الصافات، انا ساهم الذاریات، انا سوره الواقعه، انا العادیات و القارعه، انا نون و القلم، انا مصباح الظلم، انا مولف، انا مول القرآن، انا مبین البیان، انا صاحب الادیان، انا ساقی العطشان، انا عقد الایمان، انا قسیم الجنان، انا کیوان الامکان، انا تبیان الامتحان، انا الامان من النیران، انا حجه الله علی الانس و الجان، انا ابو الائمه الاطهار، انا ابو المهدی علیه السلام القائم فی آخر الزمان. قال: فقام الیه مالک اشتر، فقال: متی یقوم هذا القائم من ولدک، یا امیر المومنین؟ فقال علیه السلام: اذا زهق الزاهق، و خفت الحقائق، و لحق اللاحق، و ثقلت الظهور، و تقاربت الامور، و حجب النشور، و ارغم المالک، و سلک السالک، و هلک الهالک، و عمت القنوات [خ ل الغنوات]، و بغت العشیرات، و کثرت الغمرات، و قصر الامد، و دهش العدد، و هاجت الوساوس، و غیطل العساعس، و ماجت الامواج، و ضعف الحاج، و اشتد الغرام، و ازدلف الخصام، و اختلفت العرب، و اشتد الطلب، و نکص الهرب، و طلبت الدیون، و ذرقت العیون، و اغبن المغبون، و شاط النشاط، و هاط الهیاط، و عجز المطاع، و اظلم الشعاع، و صمت الاسماع، و ذهب العفاف، و سجج الانصاف، و استحوذ الشیطان، و عظم العصیان، و حکمت النسوان، و فدحت الحوادث، و نفثت النوافث، و هجم الواثب، و اختلف الاهواء، و عظم البلوى، و اشتد الشکوى، و استمر الدعوى، و قرض القارض، و لمظ اللامظ، و تلاحم الشداد، و نقل الملحاد، و عجت الفلاه، و عجعج الولاه، و نضل البارح، و عمل الناسح، و زلزلت الارض، و عطل الفرض، و کبت الامانه، و بدت الخیانه، و خشیت الصیانه، و اشتد الغیظه، و اراع الفیطه، و قام الادعیاء، و قعد الاولیاء، و خبثت الاغنیاء، و نال الاشقیاء و مالت الجبال، و اشکل الاشکال، و شیع الکربال، و منع الکمال، و ساهم الشحیح، و منع الفلیح، و کفکف الترویح، و خذخذ البلوع، و تکلکل الهلوع، و فدفد المذعور، و ندند الدیجور، و نکس المنشور، و عبس العبوس، و کسکس الهموس، و اجلب الناموس، و دعدع الشقیق، و جرثم الانیق، و نور الافیق، و ذاد الزائد، و راد الرائد، و جد الجدود، و مد الممدود، و کد الکدود، و حد الحدود، و طل الطلیل، و غلغل الغلیل، و فضل الفضیل، و شتت الشتات، و شمتت الشمات، و کد الهرم، و قصم القصم، و سدم السدم، و نال الزاهب، و داب الدائب، و نجم ثاقب، و زور القرآن، و احمر الدیران، و سدس الشرطان، و ربع الزبرقان، و ثلث الحمل، و ساهم زحل، و اقل الفرار، و منع الوجار، و اثبت الاقدار، و کملت العشره، و سدس الزهره، و عمرت الغمره، و ظهرت الافاطس، و توهم الکساکس، و تقدمتهم النفایس، فیکدحون الجرائر، و یملکون الجزائر، و یحدثون کیسان، و یخربون خراسان، و یصرفون الحلسان، و یهدمون الحصون، و یظهرون المصون، و یقتطفون الغصون، و یفتحون العراق، و یحجمون الشقاق بدم یراق فعند ذلک ترقبوا خروج صاحب الزمان. ثم انه جلس علیه السلام علی اعلی مرقاه من المنبر، و قال: اه، ثم اه، لتعریض الشفاه، و ذبول الافواه. قال: فالتفت یمینا و شمالا، و نظر الی بطون العرب و ساداتهم، و وجوه اهل الکوفه، و کبار القبایل بین یدیه و هم صموت کان علی روسهم الطیر فتنفس الصعداء، و ان کمدا و تململ حزینا و سکت هنیئه. فقام الیه سوید بن نوفل - و هو کالمستهزء و هو من سادات الخوارج - فقال: یا امیر المومنین، ء انت حار ما ذکرت، و عالم بما اخبرت؟ قال: فالتفت الیه الامام، و رمقه بعینه رمقه الغضب، فصاح سوید بن نوفل صیحه عظیمه من عظم نازله نزلت به، فمات من وقته و ساعته، فاخرجوه من المسجد، و قد تقطع اربا اربا! فقال علیه السلام: ا بمثلی یستهزء المستهزءون، ام علی یتعرض المتعرضون، او یلیق لمثلی یتکلم بما لا یعلم، و یدعی ما لیس له بحق هلک. و الله المبطلون، و ایم الله لو شئت ما ترکت علیها من کافر بالله، و لا منافق برسوله، و لا مکذب بوصیه، و انما اشکو بثی و حزنی الی الله، و اعلم من الله ما لا تعلمون. قال: فقام الیه صعصعه بن صوحان، و میثم، و ابراهیم بن مالک الاشتر، و عمرو بن صالح، و قالوا: یا امیر المومنین، قل لنا بما یجری فی اخر الزمان، فانک تحیی قلوبنا، و تزید فی ایماننا حبا و کرامه. ثم نهض علیه السلام قائما، و خطب خطبه بلیغه نشوق الی الجنه و نعیمها، و تحذر من النار و جحیمها، ثم قال: ایها الناس! انی سمعت اخی رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: تجتمع فی امتی ماه خصله لم تجتمع فی غیرها، فقامت العلماء و الفضلاء، یقبلون بواطن قدمیه، و قالوا: نقسم علیک بابن عمک رسول الله صلی الله علیه و آله، ان تبین لنا ما یجری فی طول الزمان بکلام یفهمه العاقل و الجاهل - قال: ثم انه حمد الله، و اثنی علیه، و ذکر النبی صلی الله علیه و آله، و قال: انا مخبرکم بما یجری من بعد موتى، و بما یکون الی خروج صاحب الزمان القائم بالامر من ذریه ولدی الحسین علیه السلام، و الی ما یکون فی اخر الزمان حتی تکونوا علی حقیقه من البیان، فقالوا: متی یکون ذلک، یا امیر المومنین؟ فقال علیه السلام: اذا وقع الموت فی الفقهاء، و ضیعت امه محمد صلی الله علیه و آله الصلوات، و اتبعوا الشهوات، و قلت الامانات، و کثرت الخیانات، و شربوا القهوات، و استشعروا شتم الاباء و الامهات، و رفعت الصلوه من المساجد بالخصومات، و جعلوها مجالس الطعامات، و اکثروا من السیئات، و قللوا من الحسنات، و عوصرت السموات، فحینئذ تکون السنه کالشهر، و الشهر کالاسبوع، و الاسبوع کالیوم، و الیوم کالساعه، و یکون المطر قیطا، و الولد غیظا، و تکون لاهل ذلک الزمان لهم وجوه جمیله، و ضمائر ردیه، من رءاهم اعجبوه، و من عاملهم ظلموه، وجوههم وجوه الادمیین، و قلوبهم قلوب الشیاطین، فهم امر من الصبر، و انتن من الجیفه، و انجس من الکلب، و اروغ من الثعلب، و اطمع من الاشعب، و الزق من الجرب، لا یتناهون عن منکر فعلوه، ان حدثتهم کذبوک، و ان امنتهم خانوک، و ان ولیت عنهم اغتابوک، و ان کان لک مال حسدوک، و ان بخلت عنهم بغضوک، و ان وعظمتم شموک، سماعون للکذب، اکالون للسحت، یستحلون الزنا و الخمر و المقالات و الطرب و الغناء، و الفقیر بینهم ذلیل حقیر، و المومن ضعیف صغیر و العالم عندهم وضیع، و الفاسق عندهم مکرم، و الظالم عندهم معظم، و الضعیف عندهم هالک، و القوی عندهم مالک، لا یامرون بالمعروف، و لا ینهون عن المنکر، الغنی عندهم دوله، و الامانه مغنما، و الزکوه مغرما، و یطیع الرجل زوجته، و یعصی والدیه و یجفوهما، و یسعی فی هلاک اخیک، و ترفع اصوات الفجار، و یحبون الفساد و الغناء و الزنا، و یتعاملون بالسحت و الربا، و یغار علی العلماء [و یغار علی الغلمان خ ل]، و یکثر ما بینهم سفک الدماء، و قضاتهم یقبلون الرشوه، و تتزوج الامراه بالامراه، و تزف کما تزف العروس الی زوجها، و تظهر دوله الصبیان فی کل مکان، و یستحل القنیان و المغانی و شرب الخمر، و یکتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء، و ترکب السروج الفروج، فتکون الامراه مستولیه علی زوجها فی جمیع الاشیاء، و تحج الناس ثلاثه: وجوه الاغنیاء للنزهه، و الاوساط للتجاره، و الفقراء للمساله، و تبطل الاحکام، و تحبط الاسلام، و تظهر دوله الاشرار، و یحل الظلم فی جمیع الامصار، فعند ذلک یکذب التاجر فی تجارته، و الصایغ فی صیاغته، و صاحب کل صنعه فی صناعته، فتقل المکاسب، و تعنیق المطالب، و تختلف المذاهب، و یکثر الفساد، و یقل الرشاد، فعندها تسود الضمائر، و یحکم علیهم سلطان جائر، و کلامهم امر من الصبر، و قلوبهم انتن من الجیفه، فاذا کان کذلک ماتت العلماء، و فسدت القلوب، و کثرت الذنوب، و تهجر المصاحف، و تخرب المساجد، و تطول الامال، و نقل الاعمال، و تبنی الاسوار فی البلدان مخصوصه لرفع [لوقع خ ل] العظائم النازلات، فعندها لو صلی احدهم یومه و لیلته، فلا یکتب له منها شی ء، و لا تقبل صلوته، لان نیته و هو قائم یصلی یفکر فی نفسه کیف یظلم الناس، و کیف تحیال علی المسلمین، و یطلبون الریاسه للتفاخر و التظالم، و یضیق علی مساجدهم الاماکن، و یحکم فیها المتالف، و یجور بعضهم علی بعض، و یقتل بعضهم بعضا عداوه و بغضا، و یفتخرون بشرب الخمور، و یضربون فی المساجد العیدان و الزمر، فلا ینکر علیهم احد، و اولاد العلوج یکونون فی ذلک الزمان الاکابر، و یرع القوم سفهائهم، و یملک المال من لا یملکه، و لا کان له باهل لکع من اولاد اللکوع، و تضع الروساء روسا لمن لا یستحقها، و یضیق الذرع، و یفسد الزرع، و یفشو البدع، و تظهر الفتن، کلامهم فحش، و عملهم وحش، و فعلهم خبث، و هم ظلمه غشمه، کبراءهم بخله عدمه، و فقهائهم یفتون بما یشتهون، و قضاتهم بما لا یعلمون یحکمون، و اکثرهم بالزور یشهدون من کان عنده درهم کان عندهم مرفوعا، و من عملوا انه مقل فهو عندهم موضوع، و الفقیر مهجور و مبغوض، و الغنی محبوب و مخصوص، و یکون الصالح فیها مدلول الشوارب، یکبرون قدر کل نمام کاذب، و ینکس الله منهم الروس، و یعمی منهم القلوب التی فی الصدور، اکلهم سمان الطیور و الطیاهیج، و لبسهم الخز الیمانی و الحریر، یستحلون الربا و الشبهات، و یتقارضون الشهادات، یراون بالاعمال، قصراء الاجال، لا یمضی عندهم الا من کان نماما، یجعلون الحلال حراما، افعالهم منکرات، و قلوبهم مختلفات، یتدارسون فیما بینهم بالباطل، و لا یتناهون عن منکر فعلوه، یخاف اخیارهم اشرارهم، یتوازرون فی غیر ذکر الله تعالى، یهتکون فیما بینهم بالمحارم، لا یتعاطفون، بل یتدابرون ان راوا صالحا ردوه، و ان راوا اثما [نماما خ ل] استقبلوه، و من اسائهم یعظموه، و تکثر اولاد الزنا و الاباء، فرحین بما یروا من اولادهم القبیح، فلا ینهاهم، و لا یردهم عنه، و یری الرجل من زوجته القبیح فلا ینهاها و لا یردها عنه، و یاخذ ما تاتی به من کد فرجها، و من مفسد خدرها، حتی لو نکحت طولا و عرضا لم تهمه، و لا یسمع ما قیل فیها من الکلام الردى، فذاک هو الدیوث الذی لا یقبل الله له قولا و لا عدلا و لا عذرا، فاکله حرام، و منکحه حرام، فالواجب قتله فی شرع الاسلام، و فضیحته بین الانام، و یصلی سعیرا فی یوم القیام، و فی ذلک یعلنون بشتم الاباء و الامهات، و تذل السادات، و تعلو الانباط، و تکثر الاختباط، فما اقل الاخوه فی الله تعالى، و تقل الدراهم الحلال، و ترجع الناس الی شر حال، فعندها تدور دول الشیاطین، و تتواثب علی اضعف المساکین، و ثوب الفهد الی فریسته، و یشح الغنی بما فی یدیه، و یبیع الفقیر آخرته بدنیاه. فیا ویل للفقیر! و ما یحل به من الخسران، و الذل و الهوان فی ذلک الزمان المستضعف باهله، و سیطلبون ما لا یحل لهم، فاذا کان کذلک اقبلت علیهم فتن لا قبل لهم بها، الا و ان اولها الهجری و الرقطى، و آخرها السفیانی و الشامى، و انتم سبع طبقات فالطبقه الاولی و فیها مزید التقوی الی سبعین سنه من الهجره [و فی نسخه اهل تنکید و قسوه الی سبعین سنه من الهجره]. و الطبقه الثانیه اهل تباذل و تعاطف الی الماتین و الثلاثین سنه من الهجره. و الطبقه الثالثه اهل تدابر و تقاطع الی الخمسماه و خمسون سنه من الهجره. و الطبقه الرابعه اهل تکالب و تحاسد الی السبعمائه سنه من الهجره. و الطبقه الخامسه اهل تشامخ و بهتان الی الثمانماه و عشرین سنه من الهجره. و الطبقه السادسه اهل الهرج و المبرح، و تکالب الاعداء، و ظهور اهل فسوق و خیانه الی التسعماه و الاربعین سنه من الهجره. و الطبقه السابعه فهم اهل ختل، و غدر، و حزب، و مکر، و خدع، و فسوق، و تدابر، و تقاطع، و تباغض، و الملاهی العظام، و المغانی الحرام، و الامور المشکلات، و ارتکاب الشهوات، و خراب المدائن، و الدور، و انهدام العمارات، و القصور، و فیها یظهر الملعون من الوادی المشوون، و فیها انکشاف الستر و الفروج، و هی علی ذلک الی ان یظهر قائمنا المهدی - صلوات الله علیه -. قال: فقامت الیه سادات اهل الکوفه و اکابر العرب، و قالوا: یا امیر المومنین، بین لنا او ان هذه الفتن و العظائم التی ذکرتها لنا لقد کادت قلوبنا ان تنفطر، و ارواحنا تفارق ابداننا من قولک، هذا فوا اسفاه علی فراقنا ایاک! فلا ارنا الله فیک سوء و لا مکروها. فقال علی علیه السلام: قضی الامر الذی فیه تستفتیان کل نفس ذائقه الموت. قال: فلم یبق احد الا و بکی لذلک. قال: ثم ان علیا علیه السلام قال: الا و ان تدارک الفتن بعد ما انبئکم به من امر مکه و الحرمین من جوع اغبر و موت احمر. الا یا ویل، لاهل بیت نبیکم و شرفائکم من غلاء، و جوع، و فقر، و وجل حتی یکونوا فی اسوء حال بین الناس. الا و ان مساجدکم فی ذلک الزمان لا یسمع لهم فیها صوت، و لا تلبی فیها دعوه، ثم لا خیر فی الحیوه بعد ذلک و انه یتولی علیهم ملوک فکره من عصاهم قتلوه، و من اطاعهم احبوه. الا ان اول من یلی امرکم بنی امیه، ثم تملک من بعدهم ملوک بنی العباس فکم فیهم من مقتول و مسلوب. ثم انه قال: های هاى، الا یا ویل! لکوفانکم هذه و ما یحل فیها من السفیانی فی ذلک الزمان یاتی الیها من ناحیه هجر بخیل سباق تقودها اسود ضراغمه، و لیوث قشاعمه اول اسمه شین، اذا خرج الغلام الاشتر، و انا عالم باسمه علی البصره [عالم باسمه فیاتی الی البصره خ ل] فیقتل ساداتها و یسبی حریمها فانی لاعرف بها کم وقعه تحدث بها و بغیرها، و تکون بها وقعات بین تلول و آکام فیقتل بها لاسمو، و یستعبد بها صنم، ثم یسیر فلا یرجع الا بالحرم فعندها یعلو الصیاح، و تقتحم بعضها بعضا. فیا ویل، لکوفانکم من نزوله بدارکم، یملک حریمکم، و یذبح اطفالکم، و یهتک نساءکم، عمره طویل، و شره غزیر، و رجاله ضراغمه، و تکون له وقعه عظیمه، الا و انها فتن یهلک فیها المنافقون، و القاسطون، و الذین فسقوا فی دین الله تعالی و بلاده، و لبسوا الباطل علی جاده عباده، فکانی بهم قد قتلوا اقواما تخاف الناس اصواتهم، و تخاف شرهم، فکم من رجل مقتول، و بطل مجدول یهابهم الناظر الیهم قد تظهر الطامه الکبری فیلحقوا اولها اخرها. الا و ان السفیانی یدخل البصره ثلاث دخلات، یذل فیها العزیز، و یسبی فیها الحریم. الا یا ویل! الموتفکه و ما یحل بها من سیف مسلول، و قتیل مجدول، و حرمه مهتوکه، ثم یاتی الی الزوراء الظالم اهلها فیحول الله بینها و بین اهلها، فما اشد اهلها بینه و بینها و اکثر طغیانها، و اغلب سلطانها. ثم قال: الویل للدیلم، و شاوان [شاهون خ ل]، و عجم لا یفقهون تراهم بیض الوجوه، سود القلوب نائره الحروب، قاسیه قلوبهم، سود ضمائرهم. الویل ثم الویل، لبلد یدخلونها، و ارض یسکنونها خیرهم طامس، و شرهم لامس، صغیرهم اکثر هما من کبیرهم، تلتقیهم الاحزاب، و یکثر فیما بینهم الضراب، و تصحبهم الاکراد اهل الجبال، و سایر البلدان، و تضاف الیهم اکراد همدان [اکراد و همدان خ ل] و حمزه، و عدوان حتی یلحقوا بارض الاعجام من ناحیه خراسان من سمرقند، فیجلون قریبا من قزوین و کاشان، فیقتلون فیها السادات من اهل بیت نبیکم، ثم ینزل، بارض شیراز. الا یا ویل! لاهل الجبال و ما یحل بها من الاعراب. الا یا ویل! لاهل هرموز، و قلهات، و ما یحل بها من الافات، من اهل الطراطر المذهبات. و یا ویل، لاهل عمان، و ما یحل بها من الذل و الهوان، و کم وقعه فیها من الاعراب فتنقطع منهم الاسباب، فیقتل فیها الرجال، و تسبی فیها الحریم. و یا ویل! لاهل اوال مع صابون من الکافر الملعون، یذبح رجالهم، و یستحیی نساءهم، و انی لاعرف بها ثلاثه عشر وقعه: الاولی بین القلعتین، و الثانیه فی الصلیب، و الثالثه فی الجنینه، و الرابعه عند توبا، و الخامسه عند اهل عرار و اکوار، و السادسه فی اوکر خارقان و الکلیا، و فی سار، و بین الجبلین، و بئر حنین، و یمین الکثیب، و ذروه الجبل، و یمین شجرات النبق. الا یا ویل! للکنیس و زکیه، و ما یحل بها من الذل و الهوان، من الجوع و الغلا. و الویل! لاهل خراسان، و ما یحل بها من الذل الذی لا یطاق، و یا ویل للری و ما یحل بها من القتل العظیم، و سبی الحریم، و ذبح الاطفال، و عدم الرجال. و یا ویل! لبلدان الافرنج، و ما یحل بها من الاعراب، و یا ویل، لبلدان السند و الهند، و ما یحل بها من القتل و الذبح و الخراب فی ذلک الزمان. فیا ویل! لجزیره قیس من رجل مخیف ینزل بها، و ما هو و من معه (مخیف ینزل هو و من معه) فیقتل جمیع من فیها، و یفتک باهلها، و انی لاعرف بها خمس وقعات عظام: فاول وقعه منها علی ساحل بحرها قریب من برها، و الثانیه مقابله کوشا، و الثالثه من قرنها الغربى، و الرابعه بین الزولتین، و الخامسه مقابله ترها. الا یا ویل! لاهل البحرین من وقعات ترادف علیها من کل ناحیه و مکان، فتوخذ کبارها، و تسبی صغارها، و انی لاعرف بها سبع وقعات عظام: فاول وقعه منها فی الجزیره المنفرده عنها من قرنها الشمالی تسمی سماهیج، و الوقعه الثانیه تکون فی القاطع. و بین النهر عن عین البلد و قرنها الشمالی الغربى، و بین الابله، و المسجد، و بین الجبل العالی و بین التلتین المعروف بجبل حنوه، ثم یقبل الکرخ بین التل و الجاده، و بین شجرات النبق المعروفه بالبدیرات بجانب شط الماجى، ثم الحورتین و هی سابقه الطامه الکبرى، و علامه ذلک یقتل فیها رجل من اکابر العرب فی بیته، و هو قریب من ساحل البحر، فیقطع راسه بامر حاکمها، فتغیر العرب علیه، فتقتل الرجال، و تنهب الاموال، فتخرج بعد ذلک العجم علی العرب، و یتبعونهم الی بلاد الخط. الا یا ویل! للخط [لاهل الخط خ ل] من وقعات مختلفات تتبع بعضها بعضا، فاولها وقعه بالبطحاء، و وقعه بالدبیره، و وقعه بالصفصف، و وقعه علی الساحل، و وقعه بسوق الجزارین، و وقعه بین السکک، و وقعه بین الزراقه، و وقعه بالجراره، و وقعه بالمدارس، و وقعه بتاروت. الا یا ویل! لهجر، و ما یحل بها مما یلی سورها من ناحیه الکرخ، و وقعه عظیمه بالقطر تحت التلیل المعروف بالحسینى، ثم بالفرج ثم بالقزوین، ثم بالاراکه، ثم بام خنور. الا یا ویل، نجد و ما یحل بها من القحط، و الغلاء، و لانی لاعرف بها وقعات عظام بین المسلمین. الا یا ویل! البصره، و ما یحل بها من الطاعون، و من الفتن یتبع بعضها بعضا، و انی لاعرف وقعات عظام بواسط، و وقعات مختلفات بین الشط، و المجینبه، و وقعات بین العویند [العوینات]. الا یا ویل! بغداد من الرى، من موت، و قتل، و خوف یشمل اهل العراق اذا حل فیما بینهم السیف فیقتل ما شاء الله و علامه ذلک اذا ضعف سلطان الروم و تسلطت العرب و دبت الناس الی الفتن کدبیب النمل فعند ذلک تخرج العجم علی العرب و یملکون البصره. الا یا ویل! لفلسطین و ما یحل بها من الفتن التی لا تطاق. الا یا ویل! لاهل الدنیا، و ما یحل بها من الفتن فی ذلک الزمان، و جمیع البلدان الغرب و الشرق و الجنوب و الشمال. الا و انه ترکب الناس بعضهم علی بعض و تتواثب علیهم الحروب الدائمه، و ذلک بما قدمت ایدیهم (و ما ربک بظلام للعبید). [1] ثم انه علیه السلام قال: لا تفرحوا بالمخلوع من ولد العباس [یعنی المقتدر] فانه اول علامات التغییر. الا و انی اعرف ملوکهم من هذا الوقت الی ذلک الزمان. قال: فقام الیه رجل اسمه القعقاع، و جماعه من سادات العرب. و قالوا له: یا امیر المومنین! بین لنا اوصافهم، فقال علیه السلام: اولهم الشامخ فهو الشیخ، و السهم المارد، و المشیر العجاج، و الصقور، و الفجور، و المقتول بین الستور، و صاحب الجیش العظیم، و المشهور بباسه و المحشور من بطن السباع، و المقتول مع الحرم، و الهارب الی بلاد الروم، و صاحب الفتنه الدهماء، و المکبوب علی راسه بالسوق، و الملاحق الموتمن، و الشیخ المکتوف الذی ینهزم الی نینوى، و فی رجعته یقتل رجل من ولد العباس - مالک الارض بمصر - و ماحی الاسم، و السباع الفتان، و الدناح الاملح، و الثانی الشیخ الکبیر الاصلع الراس، و النفاض المرتعد، و المدل بالفروسه، و اللسین الهجین، و الطویل العمر، و الوضاع لاهله، و المارق للزور، و الابرش الا تسلم، و بناء القصور، و زمیم الامور، و الشیخ الرهیج، و المنتقل من بلد الی بلد، و الکافر المالک لرقاب المسلمین، و ضعیف البصر، و قلیل العمر. الا و ان بعده تحل المصائب، و کانی بالفتن، و قد اقبلت من کل مکان کقطع اللیل المظلم. ثم قال علیه السلام: معاشر الناس! لا تشکوا فی قولی هذا، فانی ما ادعیت و لا تکلمت زورا و لا انبئکم الا بما علمنی رسول الله صلی الله علیه و آله، و لقد اودعنی الف مساله یتفرع من کل مساله الف باب من العلم، و یتفرع من کل باب ماه الف باب، و انما احصیت لکم هذه لتعرفوا مواقیتها اذا وقعتم فی الفتن مع قله اعتصابکم، فیا کثره فتنکم، و خبث زمانکم، و خیانه حکامکم، و ظلم قضاتکم، و کلابه تجاربکم، و شحه ملوککم، و فشی اسرارکم، و ما تنحل اجسامکم، و تطول اماکم، و کثره شکواکم، و یا قله معرفتکم، و ذله فقیرکم، و تکبر اغنیاءکم، و قله وفاکم، انا لله و انا الیه راجعون، من اهل ذلک الزمان، تحل فیها المصائب، و لا یتعظمون بالنوائب، و لقد خالط الشیطان ابدانهم، و رنخ فی ابدانهم، و ولج فی دمائهم، و یوسوس لهم بالافک حتی ترکب الفتن الامصار، و یقول المومن المسکین المحب لنا: انی من المستضعفین، و خیر الناس یومئذ من یلزم نفسه، و یختفی فی بیته عن مخالطه الناس نفسه، و الذی یسکن قریبا من بیت المقدس طالبا لاثار الانبیاء. معاشر الناس! لا یستوی الظالم و المظلوم، و لا الجاهل و العالم، و لا الحق و الباطل، و لا العدل و الجور. الا و ان له شرایع معلومه غیر مجهوله، و لا یکون نبی الا و لهم اضداد یریدون اطفاء نورهم، و نحن اهل بیت نبیکم. الا، و ان دعوکم الی سبنا فسبونا، و ان دعوکم الی شتمنا فاشتمونا، و ان دعوکم الی لعننا فالعنونا، و ان دعوکم الی البرائه منا فلا تتبرءوا منا، و مدوا اعناقکم للسیف، و احفظوا یقینکم فانه من تبرء منا بقلبه تبرئی الله منه و رسوله. الا، و انه لا یلحقنا سبا، و لا شتما، و لا لعنا. ثم قال علیه السلام: فیا ویل مساکین هذه الامه، و هم شیعتنا و محبینا، و هم عند الناس کفار و عند الله ابرار، و عند الناس کاذبین و عند الله صادقین، و عند الناس ظالمین و عند الله مظلومین، و عند الناس جائرین و عند الله عادلین، و عند الناس خاسرین و عند الله رابحین، فازوا - و الله - بالایمان، و خسر المنافقون. معاشر الناس! (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون) [2] معاشر الناس! کانی بطائفه منهم یقولون ان علی بن ابی طالب یعلم الغیب، و هو الرب الذی یحیی الموتی و یمیت الاحیاء، و هو علی کل شی ء قدیر، کذبوا و رب الکعبه. ایها الناس! قولوا فینا ما شئتم، و اجعلونا مربوبین. الا و انکم ستختلفون و تتفرقون. الا و ان اول السنین اذا انقضت سنه ماه و ثلاثه و ستون سنه توقعوا اول الفتن فانها نازله علیکم، ثم یاتیکم فی عقبها الدهماء تدهم الفتن فیها، و الغزواء تغزو باهلها، و السقطاء تسقط الاولاد من بطون امهاتهم، و الکسحاء تکسح فیها الناس من القحط و المحن، و الفتناء تفتن بها من اهل الارض، و النازحه تنزح باهلها من الظلم، و الغمراء تغمر فیها الظلم، و المنفیه نفت منهم الایمان، و الکرا کرت علیهم الخیل من کل جهه، و البرشاء یخرج فیها الابرش من خراسان، و الشولاء یخرج فیها ملک الجبال الی جزائر البحر، یقهرهم ثم یویدهم الله بالنصر علیه، ثم تخرج بین ذلک العرب و یخرج صاحب علم اسود علی البصره فتقصده الفتیان الی الشام، ثم العناء عنت الخیل باعنتها فی دیار البصره، و الطحناء طحنت الاقوات فی کل مکان، و الفاتنه تفتن اهل العراق، و المرحاء تمرح الناس الی الیمن، و السکتاء تسکت الفتن بالشام، و الحدراء انحدرت الفتن الی الجزیره المعروفه اوال قبال البحرین، و الطموح تطمح الفتن فی خراسان، و الجوراء جارت الفتن بارض فارس، و الهوجاء هاجت الفتن بارض الخط، و الطولاء طالت الخیل علی الشام، و المنزله نزلت الفتن بارض العراق، و المتصله اتصلت الفتن بارض الروم، [و الطائره طارت الفتن بارض الروم خ ل]، و المحربه [المهیجه خ ل] هاجت الاکراد من شهر زور، و المرمله ارملت النساء بالعراق، و الکاسره تکسرت الخیل علی اهل الجزیره، و الناحره نحرت الناس بالشام، و الطامحه طمحت الفتنه بالبصره، و القتاله قتلت الناس علی القنطره براس العین. قال علیه السلام: و المقبله اقبلت الفتنه الی ارض الیمن و الحجاز، و الصروخ مصرخه اهل العراق فلا تامن لهم، و المسمعه اسمعت اهل الایمان فی منامهم، السابحه سبحت الخیل فی القتل الی اهل الجزیره، و الاکراد یقتل فیها رجل من ولد العباس علی فراشه، و الکرباء اماتت المومنین بکربهم و حسراتهم، و الغامره غمرت الناس بالقحط، و السائله سال النفاق فی قلوبهم، و الغرقاء تغرقت اهل الخط، و الحرباء نزل القحط بارض الخط و هجر و کل ناحیه حتی ان السائل یدور یسئل فلا احد یعطیه و لا یرحمه احد، و الغالیه تغلو طائفه من شیعتی حتی یتخذونی ربا، و انی بری ء مما یقولون، و المکثاء تمکث الناس، فربما ینادی فیها الصارخ مرتین: الا و ان الملک فی آل علی بن ابی طالب، فیکون ذلک الصوت من جبرئیل، و یصرخ ابلیس - لعنه الله - الا و ان الملک فی آل ابی سفیان، فعند ذلک یخرج السفیانی فتتبعه ماه الف رجل، ثم ینزل بارض العراق فیقطع ما بین جلولا و خانقین فیقتل فیها الفجفاج [الجهجاه خ ل]، فیذبح کما یذبح الکبش، ثم یخرج شعیب بن صالح من بین قصب و اجام، فهو لاعور المخلد. فالعجب کل العجب بین جمادی و رجب، مما یحل بارض الجزائر، و عندها یظهر المفقود من بین التل یکون صاحب النصر فیواقعه فی ذلک الیوم، ثم یظهر براس العین رجل اصفر اللون علی راس القنطره، فیقتل علیها سبعین الف صاحب سیف محلا، و ترجع الفتنه الی العراق، و تظهر فتنه شهر زور، و هی الفتنه الطامه الدهماء [الصماء]، و الداهیه العظمی فی المسماه بالهلیم. قال الراوى: فقامت جماعه، و قالوا: یا امیر المومنین، بین لنا من این یخرج هذا الاصفر؟ فصف لنا صفته، فقال علیه السلام: اصفه لکم: مدید الظهر، قصیر الساقین، سریع الغضب، یواقع اثنی عشر [اثنین و عشرین خ ل] وقعه، و هو شیخ کردی بهى، طویل العمر، تدین له ملک الروم، و یجعلون خدورهم، و طاوهم علی سلامه من دینه، و حسن یقینه، و علامه خروجه بنیان مدینه الروم علی ثلاثه ثغور [من الثغور خ ل]، تجدد علی یده، ثم یخرب ذلک الوادی الشیخ صاحب السراق المستولی علی الثغور، ثم یملک رقاب المسلمین، و تنضاف الیه رجال الزوراء، و تقع الواقعه ببابل فیهلک فیها خلق کثیر، و یکون حنف کثیر، و تقع الفتنه بالزوراء، و یصیح صائح، الحقوا باخوانکم بشاطی ء الفرات، و تخرج اهل الزوراء کدبیب النمل، فیقتل بینهم خمسون الف قتیل، و تقع الهزیمه علیهم فیلحقون الجبال، و یقع باقیهم الی الزوراء، ثم فیلحقون الجبال، و یقع باقیهم الی الزوراء، ثم یصیح صیحه ثانیه، فیخرجون فیقتل منهم کذلک، فیصل الخبر الی ارض الجزائر، فیقولون: الحقوا باخوانکم، فیخرج منهم رجل اصفر اللون، و یصیر فی عصائب الی ارض الخط، و تلحقه اهل هجر، و اهل نجد، ثم یدخلون البصره، فتعلق برما رجالها، و لم یزل یدخل من بلد الی بلد حتی یدخل مدینه حلب، و تکون بها وقعه عظیمه فیمکثون فیها ماه بوم، ثم انه یدخل الاصفر الجزیره، و یطلب الشام فیواقعه وقعه عظیمه خمسه و عشرون یوما، و یقتل فیما بینهم خلق کثیر، و یصعد جیش العراق الی بلاد الجبل، و ینحدر الاصفر یطلب الکوفه، فیبقی فیها فیاتی خبر من الشام، انه قد قطع علی الحاج، فعند ذلک یمنع الحاج جانبه فلا یحج احد من الشام، و لا من العراق، و یکون الحج من مصر، ثم ینقطع بعد ذلک، و یصرخ من بلد الروم انه قد قتل الاصفر فیخرج الی الجیش بالروم فی الف سلطان، و تحت کل سلطان ماه الف مقاتل صاحب سیف محلا، و ینزلون بارض ارجون - قریب مدینه السوداء -، ثم ینتهی الی جیش المدینه الهالکه المعروفه بام الثغور الذی نزلها سام بن نوح، فتقع الواقعه علی بابها، فلا یرحل جیش الروم عنها حتی یخرج علیهم رجل من حیث لا یعلمون و معه جیش فیقتل منهم مقتله عظیمه و ترجع الفتنه الی الزوراء، فیقتل بعضهم بعضا، ثم تنتهی الفتنه، فلا یبقی غیر خلیفتین، یهلکان فی یوم واحد، فیقتل احدهما فی الجانب الغربى، و الاخر فی الجانب الشرقى، فیکون ذلک فیما یسمعونه اهل الطبقه السابعه، فیکون فی ذلک خسف کثیر، و کسوف واضح، فلا ینهاهم ذلک عما یفعلون من المعاصى. فقام الیه ابن یقطین، و جماعه من وجوه اصحابه، و قالوا: یا امیر المومنین! انک ذکرت لنا السفیانی الشامى، و نرید ان تبین لنا امره. قال: قد ذکرت خروجه لکم اخر السنه الکائنه. فقال: اشرحه لنا فان قلوبنا قد ارتاعت حتی نکون علی بصیره من البیان. قال علیه السلام: علامه خروجه تختلف ثلاثه رایات: رایه من العرب، فیا ویل لمصر و ما یحل بها منهم، و رایه من البحرین من جزیره اوال من ارض فاوس، و رایه من الشام، فتدوم الفتنه بینهم سنه، ثم یخرج رجل من ولد العباس، فیقولون اهل العراق: قد جاءکم قوم حفات اصحاب اهواء مختلفه، فتضطرب اهل الشام و فلسطین و یرجعون الی روساء الشام و مصر، فیقولون: اطلبوا ولد الملک فیطلبوه، ثم یوافقوه بغوطه دمشق بموضع یقال له حرشتا، فاذا حل بهم اخرج اخواله بنی کلاب و بنی دهانه، و یکون له بالوادی الیابس عده عدیده، فیقولون له: یا هذا! ما یحل لک ان تضیع الاسلام؟ ا ما تری الی الناس فیه من الاهوال و الفتن؟ فاتق الله، و اخرج لنصر دینک، فیقول: انا لست بصاحبکم، فیقولون له: ا لست من قریش، و من اهل البیت الملک القائم؟ اما تتعصب لاهل بیت نبیک، و ما قد نزل بهم من الذل و الهوان منذ زمان طویل، فانک ما تخرج راغبا بالاموال و رغید العیش، بل محامیا لدینک فلا یزال القوم یختلفون الیه واحدا بعد واحد، فعندها یقول: اذهبوا الی خلفائکم الذین کنتم لهم هذه المده، ثم انه یجیبهم، و یخرج معهم فی یوم الجمعه فیصعد منبر دمشق - و هو اول منبر یصعده - ثم یخطب، و یامرهم بالجهاد، و یبایعهم علی انهم لا یخالفون امره - رضوه او کرهوه - ثم یخرج الی الغوطه، و لا یلج بها حتی تجتمع الناس علیه، و یتلاحقون اهل الصقائر، فیکون فی خمسین الف مقاتل فیبعث اخواله الی بنی کلاب، فیاتونه مثل السیل السایل، فیاتون عن ذلک رجال بریین یقاتلون رجال الملک بن العباس، فعند ذلک یخرج السفیانی فی عصائب اهل الشام، فتختلف ثلاث رایات، فرایه للترک و العجم و هی سوداء، و رایه للبریین لابن العباس صفراء، و رایه للسفیانی فیقتتلون ببطن الازرق قتالا شدیدا فیقتل منهم ستین الف، ثم یغلبهم السفیانی فیقتل منهم خلق کثیر، و یملک بطونهم، و یعدل فیهم حتی یقال فیه: و الله، ما کان یقال علیه الا کذبا، و الله انهم لکاذبون، و لا یعلمون ما تلقی امه محمد صلی الله علیه و آله، و لو علموا لما قالوا ذلک، و لا زال یعدل فیهم حتی یسیر، فاول سیره الی حمص، و ان اهلها باسوء حال، ثم یعبر الفرات من باب بیعه مصر، و ینزع الله عن قلبه الرحمه، و یسیر الی موضع یقال له قریه سبا، فیکون له بها وقعه عظیمه فلا تبقی بلد، الا و بلغهم خبره، فیدخلهم من ذلک خوف و جزع، فلا یزال یدخل بلدا بعد بلد، الا واقع اهلها، فاول وقعه تکون بحمص، ثم بالرقه، ثم بقریه سبا، و هی اعظم وقعه یواقعها بحمص، ثم ترجع الی دمشق، و قد دانت له الخلق، فیجیش جیشا الی المدینه، و جیشا الی المشرق فیقتل بالزوراء سبعین الفا و یبقر بطون ثلثماه امراه حامل، و یخرج الجیش الی کوفانکم هذه، فکم من باک و باکیه فیقتل بها خلق کثیر. و اما جیش المدینه، فانه اذا توسط البیداء صاح به جبرائیل صیحه عظیمه، فلا یبقی منهم احد الا و خسف الله به الارض، و یکون فی اثر الجیش رجلان: احدهما بشیر، و الاخر نذیر، فینظرون الی ما نزل بهم فلا یرون، الا روسا خارجه من الارض، فیقولان بما اصاب الجیش فیصیح بهما جبرائیل، فیحول الله وجوههما الی قهقری فیمضی احدهما الی المدینه، و هو البشیر فیبشرهم بما سلمهم الله تعالى، و الاخر تدیر فیرجع الی السفیانی و یخبره بما اصاب الجیش. قال: و عند جهینه الخبر الصحیح لانهما من جهینه بشیر و نذیر، فیهرب قوم من اولاد رسول الله صلی الله علیه و آله، و هم اشراف الی بلد الروم، فیقول السفیانی لملک الروم: ترد علی عبیدى، فیردهم الیه فیضرب اعناقهم علی درج الشرقی الجامع بدمشق، فلا ینکر ذلک علیه احد. قال علیه السلام: الا، و ان علامه ذلک تجدید الاسوار بالمدائن، فقیل: یا امیر المومنین! اذکر لنا الاسوار، فقال: تجدد سور بالشام، و العجوز و الحران یبنی علیهما سوران، و علی واسط سور، و البیضاء یبنی علیها سور، و الکوفه یبنی علیها سوران، و علی شوشتر سور، و علی ارمنیه سور، و علی موصل سور، و علی همدان سور، و علی الرقه سور، و علی دیار یونس سور، و علی حمص سور، و علی مطریه سور، و علی الرقطاء سور، و علی الرحبه سور، و علی دیرهند سور، و علی القلعه سور. معاشر الناس! الا و انه اذا ظهر السفیانی تکون له وقایع عظام، فاول وقعه بحمص، ثم بحلب، ثم بالرقه، ثم بقریه سبا، ثم براس العین، ثم بنصیبین، ثم بالموصل، و هی وقعه عظیمه، ثم تجتمع الی الموصل رجال الزوراء و من دیار یونس الی اللجمه، و تکون بها وقعه عظیمه یقتل فیها سبعون الفا، و یجری علی الموصل قتال شدید یحل بها، ثم ینزل السفیانی و یقتل منهم ستین الفا، و ان فیها کنوز قارون، و لها اهوال عظیمه بعد الخسف و القذف و المسخ، و تکون اسرع ذهابا فی الارض من الوتد الحدید فی ارض الرجف. قال: و لا یزال السفیانی یقتل کل من اسمه محمد و علی و حسن و حسین و فاطمه و جعفر و موسی و زینب و خدیجه و رقیه بغضا و حنقا لال محمد صلی الله علیه و آله، ثم یبعث فی جمیع البلدان فیجمع له الاطفال، و یغلی لهم الزیت، فیقولون له الاطفال ان کان آباونا عصوک نحن فما ذنبنا؟ فیاخذ کل من اسمه علی ما ذکرت فیغلیهم فی الزیت، ثم یسیر الی کوفانکم هذه، فیدور فیها کما تدور الدوامه، فیفعل بالرجال کما یفعل بالاطفال، و یصلب علی بابها کل من اسمه حسن و حسین، فعند ذلک یغلی دمائهم کما غلی دم یحیی بن زکریا، فاذا رای ذلک الامر ایقن بالهلاک، فیولی هاربا، و یرجع منهزما الی الشام، فلا یری فی طریقه احد یخالف علیه اذا دخل علیه، فاذا دخل الی بلده اعتکف علی شرب الخمر و المعاصى، و یامر اصحابه بذلک، فیخرج السفیانی و بیده حربه و یامر بالامراه فیدفعها الی بعض اصحابه، فیقول له: افجر بها فی وسط الطریق فیفعل بها، ثم یبقر ببطنها و یسقط الجنین من بطن امه، فلا یقدر احد ینکر علیه ذلک. قال علیه السلام: فعندها تضطرب الملائکه فی السموات، و یاذن الله بخروج القائم من ذریتى، و هو صاحب الزمان، ثم یشیع خبره فی کل مکان، فینزل حینئذ جبرائیل علی صخره بیت المقدس، فیصیح فی اهل الدنیا: قد جاء الحق، و ذهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا. ثم انه تنفس الصعداء فان کمدا و جعل یقول:

بنی اذا ما جاشت الترک فانتظر                                               ولایه مهدی یقوم و یعدل
 
و ذل ملوک الارض من آل هاشم                                               و بویع منهم من یلذ و یهزل

صبی من الصبیان لا رای عنده                                                و لا عنده جد و لا هو یعقل

و ثم یقوم القائم الحق منکم                                                  و بالحق یاتیکم و بالحق یعمل

سمی رسول الله روحی فداءه                                                فلا تخذلوه یا بنی و عجلوا        

قال: فیقول جبرئیل فی صیحته: یا عباد الله! اسمعوا ما اقول، ان هذا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله خارج من ارض مکه فاجیبوه. قال: فقامت الیه الفضلاء و العلماء و وجوه اصحابه، و قالوا: یا امیر المومنین! صف لنا هذا المهدى، فان قلوبنا اشتاقت الی ذکره، فقال علیه السلام: هو صاحب الوجه الاقمر، و الجبین الازهر، و صاحب العلامه و الشامه، العالم غیر معلم، و المخبر بالکائنات قبل ان یعلم. معاشر الناس! الا و ان الدین فینا قد قامت حدوده، و اخذ علینا عهوده. الا و ان المهدی یطلب القصاص ممن لا یعرف حقنا، و هو الشاهد بالحق، و خلیفه الله علی خلقه، اسمه کاسم جده رسول الله صلی الله علیه و آله، ابن الحسن بن علی من ولد فاطمه، من ذریه الحسین ولدى، فنحن الکرسى، و اصل العلم و العمل، فمحبینا هم الاخیار، و ولایتنا فصل الخطاب، و نحن حجبه الحجاب. الا و ان المهدی احسن الناس خلقا و خلقا [خلقه خ ل]، ثم اذا قام تجتمع الیه اصحابه علی عده اهل بدر و اصحاب طالوت، و هم ثلثماه و ثلاثه عشر رجلا کلهم لیوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحدید، لو انهم هموا بازاله الجبال الرواسی لازالوها عن مواضعها، فهم الذین وحدوا الله به حق توحیده، لهم باللیل اصوات کاصوات الثواکل خوفا من خشیه الله تعالى، قوام اللیل، صوام النهار، و کانما رباهم اب واحده، قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصیحه. الا و انی لاعرف اسماءهم و امصارهم. فقام الیه جماعه من الاصحاب، و قالوا: یا امیر المومنین! نسئلک بالله، و بابن عمک رسول الله، ان تسمیهم باسماءهم و امصارهم، فلقد ذابت قلوبنا من کلامک. فقال علیه السلام: اسمعوا، ابین لکم اسماء انصار القائم علیه السلام، ان اولهم من اهل البصره، و آخرهم من الابدال، و الذین من اهل البصره رجلان: اسم احدهما على، و الاخر محارب، و رجلان من قاشان: عبد الله و عبید الله، ثلاثه رجال من المهجم: محمد و عمر و مالک، و رجل من السند: عبد الرحمن، و رجلان من هجر: موسی و عباس، و رجل من الکوره: ابراهیم، و رجل من شیزر: عبد الوهاب، و ثلاثه رجال من سعداوه: احمد و یحیی و فلاح، و ثلاثه من زید: محمد و حسن و فهد، و رجلان من حمیر: مالک و ناصر، و اربعه رجال من شیراز، و هم: عبد الله و صالح و جعفر و ابراهیم، و رجل من عقر: احمد، و رجلان من المنصوریه: عبد الرحمن و ملاعب، و اربعه رجال من سیراف: خالد و مالک و حوقل و ابراهیم، و رجلان من خونخ: محروز و نوح، و رجل من الثقب: هرون، و رجلین من السن: مقداد و هود، و ثلاثه رجال من الهونین: عبد السلام و فارس و کلیب و رجل من رهاط: جعفر و سته رجال من عمان: محمد و صالح و داود و هواشب و کوش و یونس، و رجل من العماره مالک، و رجلان من جعاره: یحیی و احمد، و رجل من کرمان عبد الله، و اربعه رجال من صنعاء: جبرئیل و حمزه و یحیی و سمیع، و رجلان من عدن: عون و موسى، و رجل من لنجویه: کوثر، و رجلان من همدان: علی و صالح، و ثلاثه رجال من الطائف: علی و سبا و زکریا، و رجل من هجر: عبد القدوس، و رجلان من الخط: عزیز و مبارک، و خمسه رجال من جزیره اوال - و هی البحرین: عامر و جعفر و نصیر و بکیر و لیث، و رجل من الکبش: محمد [فهد خ ل]، و رجل من الجده: ابراهیم، و اربعه رجال من مکه، - عمرو و ابراهیم و محمد و عبد الله، و عشره من المدینه علی اسماء اهل البیت: علی و حمزه و جعفر و عباس و طاهر و حسن و حسین و قاسم و ابراهیم و محمد، و اربع رجال من الکوفه: محمد و غیاث و هود و عتاب، و رجل من مرو: حذیفه، و رجلان من نیسابور: علی و مهاجر، و رجلان من سمرقند: علی و مجاهد، و ثلاثه رجال من کازرون: عمر و معمر و یونس، و رجلان من السوس: شیبان و عبد الوهاب، و رجلان من تستر: احمد و هلال، و رجلان من الضیف: عالم و سهیل، و رجل من طائف الیمن: هلال، و رجلان من مرقیه: بشر و شعیب، و ثلاثه رجال من برعه: یوسف و داود و عبد الله، و رجلان من عسکر مکرم: طیب و میمون و رجل من واسط: عقیل، و ثلاثه رجال من الزوراء: عبد المطلب و احمد و عبد الله، و رجلان من سر من راى: مرائی و عامر، و رجل من السهم: جعفر، و ثلاثه رجال من سیلان: نوح و حسن و جعفر، و رجل من کرخی بغداد: قاسم، و رجلان من نوبه: واصل و فاضل، و ثمانیه رجال من قزوین: هرون و عبد الله و جعفر و صالح و عمر و لیث و علی و محمد، و رجل من بلخ: حسن، و رجل من المراغه: صدقه، و رجل من قم: یعقوب و اربعه و عشرون من طالقان، و هم الذین ذکرهم رسول الله صلی الله علیه و آله، فقال: انی اجد بالطالقان کنزا لیس من ذهب و لا من فضه، فهم هولاء کنزهم الله فیها، و هم: صالح و جعفر و یحیی و هود و فالح و داود و جمیل و فضیل و عیسی و جابر و خالد و علوان و عبد الله و ایوب و ملاعب و عمرو عبد العزیز و لقمان و سعد و قبضه و مهاجر و عبدون و عبد الرحمن و على، و رجلان من سجار: ابان و على، و رجلین من سرخس: ناجیه و حفص، و رجل من الانبار: علوان، و رجل من القادسیه: حصین، و رجل من الدورق: عبد الغفور و سته رجال من الحبشه: ابراهیم و عیسی و محمد و حمدان و احمد و سالم، و رجلان من موصل: هرون و فهد، و رجل من البلقاء: صادق، و رجلان من نصیبین: احمد و على، و رجل من سنجار: محمد، و رجلان من خرشان: تکیه و مسنون، و رجلان من ارمنیه: احمد و حسین، و رجل من اصفهان: یونس، و رجل من ذهاب: حسین، و رجل من الرى: مجمع، و رجل من دیار شعیب، و رجل من هرات: نهروش، و رجل من سلماس: هرون، و رجل من تفلیس: محمد، و رجل من الکرد: عون، و رجل من الجیش: کثیر، و رجلان من الخلاط: محمد و جعفر، و رجل من الشوبک: عمیر، و رجلان من البیضاء: سعد و سعید، و ثلاثه رجال من الصیغه: زید و علی و موسى، و رجل من اوس: محمد، و رجل من الانطاکیه: عبدالرحمن، و رجلان من حلب: صبیح و محمد، و رجل من حمص: جعفر: و رجلان من دمشق: داود و عبد الرحمن، و رجلان من الرمله: طلیق و موسى، و ثلاثه رجال من بیت المقدس: بشر و داود و عمران، و خمسه رجال من عسقلان: محمد و یوسف و عمر و فهد و هارون، و رجل من غیره: عمیر، و رجلان من عکه: مروان و سعد، و رجل من عرفه: فرخ، و رجل من الطبریه: فلیح، و رجل من بلست: عبدالوارث، و اربعه رجال من الفسطاط من مدینه فرعون - لعنه الله - احمد و عبدالله و یونس و طاهر، و رجل من بالس: نصیر، و اربعه رجال من الاسکندریه: حسن و محسن و شبیل و شیبان، و خمسه رجال من جبل اللکام: عبدالله و عبیدالله و قادم و بحر و طالوت، و ثلاثه رجال من الساده: صلیب و سعدان و شیب، و رجلان من الافرنج: علی و احمد، و رجلان من الیمامه: ظافر و جمیل، و اربعه عشر رجلا من المعاده: سوید و احمد و محمد و حسن و یعقوب و حسین و عبدالله و عبدالقدیم و نعیم و علی و حیان و ظاهر و تغلب و کثیر، و رجل من الومه: معشر، و عشره رجال من عبادان: حمزه و شیبان و قاسم و جعفر و عمرو و عامر و عبدالمهیمن و عبدالوارث و محمد و احمد، و اربعه عشر من الیمن: جبیر و حویش و مالک و کعب و احمد و شیبان و عامر و عمار و فهد و عاصم و حجرش و کلثوم و جابر و محمد، و رجلان من بدو مصر: عجلان و دراج، و ثلاثه رجال من بدو اعقیل: منبه و ضابط و غربان، و رجل من بدو اغیر: عمرو، و رجل من بدو شیبان: نهراش، و رجل من تمیم: ریان، و رجل من بدو قسین: جابر، و رجل من بدو کلاب: مطر، و ثلاث رجال من موالی اهل البیت: عبدالله و مخنف و براک، و اربعه رجال من موالی الانبیاء: صباح و صیاح و میمون و هود، و رجلان مملوکان: عبدالله و ناصح، و رجلان من الحله: محمد و على، و ثلاثه رجال من کربلاء: حسین و حسین و حسن، و رجلان من النجف: جعفر و محمد، و سته رجال من الابدال، کلهم اسماءهم عبدالله. فقال علی علیه السلام: انهم هولاء یجتمعون کلهم من مطلع الشمس و مغربها و سهلها و جبلها یجمعهم الله تعالی فی اقل من نصف لیله، فیاتون الی مکه، فلا یعرفونهم اهل مکه، فیقولون کبستنا اصحاب السفیانى، فاذا تجلی لهم الصبح یرونهم طائفین و قائمین و مصین، فینکرونهم اهل مکه، ثم انهم یمضون الی المهدى، و هو مختف تحت المناره، فیقولون له: انت المهدى، فیقول لهم: نعم، یا انصارى! ثم انه یخفی نفسه عنهم لینظرهم کیف هم فی طاعته یمضی الی المدینه، فیخبرونهم انه لاحق بقبر جده رسول الله صلی الله علیه و آله، فیلحقونه بالمدینه فاذا احس بم یرجع الی مکه، فلا یزالون علی ذلک ثلاثا، ثم یتراءی لهم بعد ذلک بین الصفا و المروه، فیقول: انی لست قاطعا امرا حتی تبایعونی علی ثلاثین خصله، تلزمکم لا یغیرون منها شیئا، و لکم علی ثمان خصال، فقالوا: سمعنا و اطعنا، فاذکر لنا ما انت ذاکره، فیقول: ابایعکم علی ان لا تولون دابرا، و لا تسرقون، و لا تزنون، و لا تفعلون محرما، و لا تاتون فاحشه، و لا تضربون احدا الا بحق، و لا تکنزون ذهبا و لا فضه و لا برا و لا شعیرا، و لا تخربون مسجدا، و لا تشهدون زورا، و لا تقبحون علی مومن، و لا تاکلون ربا، و ان تصبروا علی الضراء، و لا تلعنون موحدا، و لا تشربون مسکرا، و لا تلبسون الذهب و لا الحریر و لا الدیباج، و لا تتبعون هزیما، و لا تسفکون دما حراما، و لا تغدرون بمسلم، و لا تبغون علی کافر و لا منافق، و لا تلبسون الخز من الثیاب، و تتوسدون التراب، و تکرهون الفاحشه، و تامرون بالمعروف، و تنهون عن المنکر فاذا فعلتم ذلک فلکم علی ان لا اتخذ صاحبا سواکم، و لا البس الا مثل ما تلبسون، و لا اکل الا مثل ما تاکلون، و لا ارکب الا کما ترکبون، و لا اکون الا حیث تکونون، و امشی حیثما تمشون، و ارضی باللیل، و املاء الارض قسطا و عدلا، کما ملئت ظلما و جورا، و نعبد الله حق عبادته، و اوف لکم، اوفو الى. فقالوا: رضینا و بایعناک علی ذلک، فیصافحهم رجلا رجلا، ثم انه بعد ذلک یظهر بین الناس فتخضع له العباد و تنقاد له البلاد، و یکون الخضر ربیب دولته و اهل همدان وزرائه، و خولان جنوده، و حمیر اعوانه، و مضر قواده، و یکثر الله جمعه، و یشتد ظهره، ثم بالجیوش حتی یصیر الی العراق، و الناس خلفه، و امامه علی مقدمته رجل اسمه عقیل، و علی ساقته رجل اسمه الحارث، فیلحقه رجل من اولاد الحسن فی اثنی عشر الف فارس، و یقول: یا ابن العم، آنا احق منک بهذا الامر لانی من ولد الحسن، و هو اکبر من الحسین، فیقول: المهدی انی انا المهدى، فیقول له: هل عندک آیه، او معجزه، او علامه فینظر المهدی الی طیر فی الهواء، فیومی الیه فیسقط فی کفه فینطق بقدره الله تعالى، و یشهد له بالامامه، ثم یغرس قضیبا یابسا فی بقعه من الارض لیس فیها ماء، فیخضر و یورق و یاخذ جلمودا کان فی الارض من الصخر، فیفرکه بیده، و یعجنه مثل الشمع، فیقول الحسنى: الامر لک، فیسلم و تسلم جنوده، و یکون علی مقدمته رجل اسمه کاسمه، ثم یسیر حتی یفتح خراسان، ثم یرجع الی مدینه رسول الله صلی الله علیه و آله فیسمع بخبره جمیع الناس، فتطیعه اهل الیمن و اهل الحجاز، و تخالفه ثقیف، ثم انه یسیر الی الشام الی حرب السفیانى، فتقع صیحه بالشام: الا و ان الاعراب اعراب الحجاز قد خرجت الیکم، فیقول السفیانی لاصحابه ما تقولون فی هولاء، فیقولون: نحن اصحاب حرب و نبل و عده و سلاح، ثم انهم یشجعونه و هو عالم بما یراد به. فقامت الیه جماعه من اهل الکوفه، و قالوا: ما اسم هذا السفیانى؟ فقال علیه السلام: اسمه حرب بن عنبسه بن مره بن کلیب بن ساهمه بن زید بن عثمان بن خالد، و هو من نسل یزید بن معاویه بن ابی سفیان، ملعون فی السماء و الارض، اشر خلق الله تعالى، و العنهم جدا، و اکثرهم ظلما، ثم انه یخرج بجیشه و رجاله و خیله فی ماتی الف مقاتل، فیسیر حتی ینزل الحیره، ثم ان المهدی علیه السلام یقدم بخیله و رجاله و جیشه و کتائبه، و جبرئیل عن یمینه، و میکائیل عن شماله، و النصر بین یدیه، و الناس یلحقونه فی جمیع الافاق حتی یاتی اول الحیره قریبا من السفیانى، و یغضب لغضب الله سائرا من خلقه حتی الطیور من السماء ترمیهم باجنحتها، و ان الجبال ترمیهم بصخورها، و جری بین السفیانی و بین المهدی حرب عظیم حتی یهلک جمیع عسکر السفیانى، فیهزم و معه شر ذمه قلیله من اصحابه فیلحقه رجل من انصار القائم اسمه صیاح، و معه جیش فیستاسره فیاتی به الی المهدى، و هو یصلی العشاء الاخره فیخفف صلوته، فیقول السفیانى: یا ابن العم! استبقنی اکون لک عونا، یقول لاصحابه ما تقولون فیما یقول، فانی آلیت علی نفسی لا افعل شیئا حتی ترضوه، فیقولون: و الله، ما نرضی حتی تقتله لانه سفک الدماء التی حرم الله سفکها، و انت تریدان علیه بالحیوه، فیقول لهم المهدی شانکم، و ایاه فیاخذوه جماعه منهم فیضعونه علی شاطی ء الهجیر تحت شجره مدلاه باغصانها، فیذبحونه کما یذبح الکبش، و عجل الله بروحه الی النار. قال: فیتصل خبره الی بنی کلاب، ان حرب بن عنبسه قتل قتله رجل من ولد علی بن ابی طالب، فیرجعون بنوکلاب الی رجل من اولاد ملک الروم، فیبایعونه علی قتال المهدى، و الاخذ بثار حرب بن عنبسه، فتضم الیه بنو ثقیف، فیخرج ملک الروم فی الف سلطان، و تحت کل سلطان الف متل، فینزل علی بلد من بلدان القائم تسمی طرسوس، فینهب اموالهم و انعامهم و حریمهم، و یقتلون رجالهم، و ینقض حجارها حجرا علی حجر، و کانی بالنساء، و هن مردفات علی ظهور الخیل، خلف العلوج، خیلهن تلوح فی الشمس و القمر، فینتهی الخبر الی القائم فیسیر الی ملک الروم فی جیوشه فیواقعه فی اسفل الرقه بعشر فراسخ، فصبح بها الوقعه حتی یتغیر ماء الشط بالدم، و ینتن جانبها بالجیف الشدید، فینهزم ملک الروم الی الانطاکیه فیتبعه المهدی الی فئه العباس تحت القطوار، یبعث ملک الروم الی المهدی و یودی له الخراج فیجیبه الی ذلک حتی علی ان لا یروح من بلد الروم، و لا یبقی اسیر عنده الا اخرجه الی اهله فیفعل ذلک و یبقی تحت الطاعه. ثم ان المهدی یسیر الی حی بنی کلاب من جانب البحیره حتی ینتهی الی دمشق، و یرسل جیشا الی احیاء بنی کلاب، و یسبی نسائهم، و یقل اغلب رجالهم، فیاتون بالاسارى، فیومنون به، فیبایعونه علی درج دمشق بمشمومات البخس و النض، ثم ان المهدی یسیر هو و من معه من المومنین بعد قتل السفیانی فینزلون علی بلد من بلاد الروم، فیقولون: لا اله الا الله، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله، فیتساقط حیطانها، ثم ان المهدی یسیر هو و من معه فینزل قسطنطنیه فی محل ملک الروم، فیخرج منها ثلاث کنوز: کنز من الجوهر، و کنز من الذهب، و کنز من الفضه، ثم یقسم المال علی عساکره بالقفافیز، ثم ان المهدی علیه السلام یسیر حتی ینزل ارمنیه الکبرى، فاذا راوه اهل ارمنیه انزلوا له راهبا من رهبانهم کثیر العلم، یقولون: انظر ماذا یریدون هولاء، فاذا اشرف الراهب علی المهدی فیقول الراهب: ءانت المهدى؟ فیقول: نعم، انا المذکور فی انجیلکم، انا اخرج فی آخر الزمان، فیساله الراهب عن مسائل کثیره، فیجیبه عنها، فیسلم الراهب، و یمتنع اهل ارمنیه، فیدخلونها اصحاب المهدى، یقتلون فیها خمس ماه مقاتل من النصارى، ثم یعلق مدینتهم بین السماء و الارض بقدره الله تعالى، فینظر الملک و من معه الی مدینتهم، و هی معلقه علیهم، و هو یومئذ خارج عنها بجمیع جنوده الی قتال المهدى، فاذا نظر الی ذلک فینهزم، و یقول لاصحابه: خذوا لکم مهربا، فیهرب اولهم و اخرهم، فیخرج علیهم اسد عظیم، فیزعق فی وجوههم فیلقون ما فی ایدیهم من السلاح و المال، و تتبعهم جنود المهدى، فیاخذون اموالهم و یقسمونها، فیکون لکل واحد من تلک الالوف ماه الف دینار، و ماه جاریه، و ماه غلام، ثم ان المهدی سار الی بیت المقدس، و استخرج تابوت السکینه، و خاتم سلیمان بن داود و الالواح التی نزلت علی موسى، ثم یسیر المهدی الی مدینه الزنج الکبرى، و فیها الف سوق، و فی کل سوق الف دکان، فیفتحها، ثم یاتی الی مدینه یقال لها: قاطع، و هو علی البحر الاخضر المحیط بالدنیا، و طول المدینه الف میل، فیکبرون علیها ثلاث تکبیرات فتساقط حیطانها، و تنقطع جدرانها، فیقتلون فیها ماه الف مقاتل، فیقیم المهدی فیها سبع سنین، فیبلغ سهم الرجل من تلک المدینه مثل ما اخذوه من الروم عشر مرات، ثم یخرج منها و معه ماه الف موکب، و کل موکب یزید علی خمسین الف مقاتل، فینزل علی ساحل فلسطین - بین عکه و سور غزه و عسقلان - فیاتیه خبر اعور الدجال بانه قد اهلک الحرث و النسل و ذلک ان اعور الدجال یخرج من بلده یقال بها یهوداء، و هی قریه من قری اصفهان، و هی بلده من بلدان الاکاسره، له عین واحده فی جبهه کانها الکوکب الزهرا، راکب علی حمار خطوته مد البصر، و طوله سبعین ذراعا، و یمشی علی الماء مثل ما یمشی علی الارض، ثم ینادی بصوته یبلغ ما یشاء الله، و هو یقول: الی الى، یا معاشر اولیائى! فانا ربکم الاعلی (الذی خلق فسوى، و الذی قدر فهدى، و الذی اخرج المرعی) [3] فتتبعه اولاد الزنا یومئذ، و اسو الناس من اولاد الیهود و النصارى، و تجتمع معه الوف کثیره لا یحصی عددهم، الا الله تعالی ثم یسیر، و بین یدیه جبلان: جبل من اللحم، و جبل من الخبز الثرید، فیکون خروجه فی زمان قحط شدید، ثم یسیران الجبلان بین یدیه، و لا ینقص منه شی ء فیعطی کل من اقر له بالربوبیه. فقال علیه السلام: الا، و انه کذاب ملعون. الا، فاعلموا ان ربکم لیس بالاعور، و لا یاکل الطعام، و لا یشرب الشراب، و هو حی لا یموت، بیده الخیر، و هو علی کل شی ء قدیر. قال الراوى: فقامت الیه اشراف اهل الکوفه و قالوا: یا مولانا! و ما بعد ذلک؟ قال علیه السلام: ثم ان المهدی یرجع الی بیت المقدس، فیصلی بالناس اماما [ایاما خ ل] فاذا کان یوم الجمعه و قد اقیمت الصلوه، فینزل عیسی بن مریم علیه السلام فی تلک الساعه من السماء علیه ثوبان احمران، و کانما یقطر من راسه الدهن، و هو رجل صبیح المنظر و الوجه، اشبه الخلق بابیکم ابراهیم، فیاتی المهدى، و یصافحه، و یبشره بالنصر، فعنذ ذلک یقول له المهدی تقدم، یا روح الله! و صل بالناس، فیقول عیسى: بل الصلوه لک، یابن بنت رسول الله! فعند ذلک یوذن عیسى، و یصلی خلف المهدی علیه السلام، فعد ذلک یجعل عیسی خلیفه علی قتال اعور الدجال، ثم یخرج امیرا علی جیش المهدى، و ان الدجال قد اهلک الحرث و النسل، و صاح علی اغلب اهل الدنیا، و یدعو الناس لنفسه بالربوبیه، فمن اطاعه انعم علیه، و من ابی قتله، و قد وطا الارض کلها الا مکه و المدینه و بیت المقدس، و قد اطاعته جمیع اولاد الزنا عن مشارق الارض و مغاربها، ثم یتوجه الی ارض الحجاز، فلیحقه عیسی علی عقبه هرشا فیزعق علیه عیسی زعقه، و یتبعها بضربه، فیذوب الدجال کما یذوب الرصاص و النحاس فی النار، ثم ان جیش المهدی یقتلون جیش اعور الدجال فی مده اربعین یوما من طلوع الشمس الی غروبها، ثم یطهرون الارض منهم، و بعد ذلک یملک المهدی مشارق الارض و مغاربها، و یفتحها من جابرقا الی جابرسا، و یستتم امره، و یعدل بین الناس حتی ترعی الشاه مع الذئب فی موضع واحد، و تلعب الصبیان بالحیه و العقرب، و لا یضرهم، و یذهب الشر، و یبقی الخیر، و یزرع الرجل الشعیر و الحنطه، فیخرج من کل من ماه من کما قال الله تعالى: (فی کل سنبله ماه حبه و الله یضاعف لمن یشاء) [4] و یرتفع الزنا و الربا و شرب الخمر و الغناء، لا یعلمه احد الا و قتله المهدی علیه السلام، و کذا تارک الصلوه، و یعتکفون الناس علی العباده و الطاعه و الخشوع و الدیانه، و کذا تطول الاعمار و تحمل الاشجار الاثمار فی کل سنه مرتین، و لا یبقی احد من اعداء آل محمد المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم الا و هلک، ثم انه تلا قوله تعالى: (شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیموا الدین و ما تفرقوا فیه کبر علی المشرکین) [5] قال: ثم ان المهدی یفرق اصحابه، و هم الذین عاهدوه فی اول خروجه فیوجهم الی جمیع البلدان، و یامرهم بالعدل و الاحسان، و کل رجل منهم یحکم علی اقلیم من الارض، و یعمرون جمیع مدائن الدنیا بالعدل و الاحسان، ثم ان المهدی یعیش اربعین سنه فی الحکم، حتی یطهر الارض من الدنس. قال: فقالت الی امیرالمومنین علیه السلام السادات من اولاد الاکابر، و قالوا: و ما بعد ذلک، یا امیر المومنین؟ قال: بعد ذلک یموت المهدی و وزرائه، و تبقی الدنیا الی حیث ما کانوا علیه من الجهالات و الضلالات، و ترجع الناس الی الکفر، فعند ذلک یبدء الله تعالی بخراب المدن و البلدان، فاما الموتفکه فیطمی علیها الفرات، و اما الزوراء فیخرب من الوقایع و الفتن، و اما واسط فیطمی علیها الماء و آذربایجان یهلک اهلها بالطاعون، و اما موصول فتهلک اهلها من الجوع و الغلا، و اما الهرات یخربها المصرى، و اما القریه تخرب من الریاح، و اما حلب تخرب من الصواعق، و تخرب الانطاکیه من الجوع و الغلا و الخوف، و تخرب الصقالبه من الحوادث، و تخرب الخط من القتل و النهب، و تخرب دمشق من شده القتل، و تخرب حمص من الجوع و الغلا، و اما بیت المقدس فانه محفوظ الی یاجوج و ماجوج، لان بیت المقدس فیه آثار الانبیاء، و تخرب مدینه رسول الله من کثره الحرب، و تخرب الهجر بالریاح و الرمل، و تخرب جزیره اوال من البحرین، و تخرب قیس بالسیف، و تخرب کبش بالجوع. قال علیه السلام: ثم یخرج یاجوج و ماجوج، و هو صنفان: الصنف الاول: طول احدهم ماه ذراع، و عرضه سبعون ذراعا، و الصنف الثانى: طول احدهم ذراع، و عرضه سبعون ذراعا، یفترش باحدهم اذینه، و یلتحف بالاخرى، و هم اکثر عددا من النجوم، فیسیحون فی الارض، فلا یمرون بنهر، الا و شربوه، و لا جبل، الا لحسوه، و لا وردوا علی شط، الا نشفوه، ثم بعد ذلک تخرج دابه من الارض لها راس کراس الفیل، و لها وبر و صوف و شعر و ریش من کل لون، و معها عصی موسى، و خاتم سلیمان، فتنکت وجه المومن بالعصا فتجعله ابیض، و تنکت وجه الکافر بالخاتم فتجعله اسود، و یبقی المومن مومنا و الکافر کافرا، ثم ترفع بعد ذلک التوبه، فلا تنفع نفس ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا. قال الراوى: فقامت الیه اشراف العراق، و قالوا له: یا مولنا، یا امیر المومنین! نفدیک بالاباء و الامهات، بین لنا کیف تقوم الساعه؟ و اخبرنا بدلالتها و علاماتها، فقال علیه السلام: یظهر صائح فی السماء، و نجم فی السماء له ذنب فی کل ناحیه المغرب، و یظهر کوکبان فی السماء فی المشرق، ثم یظهر خیط ابیض فی وسط السماء و ینزل من السماء عمود من نور، ثم ینخسف القمر، ثم تطلع الشمس من المغرب فیحرق حرها شجر البراری و الجبال، ثم تظهر نار من السماء فتحرق اعداء آل محمد حتی تشوی وجوهم و ابدانهم، ثم یظهر کف بلا زند و فیها قلم یکتب فی الهواء و الناس یسمعون صریر القلم، و هو یقول: و اقترب و الوعد الحق فاذا هی شاخصه ابصار الذین کفروا، فتخرج یومئذ الشمس و القمر و هما منکسفتان النور فتاخذ الناس الصیحه، و التاخر فی بیعه، و المسافر فی متاعه، و الثوب فی مسداته، و المرئه فی غزلها [نسجها خ ل] و اذا کان الرجل اللقمه بیده فلا یقدر اکلها و یطلعان الشمس و القمر و هما اسودان اللون، و قد وقعا فی زوال [زلازل خ] خوفا من الله تعالى، و هما یقولان: الهنا و خالقنا و سیدنا لا تعذبنا بعذاب عبادک المشرکین، و انت تعلم طاعتنا و الجهد فینا و سرعتنا لمضی امرک و انت علام الغیوب. قال الله تعالى: صدقتما، و لکنی قضیت فی نفسی ان ابدء و اعید، و انی خلقتکما من نور عزتی فیرجعان الیه فیبرق کل واحد منهما برقه تکاد تخطف الابصار، و یختلطان بنور العرش فینفخ فی الصور فصعق من فی السموات و من فی الارض، الا من شاء الله تعالى، ثم ینفخ فیه اخری فاذا هم قیام ینظرون، فانا لله و انا الیه راجعون. قال الراوى: فبکی علی علیه السلام بکاء شدیدا، حتی بل لحیته بالدموع، ثم انحدر عن المنبر، و قد اشرفت الناس علی الهلاک من هول ما سمعوه. قال الراوى: فتفرقت الی منازلهم و بلدانهم و اوطانهم، و هم متعجبون من کثره فهمه و غزاره علمه، و قد اختلفوا فی معناه اختلافا عظیما.
قال: حدثنا محمد بن احمد الانبارى، قال: حدثنا محمد بن احمد الجرجانی - قاضی الری - قال: حدثنا طوق بن مالک، عن ابیه، عن جده، عن عبد الله بن مسعود، رفعه الی علی بن ابی طالب علیه السلام: لما تولی الخلافه بعد الثلاثه اتی الی البصره فرقی جامعها، و خطب الناس خطبه تذهل منها العقول، و تقشعر منها الجلود، فلما سمعوا منه ذلک اکثروا البکاء و النحیب و علا الصراخ. قال: و کان رسول الله صلی الله علیه و آله قد اسر الیه السر الخفی الذی بینه و بین الله - عز و جل - فلاجل ذلک انتقل النور الذی کان فی وجه رسول الله صلی الله علیه و آله الی وجه علی بن ابی طالب علیه السلام. قال: و مات النبی صلی الله علیه و آله فی مرضه الذی اوصی فیه بعلی امیر المومنین علیه السلام، و کان قد اوصی لعلی امیر المومنین علیه السلام ان یخطب الناس خطبه البیان، فیها علم ما کان و ما یکون الی یوم القیامه. قال: فقام امیر المومنین علیه السلام بعد موت النبی صلی الله علیه و آله صابرا علی ظلم الامه الی ان اقرب اجله، و حان وقت وصیه النبی صلی الله علیه و آله بالخطبه التی تسمی بالبیان. فقام امیر المومنین علیه السلام بالبصره و رقی المنبر، و هی آخر خطبه خطبها، فحمد الله، و اثنی علیه، و ذکر النبی صلی الله علیه و آله، فقال علیه السلام: ایها الناس! انا و حبیبی محمد صلی الله علیه و آله کهاتین - و اشار بسبابته و الوسطی - و قال: لولا آیه من کتاب الله لنباتکم بما فی السموات و الارض، و ما فی قعر هذا فما یخفی علی منه شی ء، و لا تعزب کلمه منه، و ما اوحی الى، بل هو علم علمنیه رسول الله صلی الله علیه و آله لقد اسر الی الف مساله فی کل مساله الف باب، و فی کل باب الف نوع، فاسئلونی قبل ان تفقدونى، اسئلونی عما دون العرش اخبرکم، و لولا ان یقول قائلکم: ان علی بن ابی طالب علیه السلام ساحر کما قیل فی ابن عمى، لاخبرتکم بمواضع احلامکم، و بما فی غوامض الخزائن، و لاخبرتکم بما فی قرار الارض، و هذه هی خطبه التی خطب، و هی خطبه البیان: بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله بدیع السموات و فاطرها، و ساطع المدحیات و قادرها، و موید الجبال و ثاغرها، و مفجر العیون و باقرها، و مرسل الریاح و زاجرها، و ناهی القواصف و آمرها، و مزین السماء و زاهرها، و مدبر الافلاک و مسیرها، و مظهر البدور و نائرها، و مسخر السحاب و ماطرها، و مقسم المنازل و مقدرها، مدلج الحنادس و عاکرها، و محدث الاجسام و قاهرها، و منشی ء السحاب و مسخرها، و مکور الدهور و مکررها، و مورد الامور و مصدرها، و ضامن الارزاق و مدبرها، و منشی ء الرفات و منشرها. احمده علی آلائه و توافرها، و اشکره علی نعمائه و تواترها، و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له، شهاده یودی الاسلام ذاکرها، و یومن من العذاب یوم الحساب ذاخرها، و اشهد ان محمدا عبده الخاتم لما سبق من الرساله و فاخرها، و رسوله الفاتح لما استقبل من الدعوه و ناشرها، ارسله الی امه قد شغل بعباده الاوثان سایرها، و اغتلطس بضلاله دعاه الصلبان ماهرها، و فخر بعمل الشیطان فاخرها، و هداها عن لسان قول العصیان طائرها، و الم بزخرف الجهالات و الضلالات سوء ماکرها، فابلغ رسول الله فی النصیحه و ساحرها، و محا بالقرآن دعوه الشیطان و دامرها، و ارغم معاطس جهال العرب و اکابرها، حتی اصبحت دعوته بالحق ینطق ثامرها و استقامت به دعوه العلیا، و طابت عناصرها. ایها الناس! سار المثل، و حقق العمل، و کثر الوجل، و قرب الاجل، و دنا الرحیل، و لم یبق من عمری الا القلیل، فاسالونی قبل ان تفقدونى. ایها الناس! انا المخبر عن الکائنات، انا مبین الایات، انا سفینه النجاه، انا سر الخفیات، انا صاحب البینات، انا مفیض الفرات، انا معرب التوراه، انا المولف للشتات، انا مظهر المعجزات، انا مکلم الاموات، انا مفرج الکربات، انا محلل المشکلات، انا مزیل الشبهات، انا ضیغم الغزوات، انا مزیل المهمات، انا آیه المختار، انا حقیقه الاسرار، انا الظاهر علی حیدر الکرار، انا الوارث علم المختار، انا مبید الکفار، انا ابو الائمه الاطهار، انا قمر السرطان، انا شعر الزبرقان، انا اسد الشره، انا سعد الزهره، انا مشتری الکواکب، انا زحل الثواقب، انا عین الشرطین، انا عنق السبطین، انا حمل الاکلین، انا عطارد التفضیل، انا قوس العراک، انا فرقد السماک، انا مریخ الفرقان، انا عیون المیزان، انا ذخیره الشکور، انا مصحح [قیل مفصح] الزبور، انا مول التاویل، انا مصحف الانجیل، انا فصل الخطاب، انا ام الکتاب، انا منجد البرره، انا صاحب البقره، انا مثقل المیزان، انا صفوه آل عمران، انا علم الاعلام و انا جمله الانعام، انا خامس الکساء، انا تبیان النساء، انا صاحب الاعراف، انا مبید الاسلاف، انا مدیر الکرم، انا توبه [تابوت] الندم، انا الصاد و المیم، انا سر ابراهیم، انا محکم الرعد، انا سعاده الجد، انا علانیه المعبود، انا مستنبط هود، انا نحله الخلیل، انا آیه بنی اسرائیل، انا مخاطب الکهف، انا محبوب الصحف، انا الطریق الاقوم، انا موضح مریم، انا السوره لمن تلاها، انا تذکره آل طه، انا ولی الاصفیاء، انا الظاهر مع الانبیاء، انا مکرر الفرقان، انا آلاء الرحمن، انا محکم الطواسین، انا امام آل یاسین، انا حاء الحوامیم، انا قسم الم، انا سائق الزمر، انا آیه القمر، انا راقب المرصاد، انا ترجمه صاد، انا صاحب الطور، انا باطن السرور، انا عتید قاف، انا قارع الاحقاف، انا مرتب الصافات، انا ساهم الذاریات، انا سوره الواقعه، انا العادیات و القارعه، انا نون و القلم، انا مصباح الظلم، انا مولف، انا مول القرآن، انا مبین البیان، انا صاحب الادیان، انا ساقی العطشان، انا عقد الایمان، انا قسیم الجنان، انا کیوان الامکان، انا تبیان الامتحان، انا الامان من النیران، انا حجه الله علی الانس و الجان، انا ابو الائمه الاطهار، انا ابو المهدی علیه السلام القائم فی آخر الزمان. قال: فقام الیه مالک اشتر، فقال: متی یقوم هذا القائم من ولدک، یا امیر المومنین؟ فقال علیه السلام: اذا زهق الزاهق، و خفت الحقائق، و لحق اللاحق، و ثقلت الظهور، و تقاربت الامور، و حجب النشور، و ارغم المالک، و سلک السالک، و هلک الهالک، و عمت القنوات [خ ل الغنوات]، و بغت العشیرات، و کثرت الغمرات، و قصر الامد، و دهش العدد، و هاجت الوساوس، و غیطل العساعس، و ماجت الامواج، و ضعف الحاج، و اشتد الغرام، و ازدلف الخصام، و اختلفت العرب، و اشتد الطلب، و نکص الهرب، و طلبت الدیون، و ذرقت العیون، و اغبن المغبون، و شاط النشاط، و هاط الهیاط، و عجز المطاع، و اظلم الشعاع، و صمت الاسماع، و ذهب العفاف، و سجج الانصاف، و استحوذ الشیطان، و عظم العصیان، و حکمت النسوان، و فدحت الحوادث، و نفثت النوافث، و هجم الواثب، و اختلف الاهواء، و عظم البلوى، و اشتد الشکوى، و استمر الدعوى، و قرض القارض، و لمظ اللامظ، و تلاحم الشداد، و نقل الملحاد، و عجت الفلاه، و عجعج الولاه، و نضل البارح، و عمل الناسح، و زلزلت الارض، و عطل الفرض، و کبت الامانه، و بدت الخیانه، و خشیت الصیانه، و اشتد الغیظه، و اراع الفیطه، و قام الادعیاء، و قعد الاولیاء، و خبثت الاغنیاء، و نال الاشقیاء و مالت الجبال، و اشکل الاشکال، و شیع الکربال، و منع الکمال، و ساهم الشحیح، و منع الفلیح، و کفکف الترویح، و خذخذ البلوع، و تکلکل الهلوع، و فدفد المذعور، و ندند الدیجور، و نکس المنشور، و عبس العبوس، و کسکس الهموس، و اجلب الناموس، و دعدع الشقیق، و جرثم الانیق، و نور الافیق، و ذاد الزائد، و راد الرائد، و جد الجدود، و مد الممدود، و کد الکدود، و حد الحدود، و طل الطلیل، و غلغل الغلیل، و فضل الفضیل، و شتت الشتات، و شمتت الشمات، و کد الهرم، و قصم القصم، و سدم السدم، و نال الزاهب، و داب الدائب، و نجم ثاقب، و زور القرآن، و احمر الدیران، و سدس الشرطان، و ربع الزبرقان، و ثلث الحمل، و ساهم زحل، و اقل الفرار، و منع الوجار، و اثبت الاقدار، و کملت العشره، و سدس الزهره، و عمرت الغمره، و ظهرت الافاطس، و توهم الکساکس، و تقدمتهم النفایس، فیکدحون الجرائر، و یملکون الجزائر، و یحدثون کیسان، و یخربون خراسان، و یصرفون الحلسان، و یهدمون الحصون، و یظهرون المصون، و یقتطفون الغصون، و یفتحون العراق، و یحجمون الشقاق بدم یراق فعند ذلک ترقبوا خروج صاحب الزمان. ثم انه جلس علیه السلام علی اعلی مرقاه من المنبر، و قال: اه، ثم اه، لتعریض الشفاه، و ذبول الافواه. قال: فالتفت یمینا و شمالا، و نظر الی بطون العرب و ساداتهم، و وجوه اهل الکوفه، و کبار القبایل بین یدیه و هم صموت کان علی روسهم الطیر فتنفس الصعداء، و ان کمدا و تململ حزینا و سکت هنیئه. فقام الیه سوید بن نوفل - و هو کالمستهزء و هو من سادات الخوارج - فقال: یا امیر المومنین، ء انت حار ما ذکرت، و عالم بما اخبرت؟ قال: فالتفت الیه الامام، و رمقه بعینه رمقه الغضب، فصاح سوید بن نوفل صیحه عظیمه من عظم نازله نزلت به، فمات من وقته و ساعته، فاخرجوه من المسجد، و قد تقطع اربا اربا! فقال علیه السلام: ا بمثلی یستهزء المستهزءون، ام علی یتعرض المتعرضون، او یلیق لمثلی یتکلم بما لا یعلم، و یدعی ما لیس له بحق هلک. و الله المبطلون، و ایم الله لو شئت ما ترکت علیها من کافر بالله، و لا منافق برسوله، و لا مکذب بوصیه، و انما اشکو بثی و حزنی الی الله، و اعلم من الله ما لا تعلمون. قال: فقام الیه صعصعه بن صوحان، و میثم، و ابراهیم بن مالک الاشتر، و عمرو بن صالح، و قالوا: یا امیر المومنین، قل لنا بما یجری فی اخر الزمان، فانک تحیی قلوبنا، و تزید فی ایماننا حبا و کرامه. ثم نهض علیه السلام قائما، و خطب خطبه بلیغه نشوق الی الجنه و نعیمها، و تحذر من النار و جحیمها، ثم قال: ایها الناس! انی سمعت اخی رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: تجتمع فی امتی ماه خصله لم تجتمع فی غیرها، فقامت العلماء و الفضلاء، یقبلون بواطن قدمیه، و قالوا: نقسم علیک بابن عمک رسول الله صلی الله علیه و آله، ان تبین لنا ما یجری فی طول الزمان بکلام یفهمه العاقل و الجاهل - قال: ثم انه حمد الله، و اثنی علیه، و ذکر النبی صلی الله علیه و آله، و قال: انا مخبرکم بما یجری من بعد موتى، و بما یکون الی خروج صاحب الزمان القائم بالامر من ذریه ولدی الحسین علیه السلام، و الی ما یکون فی اخر الزمان حتی تکونوا علی حقیقه من البیان، فقالوا: متی یکون ذلک، یا امیر المومنین؟ فقال علیه السلام: اذا وقع الموت فی الفقهاء، و ضیعت امه محمد صلی الله علیه و آله الصلوات، و اتبعوا الشهوات، و قلت الامانات، و کثرت الخیانات، و شربوا القهوات، و استشعروا شتم الاباء و الامهات، و رفعت الصلوه من المساجد بالخصومات، و جعلوها مجالس الطعامات، و اکثروا من السیئات، و قللوا من الحسنات، و عوصرت السموات، فحینئذ تکون السنه کالشهر، و الشهر کالاسبوع، و الاسبوع کالیوم، و الیوم کالساعه، و یکون المطر قیطا، و الولد غیظا، و تکون لاهل ذلک الزمان لهم وجوه جمیله، و ضمائر ردیه، من رءاهم اعجبوه، و من عاملهم ظلموه، وجوههم وجوه الادمیین، و قلوبهم قلوب الشیاطین، فهم امر من الصبر، و انتن من الجیفه، و انجس من الکلب، و اروغ من الثعلب، و اطمع من الاشعب، و الزق من الجرب، لا یتناهون عن منکر فعلوه، ان حدثتهم کذبوک، و ان امنتهم خانوک، و ان ولیت عنهم اغتابوک، و ان کان لک مال حسدوک، و ان بخلت عنهم بغضوک، و ان وعظمتم شموک، سماعون للکذب، اکالون للسحت، یستحلون الزنا و الخمر و المقالات و الطرب و الغناء، و الفقیر بینهم ذلیل حقیر، و المومن ضعیف صغیر و العالم عندهم وضیع، و الفاسق عندهم مکرم، و الظالم عندهم معظم، و الضعیف عندهم هالک، و القوی عندهم مالک، لا یامرون بالمعروف، و لا ینهون عن المنکر، الغنی عندهم دوله، و الامانه مغنما، و الزکوه مغرما، و یطیع الرجل زوجته، و یعصی والدیه و یجفوهما، و یسعی فی هلاک اخیک، و ترفع اصوات الفجار، و یحبون الفساد و الغناء و الزنا، و یتعاملون بالسحت و الربا، و یغار علی العلماء [و یغار علی الغلمان خ ل]، و یکثر ما بینهم سفک الدماء، و قضاتهم یقبلون الرشوه، و تتزوج الامراه بالامراه، و تزف کما تزف العروس الی زوجها، و تظهر دوله الصبیان فی کل مکان، و یستحل القنیان و المغانی و شرب الخمر، و یکتفی الرجال بالرجال و النساء بالنساء، و ترکب السروج الفروج، فتکون الامراه مستولیه علی زوجها فی جمیع الاشیاء، و تحج الناس ثلاثه: وجوه الاغنیاء للنزهه، و الاوساط للتجاره، و الفقراء للمساله، و تبطل الاحکام، و تحبط الاسلام، و تظهر دوله الاشرار، و یحل الظلم فی جمیع الامصار، فعند ذلک یکذب التاجر فی تجارته، و الصایغ فی صیاغته، و صاحب کل صنعه فی صناعته، فتقل المکاسب، و تعنیق المطالب، و تختلف المذاهب، و یکثر الفساد، و یقل الرشاد، فعندها تسود الضمائر، و یحکم علیهم سلطان جائر، و کلامهم امر من الصبر، و قلوبهم انتن من الجیفه، فاذا کان کذلک ماتت العلماء، و فسدت القلوب، و کثرت الذنوب، و تهجر المصاحف، و تخرب المساجد، و تطول الامال، و نقل الاعمال، و تبنی الاسوار فی البلدان مخصوصه لرفع [لوقع خ ل] العظائم النازلات، فعندها لو صلی احدهم یومه و لیلته، فلا یکتب له منها شی ء، و لا تقبل صلوته، لان نیته و هو قائم یصلی یفکر فی نفسه کیف یظلم الناس، و کیف تحیال علی المسلمین، و یطلبون الریاسه للتفاخر و التظالم، و یضیق علی مساجدهم الاماکن، و یحکم فیها المتالف، و یجور بعضهم علی بعض، و یقتل بعضهم بعضا عداوه و بغضا، و یفتخرون بشرب الخمور، و یضربون فی المساجد العیدان و الزمر، فلا ینکر علیهم احد، و اولاد العلوج یکونون فی ذلک الزمان الاکابر، و یرع القوم سفهائهم، و یملک المال من لا یملکه، و لا کان له باهل لکع من اولاد اللکوع، و تضع الروساء روسا لمن لا یستحقها، و یضیق الذرع، و یفسد الزرع، و یفشو البدع، و تظهر الفتن، کلامهم فحش، و عملهم وحش، و فعلهم خبث، و هم ظلمه غشمه، کبراءهم بخله عدمه، و فقهائهم یفتون بما یشتهون، و قضاتهم بما لا یعلمون یحکمون، و اکثرهم بالزور یشهدون من کان عنده درهم کان عندهم مرفوعا، و من عملوا انه مقل فهو عندهم موضوع، و الفقیر مهجور و مبغوض، و الغنی محبوب و مخصوص، و یکون الصالح فیها مدلول الشوارب، یکبرون قدر کل نمام کاذب، و ینکس الله منهم الروس، و یعمی منهم القلوب التی فی الصدور، اکلهم سمان الطیور و الطیاهیج، و لبسهم الخز الیمانی و الحریر، یستحلون الربا و الشبهات، و یتقارضون الشهادات، یراون بالاعمال، قصراء الاجال، لا یمضی عندهم الا من کان نماما، یجعلون الحلال حراما، افعالهم منکرات، و قلوبهم مختلفات، یتدارسون فیما بینهم بالباطل، و لا یتناهون عن منکر فعلوه، یخاف اخیارهم اشرارهم، یتوازرون فی غیر ذکر الله تعالى، یهتکون فیما بینهم بالمحارم، لا یتعاطفون، بل یتدابرون ان راوا صالحا ردوه، و ان راوا اثما [نماما خ ل] استقبلوه، و من اسائهم یعظموه، و تکثر اولاد الزنا و الاباء، فرحین بما یروا من اولادهم القبیح، فلا ینهاهم، و لا یردهم عنه، و یری الرجل من زوجته القبیح فلا ینهاها و لا یردها عنه، و یاخذ ما تاتی به من کد فرجها، و من مفسد خدرها، حتی لو نکحت طولا و عرضا لم تهمه، و لا یسمع ما قیل فیها من الکلام الردى، فذاک هو الدیوث الذی لا یقبل الله له قولا و لا عدلا و لا عذرا، فاکله حرام، و منکحه حرام، فالواجب قتله فی شرع الاسلام، و فضیحته بین الانام، و یصلی سعیرا فی یوم القیام، و فی ذلک یعلنون بشتم الاباء و الامهات، و تذل السادات، و تعلو الانباط، و تکثر الاختباط، فما اقل الاخوه فی الله تعالى، و تقل الدراهم الحلال، و ترجع الناس الی شر حال، فعندها تدور دول الشیاطین، و تتواثب علی اضعف المساکین، و ثوب الفهد الی فریسته، و یشح الغنی بما فی یدیه، و یبیع الفقیر آخرته بدنیاه. فیا ویل للفقیر! و ما یحل به من الخسران، و الذل و الهوان فی ذلک الزمان المستضعف باهله، و سیطلبون ما لا یحل لهم، فاذا کان کذلک اقبلت علیهم فتن لا قبل لهم بها، الا و ان اولها الهجری و الرقطى، و آخرها السفیانی و الشامى، و انتم سبع طبقات فالطبقه الاولی و فیها مزید التقوی الی سبعین سنه من الهجره [و فی نسخه اهل تنکید و قسوه الی سبعین سنه من الهجره]. و الطبقه الثانیه اهل تباذل و تعاطف الی الماتین و الثلاثین سنه من الهجره. و الطبقه الثالثه اهل تدابر و تقاطع الی الخمسماه و خمسون سنه من الهجره. و الطبقه الرابعه اهل تکالب و تحاسد الی السبعمائه سنه من الهجره. و الطبقه الخامسه اهل تشامخ و بهتان الی الثمانماه و عشرین سنه من الهجره. و الطبقه السادسه اهل الهرج و المبرح، و تکالب الاعداء، و ظهور اهل فسوق و خیانه الی التسعماه و الاربعین سنه من الهجره. و الطبقه السابعه فهم اهل ختل، و غدر، و حزب، و مکر، و خدع، و فسوق، و تدابر، و تقاطع، و تباغض، و الملاهی العظام، و المغانی الحرام، و الامور المشکلات، و ارتکاب الشهوات، و خراب المدائن، و الدور، و انهدام العمارات، و القصور، و فیها یظهر الملعون من الوادی المشوون، و فیها انکشاف الستر و الفروج، و هی علی ذلک الی ان یظهر قائمنا المهدی - صلوات الله علیه -. قال: فقامت الیه سادات اهل الکوفه و اکابر العرب، و قالوا: یا امیر المومنین، بین لنا او ان هذه الفتن و العظائم التی ذکرتها لنا لقد کادت قلوبنا ان تنفطر، و ارواحنا تفارق ابداننا من قولک، هذا فوا اسفاه علی فراقنا ایاک! فلا ارنا الله فیک سوء و لا مکروها. فقال علی علیه السلام: قضی الامر الذی فیه تستفتیان کل نفس ذائقه الموت. قال: فلم یبق احد الا و بکی لذلک. قال: ثم ان علیا علیه السلام قال: الا و ان تدارک الفتن بعد ما انبئکم به من امر مکه و الحرمین من جوع اغبر و موت احمر. الا یا ویل، لاهل بیت نبیکم و شرفائکم من غلاء، و جوع، و فقر، و وجل حتی یکونوا فی اسوء حال بین الناس. الا و ان مساجدکم فی ذلک الزمان لا یسمع لهم فیها صوت، و لا تلبی فیها دعوه، ثم لا خیر فی الحیوه بعد ذلک و انه یتولی علیهم ملوک فکره من عصاهم قتلوه، و من اطاعهم احبوه. الا ان اول من یلی امرکم بنی امیه، ثم تملک من بعدهم ملوک بنی العباس فکم فیهم من مقتول و مسلوب. ثم انه قال: های هاى، الا یا ویل! لکوفانکم هذه و ما یحل فیها من السفیانی فی ذلک الزمان یاتی الیها من ناحیه هجر بخیل سباق تقودها اسود ضراغمه، و لیوث قشاعمه اول اسمه شین، اذا خرج الغلام الاشتر، و انا عالم باسمه علی البصره [عالم باسمه فیاتی الی البصره خ ل] فیقتل ساداتها و یسبی حریمها فانی لاعرف بها کم وقعه تحدث بها و بغیرها، و تکون بها وقعات بین تلول و آکام فیقتل بها لاسمو، و یستعبد بها صنم، ثم یسیر فلا یرجع الا بالحرم فعندها یعلو الصیاح، و تقتحم بعضها بعضا. فیا ویل، لکوفانکم من نزوله بدارکم، یملک حریمکم، و یذبح اطفالکم، و یهتک نساءکم، عمره طویل، و شره غزیر، و رجاله ضراغمه، و تکون له وقعه عظیمه، الا و انها فتن یهلک فیها المنافقون، و القاسطون، و الذین فسقوا فی دین الله تعالی و بلاده، و لبسوا الباطل علی جاده عباده، فکانی بهم قد قتلوا اقواما تخاف الناس اصواتهم، و تخاف شرهم، فکم من رجل مقتول، و بطل مجدول یهابهم الناظر الیهم قد تظهر الطامه الکبری فیلحقوا اولها اخرها. الا و ان السفیانی یدخل البصره ثلاث دخلات، یذل فیها العزیز، و یسبی فیها الحریم. الا یا ویل! الموتفکه و ما یحل بها من سیف مسلول، و قتیل مجدول، و حرمه مهتوکه، ثم یاتی الی الزوراء الظالم اهلها فیحول الله بینها و بین اهلها، فما اشد اهلها بینه و بینها و اکثر طغیانها، و اغلب سلطانها. ثم قال: الویل للدیلم، و شاوان [شاهون خ ل]، و عجم لا یفقهون تراهم بیض الوجوه، سود القلوب نائره الحروب، قاسیه قلوبهم، سود ضمائرهم. الویل ثم الویل، لبلد یدخلونها، و ارض یسکنونها خیرهم طامس، و شرهم لامس، صغیرهم اکثر هما من کبیرهم، تلتقیهم الاحزاب، و یکثر فیما بینهم الضراب، و تصحبهم الاکراد اهل الجبال، و سایر البلدان، و تضاف الیهم اکراد همدان [اکراد و همدان خ ل] و حمزه، و عدوان حتی یلحقوا بارض الاعجام من ناحیه خراسان من سمرقند، فیجلون قریبا من قزوین و کاشان، فیقتلون فیها السادات من اهل بیت نبیکم، ثم ینزل، بارض شیراز. الا یا ویل! لاهل الجبال و ما یحل بها من الاعراب. الا یا ویل! لاهل هرموز، و قلهات، و ما یحل بها من الافات، من اهل الطراطر المذهبات. و یا ویل، لاهل عمان، و ما یحل بها من الذل و الهوان، و کم وقعه فیها من الاعراب فتنقطع منهم الاسباب، فیقتل فیها الرجال، و تسبی فیها الحریم. و یا ویل! لاهل اوال مع صابون من الکافر الملعون، یذبح رجالهم، و یستحیی نساءهم، و انی لاعرف بها ثلاثه عشر وقعه: الاولی بین القلعتین، و الثانیه فی الصلیب، و الثالثه فی الجنینه، و الرابعه عند توبا، و الخامسه عند اهل عرار و اکوار، و السادسه فی اوکر خارقان و الکلیا، و فی سار، و بین الجبلین، و بئر حنین، و یمین الکثیب، و ذروه الجبل، و یمین شجرات النبق. الا یا ویل! للکنیس و زکیه، و ما یحل بها من الذل و الهوان، من الجوع و الغلا. و الویل! لاهل خراسان، و ما یحل بها من الذل الذی لا یطاق، و یا ویل للری و ما یحل بها من القتل العظیم، و سبی الحریم، و ذبح الاطفال، و عدم الرجال. و یا ویل! لبلدان الافرنج، و ما یحل بها من الاعراب، و یا ویل، لبلدان السند و الهند، و ما یحل بها من القتل و الذبح و الخراب فی ذلک الزمان. فیا ویل! لجزیره قیس من رجل مخیف ینزل بها، و ما هو و من معه (مخیف ینزل هو و من معه) فیقتل جمیع من فیها، و یفتک باهلها، و انی لاعرف بها خمس وقعات عظام: فاول وقعه منها علی ساحل بحرها قریب من برها، و الثانیه مقابله کوشا، و الثالثه من قرنها الغربى، و الرابعه بین الزولتین، و الخامسه مقابله ترها. الا یا ویل! لاهل البحرین من وقعات ترادف علیها من کل ناحیه و مکان، فتوخذ کبارها، و تسبی صغارها، و انی لاعرف بها سبع وقعات عظام: فاول وقعه منها فی الجزیره المنفرده عنها من قرنها الشمالی تسمی سماهیج، و الوقعه الثانیه تکون فی القاطع. و بین النهر عن عین البلد و قرنها الشمالی الغربى، و بین الابله، و المسجد، و بین الجبل العالی و بین التلتین المعروف بجبل حنوه، ثم یقبل الکرخ بین التل و الجاده، و بین شجرات النبق المعروفه بالبدیرات بجانب شط الماجى، ثم الحورتین و هی سابقه الطامه الکبرى، و علامه ذلک یقتل فیها رجل من اکابر العرب فی بیته، و هو قریب من ساحل البحر، فیقطع راسه بامر حاکمها، فتغیر العرب علیه، فتقتل الرجال، و تنهب الاموال، فتخرج بعد ذلک العجم علی العرب، و یتبعونهم الی بلاد الخط. الا یا ویل! للخط [لاهل الخط خ ل] من وقعات مختلفات تتبع بعضها بعضا، فاولها وقعه بالبطحاء، و وقعه بالدبیره، و وقعه بالصفصف، و وقعه علی الساحل، و وقعه بسوق الجزارین، و وقعه بین السکک، و وقعه بین الزراقه، و وقعه بالجراره، و وقعه بالمدارس، و وقعه بتاروت. الا یا ویل! لهجر، و ما یحل بها مما یلی سورها من ناحیه الکرخ، و وقعه عظیمه بالقطر تحت التلیل المعروف بالحسینى، ثم بالفرج ثم بالقزوین، ثم بالاراکه، ثم بام خنور. الا یا ویل، نجد و ما یحل بها من القحط، و الغلاء، و لانی لاعرف بها وقعات عظام بین المسلمین. الا یا ویل! البصره، و ما یحل بها من الطاعون، و من الفتن یتبع بعضها بعضا، و انی لاعرف وقعات عظام بواسط، و وقعات مختلفات بین الشط، و المجینبه، و وقعات بین العویند [العوینات]. الا یا ویل! بغداد من الرى، من موت، و قتل، و خوف یشمل اهل العراق اذا حل فیما بینهم السیف فیقتل ما شاء الله و علامه ذلک اذا ضعف سلطان الروم و تسلطت العرب و دبت الناس الی الفتن کدبیب النمل فعند ذلک تخرج العجم علی العرب و یملکون البصره. الا یا ویل! لفلسطین و ما یحل بها من الفتن التی لا تطاق. الا یا ویل! لاهل الدنیا، و ما یحل بها من الفتن فی ذلک الزمان، و جمیع البلدان الغرب و الشرق و الجنوب و الشمال. الا و انه ترکب الناس بعضهم علی بعض و تتواثب علیهم الحروب الدائمه، و ذلک بما قدمت ایدیهم (و ما ربک بظلام للعبید). [1] ثم انه علیه السلام قال: لا تفرحوا بالمخلوع من ولد العباس [یعنی المقتدر] فانه اول علامات التغییر. الا و انی اعرف ملوکهم من هذا الوقت الی ذلک الزمان. قال: فقام الیه رجل اسمه القعقاع، و جماعه من سادات العرب. و قالوا له: یا امیر المومنین! بین لنا اوصافهم، فقال علیه السلام: اولهم الشامخ فهو الشیخ، و السهم المارد، و المشیر العجاج، و الصقور، و الفجور، و المقتول بین الستور، و صاحب الجیش العظیم، و المشهور بباسه و المحشور من بطن السباع، و المقتول مع الحرم، و الهارب الی بلاد الروم، و صاحب الفتنه الدهماء، و المکبوب علی راسه بالسوق، و الملاحق الموتمن، و الشیخ المکتوف الذی ینهزم الی نینوى، و فی رجعته یقتل رجل من ولد العباس - مالک الارض بمصر - و ماحی الاسم، و السباع الفتان، و الدناح الاملح، و الثانی الشیخ الکبیر الاصلع الراس، و النفاض المرتعد، و المدل بالفروسه، و اللسین الهجین، و الطویل العمر، و الوضاع لاهله، و المارق للزور، و الابرش الا تسلم، و بناء القصور، و زمیم الامور، و الشیخ الرهیج، و المنتقل من بلد الی بلد، و الکافر المالک لرقاب المسلمین، و ضعیف البصر، و قلیل العمر. الا و ان بعده تحل المصائب، و کانی بالفتن، و قد اقبلت من کل مکان کقطع اللیل المظلم. ثم قال علیه السلام: معاشر الناس! لا تشکوا فی قولی هذا، فانی ما ادعیت و لا تکلمت زورا و لا انبئکم الا بما علمنی رسول الله صلی الله علیه و آله، و لقد اودعنی الف مساله یتفرع من کل مساله الف باب من العلم، و یتفرع من کل باب ماه الف باب، و انما احصیت لکم هذه لتعرفوا مواقیتها اذا وقعتم فی الفتن مع قله اعتصابکم، فیا کثره فتنکم، و خبث زمانکم، و خیانه حکامکم، و ظلم قضاتکم، و کلابه تجاربکم، و شحه ملوککم، و فشی اسرارکم، و ما تنحل اجسامکم، و تطول اماکم، و کثره شکواکم، و یا قله معرفتکم، و ذله فقیرکم، و تکبر اغنیاءکم، و قله وفاکم، انا لله و انا الیه راجعون، من اهل ذلک الزمان، تحل فیها المصائب، و لا یتعظمون بالنوائب، و لقد خالط الشیطان ابدانهم، و رنخ فی ابدانهم، و ولج فی دمائهم، و یوسوس لهم بالافک حتی ترکب الفتن الامصار، و یقول المومن المسکین المحب لنا: انی من المستضعفین، و خیر الناس یومئذ من یلزم نفسه، و یختفی فی بیته عن مخالطه الناس نفسه، و الذی یسکن قریبا من بیت المقدس طالبا لاثار الانبیاء. معاشر الناس! لا یستوی الظالم و المظلوم، و لا الجاهل و العالم، و لا الحق و الباطل، و لا العدل و الجور. الا و ان له شرایع معلومه غیر مجهوله، و لا یکون نبی الا و لهم اضداد یریدون اطفاء نورهم، و نحن اهل بیت نبیکم. الا، و ان دعوکم الی سبنا فسبونا، و ان دعوکم الی شتمنا فاشتمونا، و ان دعوکم الی لعننا فالعنونا، و ان دعوکم الی البرائه منا فلا تتبرءوا منا، و مدوا اعناقکم للسیف، و احفظوا یقینکم فانه من تبرء منا بقلبه تبرئی الله منه و رسوله. الا، و انه لا یلحقنا سبا، و لا شتما، و لا لعنا. ثم قال علیه السلام: فیا ویل مساکین هذه الامه، و هم شیعتنا و محبینا، و هم عند الناس کفار و عند الله ابرار، و عند الناس کاذبین و عند الله صادقین، و عند الناس ظالمین و عند الله مظلومین، و عند الناس جائرین و عند الله عادلین، و عند الناس خاسرین و عند الله رابحین، فازوا - و الله - بالایمان، و خسر المنافقون. معاشر الناس! (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون) [2] معاشر الناس! کانی بطائفه منهم یقولون ان علی بن ابی طالب یعلم الغیب، و هو الرب الذی یحیی الموتی و یمیت الاحیاء، و هو علی کل شی ء قدیر، کذبوا و رب الکعبه. ایها الناس! قولوا فینا ما شئتم، و اجعلونا مربوبین. الا و انکم ستختلفون و تتفرقون. الا و ان اول السنین اذا انقضت سنه ماه و ثلاثه و ستون سنه توقعوا اول الفتن فانها نازله علیکم، ثم یاتیکم فی عقبها الدهماء تدهم الفتن فیها، و الغزواء تغزو باهلها، و السقطاء تسقط الاولاد من بطون امهاتهم، و الکسحاء تکسح فیها الناس من القحط و المحن، و الفتناء تفتن بها من اهل الارض، و النازحه تنزح باهلها من الظلم، و الغمراء تغمر فیها الظلم، و المنفیه نفت منهم الایمان، و الکرا کرت علیهم الخیل من کل جهه، و البرشاء یخرج فیها الابرش من خراسان، و الشولاء یخرج فیها ملک الجبال الی جزائر البحر، یقهرهم ثم یویدهم الله بالنصر علیه، ثم تخرج بین ذلک العرب و یخرج صاحب علم اسود علی البصره فتقصده الفتیان الی الشام، ثم العناء عنت الخیل باعنتها فی دیار البصره، و الطحناء طحنت الاقوات فی کل مکان، و الفاتنه تفتن اهل العراق، و المرحاء تمرح الناس الی الیمن، و السکتاء تسکت الفتن بالشام، و الحدراء انحدرت الفتن الی الجزیره المعروفه اوال قبال البحرین، و الطموح تطمح الفتن فی خراسان، و الجوراء جارت الفتن بارض فارس، و الهوجاء هاجت الفتن بارض الخط، و الطولاء طالت الخیل علی الشام، و المنزله نزلت الفتن بارض العراق، و المتصله اتصلت الفتن بارض الروم، [و الطائره طارت الفتن بارض الروم خ ل]، و المحربه [المهیجه خ ل] هاجت الاکراد من شهر زور، و المرمله ارملت النساء بالعراق، و الکاسره تکسرت الخیل علی اهل الجزیره، و الناحره نحرت الناس بالشام، و الطامحه طمحت الفتنه بالبصره، و القتاله قتلت الناس علی القنطره براس العین. قال علیه السلام: و المقبله اقبلت الفتنه الی ارض الیمن و الحجاز، و الصروخ مصرخه اهل العراق فلا تامن لهم، و المسمعه اسمعت اهل الایمان فی منامهم، السابحه سبحت الخیل فی القتل الی اهل الجزیره، و الاکراد یقتل فیها رجل من ولد العباس علی فراشه، و الکرباء اماتت المومنین بکربهم و حسراتهم، و الغامره غمرت الناس بالقحط، و السائله سال النفاق فی قلوبهم، و الغرقاء تغرقت اهل الخط، و الحرباء نزل القحط بارض الخط و هجر و کل ناحیه حتی ان السائل یدور یسئل فلا احد یعطیه و لا یرحمه احد، و الغالیه تغلو طائفه من شیعتی حتی یتخذونی ربا، و انی بری ء مما یقولون، و المکثاء تمکث الناس، فربما ینادی فیها الصارخ مرتین: الا و ان الملک فی آل علی بن ابی طالب، فیکون ذلک الصوت من جبرئیل، و یصرخ ابلیس - لعنه الله - الا و ان الملک فی آل ابی سفیان، فعند ذلک یخرج السفیانی فتتبعه ماه الف رجل، ثم ینزل بارض العراق فیقطع ما بین جلولا و خانقین فیقتل فیها الفجفاج [الجهجاه خ ل]، فیذبح کما یذبح الکبش، ثم یخرج شعیب بن صالح من بین قصب و اجام، فهو لاعور المخلد. فالعجب کل العجب بین جمادی و رجب، مما یحل بارض الجزائر، و عندها یظهر المفقود من بین التل یکون صاحب النصر فیواقعه فی ذلک الیوم، ثم یظهر براس العین رجل اصفر اللون علی راس القنطره، فیقتل علیها سبعین الف صاحب سیف محلا، و ترجع الفتنه الی العراق، و تظهر فتنه شهر زور، و هی الفتنه الطامه الدهماء [الصماء]، و الداهیه العظمی فی المسماه بالهلیم. قال الراوى: فقامت جماعه، و قالوا: یا امیر المومنین، بین لنا من این یخرج هذا الاصفر؟ فصف لنا صفته، فقال علیه السلام: اصفه لکم: مدید الظهر، قصیر الساقین، سریع الغضب، یواقع اثنی عشر [اثنین و عشرین خ ل] وقعه، و هو شیخ کردی بهى، طویل العمر، تدین له ملک الروم، و یجعلون خدورهم، و طاوهم علی سلامه من دینه، و حسن یقینه، و علامه خروجه بنیان مدینه الروم علی ثلاثه ثغور [من الثغور خ ل]، تجدد علی یده، ثم یخرب ذلک الوادی الشیخ صاحب السراق المستولی علی الثغور، ثم یملک رقاب المسلمین، و تنضاف الیه رجال الزوراء، و تقع الواقعه ببابل فیهلک فیها خلق کثیر، و یکون حنف کثیر، و تقع الفتنه بالزوراء، و یصیح صائح، الحقوا باخوانکم بشاطی ء الفرات، و تخرج اهل الزوراء کدبیب النمل، فیقتل بینهم خمسون الف قتیل، و تقع الهزیمه علیهم فیلحقون الجبال، و یقع باقیهم الی الزوراء، ثم فیلحقون الجبال، و یقع باقیهم الی الزوراء، ثم یصیح صیحه ثانیه، فیخرجون فیقتل منهم کذلک، فیصل الخبر الی ارض الجزائر، فیقولون: الحقوا باخوانکم، فیخرج منهم رجل اصفر اللون، و یصیر فی عصائب الی ارض الخط، و تلحقه اهل هجر، و اهل نجد، ثم یدخلون البصره، فتعلق برما رجالها، و لم یزل یدخل من بلد الی بلد حتی یدخل مدینه حلب، و تکون بها وقعه عظیمه فیمکثون فیها ماه بوم، ثم انه یدخل الاصفر الجزیره، و یطلب الشام فیواقعه وقعه عظیمه خمسه و عشرون یوما، و یقتل فیما بینهم خلق کثیر، و یصعد جیش العراق الی بلاد الجبل، و ینحدر الاصفر یطلب الکوفه، فیبقی فیها فیاتی خبر من الشام، انه قد قطع علی الحاج، فعند ذلک یمنع الحاج جانبه فلا یحج احد من الشام، و لا من العراق، و یکون الحج من مصر، ثم ینقطع بعد ذلک، و یصرخ من بلد الروم انه قد قتل الاصفر فیخرج الی الجیش بالروم فی الف سلطان، و تحت کل سلطان ماه الف مقاتل صاحب سیف محلا، و ینزلون بارض ارجون - قریب مدینه السوداء -، ثم ینتهی الی جیش المدینه الهالکه المعروفه بام الثغور الذی نزلها سام بن نوح، فتقع الواقعه علی بابها، فلا یرحل جیش الروم عنها حتی یخرج علیهم رجل من حیث لا یعلمون و معه جیش فیقتل منهم مقتله عظیمه و ترجع الفتنه الی الزوراء، فیقتل بعضهم بعضا، ثم تنتهی الفتنه، فلا یبقی غیر خلیفتین، یهلکان فی یوم واحد، فیقتل احدهما فی الجانب الغربى، و الاخر فی الجانب الشرقى، فیکون ذلک فیما یسمعونه اهل الطبقه السابعه، فیکون فی ذلک خسف کثیر، و کسوف واضح، فلا ینهاهم ذلک عما یفعلون من المعاصى. فقام الیه ابن یقطین، و جماعه من وجوه اصحابه، و قالوا: یا امیر المومنین! انک ذکرت لنا السفیانی الشامى، و نرید ان تبین لنا امره. قال: قد ذکرت خروجه لکم اخر السنه الکائنه. فقال: اشرحه لنا فان قلوبنا قد ارتاعت حتی نکون علی بصیره من البیان. قال علیه السلام: علامه خروجه تختلف ثلاثه رایات: رایه من العرب، فیا ویل لمصر و ما یحل بها منهم، و رایه من البحرین من جزیره اوال من ارض فاوس، و رایه من الشام، فتدوم الفتنه بینهم سنه، ثم یخرج رجل من ولد العباس، فیقولون اهل العراق: قد جاءکم قوم حفات اصحاب اهواء مختلفه، فتضطرب اهل الشام و فلسطین و یرجعون الی روساء الشام و مصر، فیقولون: اطلبوا ولد الملک فیطلبوه، ثم یوافقوه بغوطه دمشق بموضع یقال له حرشتا، فاذا حل بهم اخرج اخواله بنی کلاب و بنی دهانه، و یکون له بالوادی الیابس عده عدیده، فیقولون له: یا هذا! ما یحل لک ان تضیع الاسلام؟ ا ما تری الی الناس فیه من الاهوال و الفتن؟ فاتق الله، و اخرج لنصر دینک، فیقول: انا لست بصاحبکم، فیقولون له: ا لست من قریش، و من اهل البیت الملک القائم؟ اما تتعصب لاهل بیت نبیک، و ما قد نزل بهم من الذل و الهوان منذ زمان طویل، فانک ما تخرج راغبا بالاموال و رغید العیش، بل محامیا لدینک فلا یزال القوم یختلفون الیه واحدا بعد واحد، فعندها یقول: اذهبوا الی خلفائکم الذین کنتم لهم هذه المده، ثم انه یجیبهم، و یخرج معهم فی یوم الجمعه فیصعد منبر دمشق - و هو اول منبر یصعده - ثم یخطب، و یامرهم بالجهاد، و یبایعهم علی انهم لا یخالفون امره - رضوه او کرهوه - ثم یخرج الی الغوطه، و لا یلج بها حتی تجتمع الناس علیه، و یتلاحقون اهل الصقائر، فیکون فی خمسین الف مقاتل فیبعث اخواله الی بنی کلاب، فیاتونه مثل السیل السایل، فیاتون عن ذلک رجال بریین یقاتلون رجال الملک بن العباس، فعند ذلک یخرج السفیانی فی عصائب اهل الشام، فتختلف ثلاث رایات، فرایه للترک و العجم و هی سوداء، و رایه للبریین لابن العباس صفراء، و رایه للسفیانی فیقتتلون ببطن الازرق قتالا شدیدا فیقتل منهم ستین الف، ثم یغلبهم السفیانی فیقتل منهم خلق کثیر، و یملک بطونهم، و یعدل فیهم حتی یقال فیه: و الله، ما کان یقال علیه الا کذبا، و الله انهم لکاذبون، و لا یعلمون ما تلقی امه محمد صلی الله علیه و آله، و لو علموا لما قالوا ذلک، و لا زال یعدل فیهم حتی یسیر، فاول سیره الی حمص، و ان اهلها باسوء حال، ثم یعبر الفرات من باب بیعه مصر، و ینزع الله عن قلبه الرحمه، و یسیر الی موضع یقال له قریه سبا، فیکون له بها وقعه عظیمه فلا تبقی بلد، الا و بلغهم خبره، فیدخلهم من ذلک خوف و جزع، فلا یزال یدخل بلدا بعد بلد، الا واقع اهلها، فاول وقعه تکون بحمص، ثم بالرقه، ثم بقریه سبا، و هی اعظم وقعه یواقعها بحمص، ثم ترجع الی دمشق، و قد دانت له الخلق، فیجیش جیشا الی المدینه، و جیشا الی المشرق فیقتل بالزوراء سبعین الفا و یبقر بطون ثلثماه امراه حامل، و یخرج الجیش الی کوفانکم هذه، فکم من باک و باکیه فیقتل بها خلق کثیر. و اما جیش المدینه، فانه اذا توسط البیداء صاح به جبرائیل صیحه عظیمه، فلا یبقی منهم احد الا و خسف الله به الارض، و یکون فی اثر الجیش رجلان: احدهما بشیر، و الاخر نذیر، فینظرون الی ما نزل بهم فلا یرون، الا روسا خارجه من الارض، فیقولان بما اصاب الجیش فیصیح بهما جبرائیل، فیحول الله وجوههما الی قهقری فیمضی احدهما الی المدینه، و هو البشیر فیبشرهم بما سلمهم الله تعالى، و الاخر تدیر فیرجع الی السفیانی و یخبره بما اصاب الجیش. قال: و عند جهینه الخبر الصحیح لانهما من جهینه بشیر و نذیر، فیهرب قوم من اولاد رسول الله صلی الله علیه و آله، و هم اشراف الی بلد الروم، فیقول السفیانی لملک الروم: ترد علی عبیدى، فیردهم الیه فیضرب اعناقهم علی درج الشرقی الجامع بدمشق، فلا ینکر ذلک علیه احد. قال علیه السلام: الا، و ان علامه ذلک تجدید الاسوار بالمدائن، فقیل: یا امیر المومنین! اذکر لنا الاسوار، فقال: تجدد سور بالشام، و العجوز و الحران یبنی علیهما سوران، و علی واسط سور، و البیضاء یبنی علیها سور، و الکوفه یبنی علیها سوران، و علی شوشتر سور، و علی ارمنیه سور، و علی موصل سور، و علی همدان سور، و علی الرقه سور، و علی دیار یونس سور، و علی حمص سور، و علی مطریه سور، و علی الرقطاء سور، و علی الرحبه سور، و علی دیرهند سور، و علی القلعه سور. معاشر الناس! الا و انه اذا ظهر السفیانی تکون له وقایع عظام، فاول وقعه بحمص، ثم بحلب، ثم بالرقه، ثم بقریه سبا، ثم براس العین، ثم بنصیبین، ثم بالموصل، و هی وقعه عظیمه، ثم تجتمع الی الموصل رجال الزوراء و من دیار یونس الی اللجمه، و تکون بها وقعه عظیمه یقتل فیها سبعون الفا، و یجری علی الموصل قتال شدید یحل بها، ثم ینزل السفیانی و یقتل منهم ستین الفا، و ان فیها کنوز قارون، و لها اهوال عظیمه بعد الخسف و القذف و المسخ، و تکون اسرع ذهابا فی الارض من الوتد الحدید فی ارض الرجف. قال: و لا یزال السفیانی یقتل کل من اسمه محمد و علی و حسن و حسین و فاطمه و جعفر و موسی و زینب و خدیجه و رقیه بغضا و حنقا لال محمد صلی الله علیه و آله، ثم یبعث فی جمیع البلدان فیجمع له الاطفال، و یغلی لهم الزیت، فیقولون له الاطفال ان کان آباونا عصوک نحن فما ذنبنا؟ فیاخذ کل من اسمه علی ما ذکرت فیغلیهم فی الزیت، ثم یسیر الی کوفانکم هذه، فیدور فیها کما تدور الدوامه، فیفعل بالرجال کما یفعل بالاطفال، و یصلب علی بابها کل من اسمه حسن و حسین، فعند ذلک یغلی دمائهم کما غلی دم یحیی بن زکریا، فاذا رای ذلک الامر ایقن بالهلاک، فیولی هاربا، و یرجع منهزما الی الشام، فلا یری فی طریقه احد یخالف علیه اذا دخل علیه، فاذا دخل الی بلده اعتکف علی شرب الخمر و المعاصى، و یامر اصحابه بذلک، فیخرج السفیانی و بیده حربه و یامر بالامراه فیدفعها الی بعض اصحابه، فیقول له: افجر بها فی وسط الطریق فیفعل بها، ثم یبقر ببطنها و یسقط الجنین من بطن امه، فلا یقدر احد ینکر علیه ذلک. قال علیه السلام: فعندها تضطرب الملائکه فی السموات، و یاذن الله بخروج القائم من ذریتى، و هو صاحب الزمان، ثم یشیع خبره فی کل مکان، فینزل حینئذ جبرائیل علی صخره بیت المقدس، فیصیح فی اهل الدنیا: قد جاء الحق، و ذهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا. ثم انه تنفس الصعداء فان کمدا و جعل یقول:

بنی اذا ما جاشت الترک فانتظر
ولایه مهدی یقوم و یعدل

و ذل ملوک الارض من آل هاشم
و بویع منهم من یلذ و یهزل

صبی من الصبیان لا رای عنده
و لا عنده جد و لا هو یعقل

و ثم یقوم القائم الحق منکم
و بالحق یاتیکم و بالحق یعمل

سمی رسول الله روحی فداءه
فلا تخذلوه یا بنی و عجلوا

قال: فیقول جبرئیل فی صیحته: یا عباد الله! اسمعوا ما اقول، ان هذا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله خارج من ارض مکه فاجیبوه. قال: فقامت الیه الفضلاء و العلماء و وجوه اصحابه، و قالوا: یا امیر المومنین! صف لنا هذا المهدى، فان قلوبنا اشتاقت الی ذکره، فقال علیه السلام: هو صاحب الوجه الاقمر، و الجبین الازهر، و صاحب العلامه و الشامه، العالم غیر معلم، و المخبر بالکائنات قبل ان یعلم. معاشر الناس! الا و ان الدین فینا قد قامت حدوده، و اخذ علینا عهوده. الا و ان المهدی یطلب القصاص ممن لا یعرف حقنا، و هو الشاهد بالحق، و خلیفه الله علی خلقه، اسمه کاسم جده رسول الله صلی الله علیه و آله، ابن الحسن بن علی من ولد فاطمه، من ذریه الحسین ولدى، فنحن الکرسى، و اصل العلم و العمل، فمحبینا هم الاخیار، و ولایتنا فصل الخطاب، و نحن حجبه الحجاب. الا و ان المهدی احسن الناس خلقا و خلقا [خلقه خ ل]، ثم اذا قام تجتمع الیه اصحابه علی عده اهل بدر و اصحاب طالوت، و هم ثلثماه و ثلاثه عشر رجلا کلهم لیوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحدید، لو انهم هموا بازاله الجبال الرواسی لازالوها عن مواضعها، فهم الذین وحدوا الله به حق توحیده، لهم باللیل اصوات کاصوات الثواکل خوفا من خشیه الله تعالى، قوام اللیل، صوام النهار، و کانما رباهم اب واحده، قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصیحه. الا و انی لاعرف اسماءهم و امصارهم. فقام الیه جماعه من الاصحاب، و قالوا: یا امیر المومنین! نسئلک بالله، و بابن عمک رسول الله، ان تسمیهم باسماءهم و امصارهم، فلقد ذابت قلوبنا من کلامک. فقال علیه السلام: اسمعوا، ابین لکم اسماء انصار القائم علیه السلام، ان اولهم من اهل البصره، و آخرهم من الابدال، و الذین من اهل البصره رجلان: اسم احدهما على، و الاخر محارب، و رجلان من قاشان: عبد الله و عبید الله، ثلاثه رجال من المهجم: محمد و عمر و مالک، و رجل من السند: عبد الرحمن، و رجلان من هجر: موسی و عباس، و رجل من الکوره: ابراهیم، و رجل من شیزر: عبد الوهاب، و ثلاثه رجال من سعداوه: احمد و یحیی و فلاح، و ثلاثه من زید: محمد و حسن و فهد، و رجلان من حمیر: مالک و ناصر، و اربعه رجال من شیراز، و هم: عبد الله و صالح و جعفر و ابراهیم، و رجل من عقر: احمد، و رجلان من المنصوریه: عبد الرحمن و ملاعب، و اربعه رجال من سیراف: خالد و مالک و حوقل و ابراهیم، و رجلان من خونخ: محروز و نوح، و رجل من الثقب: هرون، و رجلین من السن: مقداد و هود، و ثلاثه رجال من الهونین: عبد السلام و فارس و کلیب و رجل من رهاط: جعفر و سته رجال من عمان: محمد و صالح و داود و هواشب و کوش و یونس، و رجل من العماره مالک، و رجلان من جعاره: یحیی و احمد، و رجل من کرمان عبد الله، و اربعه رجال من صنعاء: جبرئیل و حمزه و یحیی و سمیع، و رجلان من عدن: عون و موسى، و رجل من لنجویه: کوثر، و رجلان من همدان: علی و صالح، و ثلاثه رجال من الطائف: علی و سبا و زکریا، و رجل من هجر: عبد القدوس، و رجلان من الخط: عزیز و مبارک، و خمسه رجال من جزیره اوال - و هی البحرین: عامر و جعفر و نصیر و بکیر و لیث، و رجل من الکبش: محمد [فهد خ ل]، و رجل من الجده: ابراهیم، و اربعه رجال من مکه، - عمرو و ابراهیم و محمد و عبد الله، و عشره من المدینه علی اسماء اهل البیت: علی و حمزه و جعفر و عباس و طاهر و حسن و حسین و قاسم و ابراهیم و محمد، و اربع رجال من الکوفه: محمد و غیاث و هود و عتاب، و رجل من مرو: حذیفه، و رجلان من نیسابور: علی و مهاجر، و رجلان من سمرقند: علی و مجاهد، و ثلاثه رجال من کازرون: عمر و معمر و یونس، و رجلان من السوس: شیبان و عبد الوهاب، و رجلان من تستر: احمد و هلال، و رجلان من الضیف: عالم و سهیل، و رجل من طائف الیمن: هلال، و رجلان من مرقیه: بشر و شعیب، و ثلاثه رجال من برعه: یوسف و داود و عبد الله، و رجلان من عسکر مکرم: طیب و میمون و رجل من واسط: عقیل، و ثلاثه رجال من الزوراء: عبد المطلب و احمد و عبد الله، و رجلان من سر من راى: مرائی و عامر، و رجل من السهم: جعفر، و ثلاثه رجال من سیلان: نوح و حسن و جعفر، و رجل من کرخی بغداد: قاسم، و رجلان من نوبه: واصل و فاضل، و ثمانیه رجال من قزوین: هرون و عبد الله و جعفر و صالح و عمر و لیث و علی و محمد، و رجل من بلخ: حسن، و رجل من المراغه: صدقه، و رجل من قم: یعقوب و اربعه و عشرون من طالقان، و هم الذین ذکرهم رسول الله صلی الله علیه و آله، فقال: انی اجد بالطالقان کنزا لیس من ذهب و لا من فضه، فهم هولاء کنزهم الله فیها، و هم: صالح و جعفر و یحیی و هود و فالح و داود و جمیل و فضیل و عیسی و جابر و خالد و علوان و عبد الله و ایوب و ملاعب و عمرو عبد العزیز و لقمان و سعد و قبضه و مهاجر و عبدون و عبد الرحمن و على، و رجلان من سجار: ابان و على، و رجلین من سرخس: ناجیه و حفص، و رجل من الانبار: علوان، و رجل من القادسیه: حصین، و رجل من الدورق: عبد الغفور و سته رجال من الحبشه: ابراهیم و عیسی و محمد و حمدان و احمد و سالم، و رجلان من موصل: هرون و فهد، و رجل من البلقاء: صادق، و رجلان من نصیبین: احمد و على، و رجل من سنجار: محمد، و رجلان من خرشان: تکیه و مسنون، و رجلان من ارمنیه: احمد و حسین، و رجل من اصفهان: یونس، و رجل من ذهاب: حسین، و رجل من الرى: مجمع، و رجل من دیار شعیب، و رجل من هرات: نهروش، و رجل من سلماس: هرون، و رجل من تفلیس: محمد، و رجل من الکرد: عون، و رجل من الجیش: کثیر، و رجلان من الخلاط: محمد و جعفر، و رجل من الشوبک: عمیر، و رجلان من البیضاء: سعد و سعید، و ثلاثه رجال من الصیغه: زید و علی و موسى، و رجل من اوس: محمد، و رجل من الانطاکیه: عبدالرحمن، و رجلان من حلب: صبیح و محمد، و رجل من حمص: جعفر: و رجلان من دمشق: داود و عبد الرحمن، و رجلان من الرمله: طلیق و موسى، و ثلاثه رجال من بیت المقدس: بشر و داود و عمران، و خمسه رجال من عسقلان: محمد و یوسف و عمر و فهد و هارون، و رجل من غیره: عمیر، و رجلان من عکه: مروان و سعد، و رجل من عرفه: فرخ، و رجل من الطبریه: فلیح، و رجل من بلست: عبدالوارث، و اربعه رجال من الفسطاط من مدینه فرعون - لعنه الله - احمد و عبدالله و یونس و طاهر، و رجل من بالس: نصیر، و اربعه رجال من الاسکندریه: حسن و محسن و شبیل و شیبان، و خمسه رجال من جبل اللکام: عبدالله و عبیدالله و قادم و بحر و طالوت، و ثلاثه رجال من الساده: صلیب و سعدان و شیب، و رجلان من الافرنج: علی و احمد، و رجلان من الیمامه: ظافر و جمیل، و اربعه عشر رجلا من المعاده: سوید و احمد و محمد و حسن و یعقوب و حسین و عبدالله و عبدالقدیم و نعیم و علی و حیان و ظاهر و تغلب و کثیر، و رجل من الومه: معشر، و عشره رجال من عبادان: حمزه و شیبان و قاسم و جعفر و عمرو و عامر و عبدالمهیمن و عبدالوارث و محمد و احمد، و اربعه عشر من الیمن: جبیر و حویش و مالک و کعب و احمد و شیبان و عامر و عمار و فهد و عاصم و حجرش و کلثوم و جابر و محمد، و رجلان من بدو مصر: عجلان و دراج، و ثلاثه رجال من بدو اعقیل: منبه و ضابط و غربان، و رجل من بدو اغیر: عمرو، و رجل من بدو شیبان: نهراش، و رجل من تمیم: ریان، و رجل من بدو قسین: جابر، و رجل من بدو کلاب: مطر، و ثلاث رجال من موالی اهل البیت: عبدالله و مخنف و براک، و اربعه رجال من موالی الانبیاء: صباح و صیاح و میمون و هود، و رجلان مملوکان: عبدالله و ناصح، و رجلان من الحله: محمد و على، و ثلاثه رجال من کربلاء: حسین و حسین و حسن، و رجلان من النجف: جعفر و محمد، و سته رجال من الابدال، کلهم اسماءهم عبدالله. فقال علی علیه السلام: انهم هولاء یجتمعون کلهم من مطلع الشمس و مغربها و سهلها و جبلها یجمعهم الله تعالی فی اقل من نصف لیله، فیاتون الی مکه، فلا یعرفونهم اهل مکه، فیقولون کبستنا اصحاب السفیانى، فاذا تجلی لهم الصبح یرونهم طائفین و قائمین و مصین، فینکرونهم اهل مکه، ثم انهم یمضون الی المهدى، و هو مختف تحت المناره، فیقولون له: انت المهدى، فیقول لهم: نعم، یا انصارى! ثم انه یخفی نفسه عنهم لینظرهم کیف هم فی طاعته یمضی الی المدینه، فیخبرونهم انه لاحق بقبر جده رسول الله صلی الله علیه و آله، فیلحقونه بالمدینه فاذا احس بم یرجع الی مکه، فلا یزالون علی ذلک ثلاثا، ثم یتراءی لهم بعد ذلک بین الصفا و المروه، فیقول: انی لست قاطعا امرا حتی تبایعونی علی ثلاثین خصله، تلزمکم لا یغیرون منها شیئا، و لکم علی ثمان خصال، فقالوا: سمعنا و اطعنا، فاذکر لنا ما انت ذاکره، فیقول: ابایعکم علی ان لا تولون دابرا، و لا تسرقون، و لا تزنون، و لا تفعلون محرما، و لا تاتون فاحشه، و لا تضربون احدا الا بحق، و لا تکنزون ذهبا و لا فضه و لا برا و لا شعیرا، و لا تخربون مسجدا، و لا تشهدون زورا، و لا تقبحون علی مومن، و لا تاکلون ربا، و ان تصبروا علی الضراء، و لا تلعنون موحدا، و لا تشربون مسکرا، و لا تلبسون الذهب و لا الحریر و لا الدیباج، و لا تتبعون هزیما، و لا تسفکون دما حراما، و لا تغدرون بمسلم، و لا تبغون علی کافر و لا منافق، و لا تلبسون الخز من الثیاب، و تتوسدون التراب، و تکرهون الفاحشه، و تامرون بالمعروف، و تنهون عن المنکر فاذا فعلتم ذلک فلکم علی ان لا اتخذ صاحبا سواکم، و لا البس الا مثل ما تلبسون، و لا اکل الا مثل ما تاکلون، و لا ارکب الا کما ترکبون، و لا اکون الا حیث تکونون، و امشی حیثما تمشون، و ارضی باللیل، و املاء الارض قسطا و عدلا، کما ملئت ظلما و جورا، و نعبد الله حق عبادته، و اوف لکم، اوفو الى. فقالوا: رضینا و بایعناک علی ذلک، فیصافحهم رجلا رجلا، ثم انه بعد ذلک یظهر بین الناس فتخضع له العباد و تنقاد له البلاد، و یکون الخضر ربیب دولته و اهل همدان وزرائه، و خولان جنوده، و حمیر اعوانه، و مضر قواده، و یکثر الله جمعه، و یشتد ظهره، ثم بالجیوش حتی یصیر الی العراق، و الناس خلفه، و امامه علی مقدمته رجل اسمه عقیل، و علی ساقته رجل اسمه الحارث، فیلحقه رجل من اولاد الحسن فی اثنی عشر الف فارس، و یقول: یا ابن العم، آنا احق منک بهذا الامر لانی من ولد الحسن، و هو اکبر من الحسین، فیقول: المهدی انی انا المهدى، فیقول له: هل عندک آیه، او معجزه، او علامه فینظر المهدی الی طیر فی الهواء، فیومی الیه فیسقط فی کفه فینطق بقدره الله تعالى، و یشهد له بالامامه، ثم یغرس قضیبا یابسا فی بقعه من الارض لیس فیها ماء، فیخضر و یورق و یاخذ جلمودا کان فی الارض من الصخر، فیفرکه بیده، و یعجنه مثل الشمع، فیقول الحسنى: الامر لک، فیسلم و تسلم جنوده، و یکون علی مقدمته رجل اسمه کاسمه، ثم یسیر حتی یفتح خراسان، ثم یرجع الی مدینه رسول الله صلی الله علیه و آله فیسمع بخبره جمیع الناس، فتطیعه اهل الیمن و اهل الحجاز، و تخالفه ثقیف، ثم انه یسیر الی الشام الی حرب السفیانى، فتقع صیحه بالشام: الا و ان الاعراب اعراب الحجاز قد خرجت الیکم، فیقول السفیانی لاصحابه ما تقولون فی هولاء، فیقولون: نحن اصحاب حرب و نبل و عده و سلاح، ثم انهم یشجعونه و هو عالم بما یراد به. فقامت الیه جماعه من اهل الکوفه، و قالوا: ما اسم هذا السفیانى؟ فقال علیه السلام: اسمه حرب بن عنبسه بن مره بن کلیب بن ساهمه بن زید بن عثمان بن خالد، و هو من نسل یزید بن معاویه بن ابی سفیان، ملعون فی السماء و الارض، اشر خلق الله تعالى، و العنهم جدا، و اکثرهم ظلما، ثم انه یخرج بجیشه و رجاله و خیله فی ماتی الف مقاتل، فیسیر حتی ینزل الحیره، ثم ان المهدی علیه السلام یقدم بخیله و رجاله و جیشه و کتائبه، و جبرئیل عن یمینه، و میکائیل عن شماله، و النصر بین یدیه، و الناس یلحقونه فی جمیع الافاق حتی یاتی اول الحیره قریبا من السفیانى، و یغضب لغضب الله سائرا من خلقه حتی الطیور من السماء ترمیهم باجنحتها، و ان الجبال ترمیهم بصخورها، و جری بین السفیانی و بین المهدی حرب عظیم حتی یهلک جمیع عسکر السفیانى، فیهزم و معه شر ذمه قلیله من اصحابه فیلحقه رجل من انصار القائم اسمه صیاح، و معه جیش فیستاسره فیاتی به الی المهدى، و هو یصلی العشاء الاخره فیخفف صلوته، فیقول السفیانى: یا ابن العم! استبقنی اکون لک عونا، یقول لاصحابه ما تقولون فیما یقول، فانی آلیت علی نفسی لا افعل شیئا حتی ترضوه، فیقولون: و الله، ما نرضی حتی تقتله لانه سفک الدماء التی حرم الله سفکها، و انت تریدان علیه بالحیوه، فیقول لهم المهدی شانکم، و ایاه فیاخذوه جماعه منهم فیضعونه علی شاطی ء الهجیر تحت شجره مدلاه باغصانها، فیذبحونه کما یذبح الکبش، و عجل الله بروحه الی النار. قال: فیتصل خبره الی بنی کلاب، ان حرب بن عنبسه قتل قتله رجل من ولد علی بن ابی طالب، فیرجعون بنوکلاب الی رجل من اولاد ملک الروم، فیبایعونه علی قتال المهدى، و الاخذ بثار حرب بن عنبسه، فتضم الیه بنو ثقیف، فیخرج ملک الروم فی الف سلطان، و تحت کل سلطان الف متل، فینزل علی بلد من بلدان القائم تسمی طرسوس، فینهب اموالهم و انعامهم و حریمهم، و یقتلون رجالهم، و ینقض حجارها حجرا علی حجر، و کانی بالنساء، و هن مردفات علی ظهور الخیل، خلف العلوج، خیلهن تلوح فی الشمس و القمر، فینتهی الخبر الی القائم فیسیر الی ملک الروم فی جیوشه فیواقعه فی اسفل الرقه بعشر فراسخ، فصبح بها الوقعه حتی یتغیر ماء الشط بالدم، و ینتن جانبها بالجیف الشدید، فینهزم ملک الروم الی الانطاکیه فیتبعه المهدی الی فئه العباس تحت القطوار، یبعث ملک الروم الی المهدی و یودی له الخراج فیجیبه الی ذلک حتی علی ان لا یروح من بلد الروم، و لا یبقی اسیر عنده الا اخرجه الی اهله فیفعل ذلک و یبقی تحت الطاعه. ثم ان المهدی یسیر الی حی بنی کلاب من جانب البحیره حتی ینتهی الی دمشق، و یرسل جیشا الی احیاء بنی کلاب، و یسبی نسائهم، و یقل اغلب رجالهم، فیاتون بالاسارى، فیومنون به، فیبایعونه علی درج دمشق بمشمومات البخس و النض، ثم ان المهدی یسیر هو و من معه من المومنین بعد قتل السفیانی فینزلون علی بلد من بلاد الروم، فیقولون: لا اله الا الله، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله، فیتساقط حیطانها، ثم ان المهدی یسیر هو و من معه فینزل قسطنطنیه فی محل ملک الروم، فیخرج منها ثلاث کنوز: کنز من الجوهر، و کنز من الذهب، و کنز من الفضه، ثم یقسم المال علی عساکره بالقفافیز، ثم ان المهدی علیه السلام یسیر حتی ینزل ارمنیه الکبرى، فاذا راوه اهل ارمنیه انزلوا له راهبا من رهبانهم کثیر العلم، یقولون: انظر ماذا یریدون هولاء، فاذا اشرف الراهب علی المهدی فیقول الراهب: ءانت المهدى؟ فیقول: نعم، انا المذکور فی انجیلکم، انا اخرج فی آخر الزمان، فیساله الراهب عن مسائل کثیره، فیجیبه عنها، فیسلم الراهب، و یمتنع اهل ارمنیه، فیدخلونها اصحاب المهدى، یقتلون فیها خمس ماه مقاتل من النصارى، ثم یعلق مدینتهم بین السماء و الارض بقدره الله تعالى، فینظر الملک و من معه الی مدینتهم، و هی معلقه علیهم، و هو یومئذ خارج عنها بجمیع جنوده الی قتال المهدى، فاذا نظر الی ذلک فینهزم، و یقول لاصحابه: خذوا لکم مهربا، فیهرب اولهم و اخرهم، فیخرج علیهم اسد عظیم، فیزعق فی وجوههم فیلقون ما فی ایدیهم من السلاح و المال، و تتبعهم جنود المهدى، فیاخذون اموالهم و یقسمونها، فیکون لکل واحد من تلک الالوف ماه الف دینار، و ماه جاریه، و ماه غلام، ثم ان المهدی سار الی بیت المقدس، و استخرج تابوت السکینه، و خاتم سلیمان بن داود و الالواح التی نزلت علی موسى، ثم یسیر المهدی الی مدینه الزنج الکبرى، و فیها الف سوق، و فی کل سوق الف دکان، فیفتحها، ثم یاتی الی مدینه یقال لها: قاطع، و هو علی البحر الاخضر المحیط بالدنیا، و طول المدینه الف میل، فیکبرون علیها ثلاث تکبیرات فتساقط حیطانها، و تنقطع جدرانها، فیقتلون فیها ماه الف مقاتل، فیقیم المهدی فیها سبع سنین، فیبلغ سهم الرجل من تلک المدینه مثل ما اخذوه من الروم عشر مرات، ثم یخرج منها و معه ماه الف موکب، و کل موکب یزید علی خمسین الف مقاتل، فینزل علی ساحل فلسطین - بین عکه و سور غزه و عسقلان - فیاتیه خبر اعور الدجال بانه قد اهلک الحرث و النسل و ذلک ان اعور الدجال یخرج من بلده یقال بها یهوداء، و هی قریه من قری اصفهان، و هی بلده من بلدان الاکاسره، له عین واحده فی جبهه کانها الکوکب الزهرا، راکب علی حمار خطوته مد البصر، و طوله سبعین ذراعا، و یمشی علی الماء مثل ما یمشی علی الارض، ثم ینادی بصوته یبلغ ما یشاء الله، و هو یقول: الی الى، یا معاشر اولیائى! فانا ربکم الاعلی (الذی خلق فسوى، و الذی قدر فهدى، و الذی اخرج المرعی) [3] فتتبعه اولاد الزنا یومئذ، و اسو الناس من اولاد الیهود و النصارى، و تجتمع معه الوف کثیره لا یحصی عددهم، الا الله تعالی ثم یسیر، و بین یدیه جبلان: جبل من اللحم، و جبل من الخبز الثرید، فیکون خروجه فی زمان قحط شدید، ثم یسیران الجبلان بین یدیه، و لا ینقص منه شی ء فیعطی کل من اقر له بالربوبیه. فقال علیه السلام: الا، و انه کذاب ملعون. الا، فاعلموا ان ربکم لیس بالاعور، و لا یاکل الطعام، و لا یشرب الشراب، و هو حی لا یموت، بیده الخیر، و هو علی کل شی ء قدیر. قال الراوى: فقامت الیه اشراف اهل الکوفه و قالوا: یا مولانا! و ما بعد ذلک؟ قال علیه السلام: ثم ان المهدی یرجع الی بیت المقدس، فیصلی بالناس اماما [ایاما خ ل] فاذا کان یوم الجمعه و قد اقیمت الصلوه، فینزل عیسی بن مریم علیه السلام فی تلک الساعه من السماء علیه ثوبان احمران، و کانما یقطر من راسه الدهن، و هو رجل صبیح المنظر و الوجه، اشبه الخلق بابیکم ابراهیم، فیاتی المهدى، و یصافحه، و یبشره بالنصر، فعنذ ذلک یقول له المهدی تقدم، یا روح الله! و صل بالناس، فیقول عیسى: بل الصلوه لک، یابن بنت رسول الله! فعند ذلک یوذن عیسى، و یصلی خلف المهدی علیه السلام، فعد ذلک یجعل عیسی خلیفه علی قتال اعور الدجال، ثم یخرج امیرا علی جیش المهدى، و ان الدجال قد اهلک الحرث و النسل، و صاح علی اغلب اهل الدنیا، و یدعو الناس لنفسه بالربوبیه، فمن اطاعه انعم علیه، و من ابی قتله، و قد وطا الارض کلها الا مکه و المدینه و بیت المقدس، و قد اطاعته جمیع اولاد الزنا عن مشارق الارض و مغاربها، ثم یتوجه الی ارض الحجاز، فلیحقه عیسی علی عقبه هرشا فیزعق علیه عیسی زعقه، و یتبعها بضربه، فیذوب الدجال کما یذوب الرصاص و النحاس فی النار، ثم ان جیش المهدی یقتلون جیش اعور الدجال فی مده اربعین یوما من طلوع الشمس الی غروبها، ثم یطهرون الارض منهم، و بعد ذلک یملک المهدی مشارق الارض و مغاربها، و یفتحها من جابرقا الی جابرسا، و یستتم امره، و یعدل بین الناس حتی ترعی الشاه مع الذئب فی موضع واحد، و تلعب الصبیان بالحیه و العقرب، و لا یضرهم، و یذهب الشر، و یبقی الخیر، و یزرع الرجل الشعیر و الحنطه، فیخرج من کل من ماه من کما قال الله تعالى: (فی کل سنبله ماه حبه و الله یضاعف لمن یشاء) [4] و یرتفع الزنا و الربا و شرب الخمر و الغناء، لا یعلمه احد الا و قتله المهدی علیه السلام، و کذا تارک الصلوه، و یعتکفون الناس علی العباده و الطاعه و الخشوع و الدیانه، و کذا تطول الاعمار و تحمل الاشجار الاثمار فی کل سنه مرتین، و لا یبقی احد من اعداء آل محمد المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم الا و هلک، ثم انه تلا قوله تعالى: (شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیموا الدین و ما تفرقوا فیه کبر علی المشرکین) [5] قال: ثم ان المهدی یفرق اصحابه، و هم الذین عاهدوه فی اول خروجه فیوجهم الی جمیع البلدان، و یامرهم بالعدل و الاحسان، و کل رجل منهم یحکم علی اقلیم من الارض، و یعمرون جمیع مدائن الدنیا بالعدل و الاحسان، ثم ان المهدی یعیش اربعین سنه فی الحکم، حتی یطهر الارض من الدنس. قال: فقالت الی امیرالمومنین علیه السلام السادات من اولاد الاکابر، و قالوا: و ما بعد ذلک، یا امیر المومنین؟ قال: بعد ذلک یموت المهدی و وزرائه، و تبقی الدنیا الی حیث ما کانوا علیه من الجهالات و الضلالات، و ترجع الناس الی الکفر، فعند ذلک یبدء الله تعالی بخراب المدن و البلدان، فاما الموتفکه فیطمی علیها الفرات، و اما الزوراء فیخرب من الوقایع و الفتن، و اما واسط فیطمی علیها الماء و آذربایجان یهلک اهلها بالطاعون، و اما موصول فتهلک اهلها من الجوع و الغلا، و اما الهرات یخربها المصرى، و اما القریه تخرب من الریاح، و اما حلب تخرب من الصواعق، و تخرب الانطاکیه من الجوع و الغلا و الخوف، و تخرب الصقالبه من الحوادث، و تخرب الخط من القتل و النهب، و تخرب دمشق من شده القتل، و تخرب حمص من الجوع و الغلا، و اما بیت المقدس فانه محفوظ الی یاجوج و ماجوج، لان بیت المقدس فیه آثار الانبیاء، و تخرب مدینه رسول الله من کثره الحرب، و تخرب الهجر بالریاح و الرمل، و تخرب جزیره اوال من البحرین، و تخرب قیس بالسیف، و تخرب کبش بالجوع. قال علیه السلام: ثم یخرج یاجوج و ماجوج، و هو صنفان: الصنف الاول: طول احدهم ماه ذراع، و عرضه سبعون ذراعا، و الصنف الثانى: طول احدهم ذراع، و عرضه سبعون ذراعا، یفترش باحدهم اذینه، و یلتحف بالاخرى، و هم اکثر عددا من النجوم، فیسیحون فی الارض، فلا یمرون بنهر، الا و شربوه، و لا جبل، الا لحسوه، و لا وردوا علی شط، الا نشفوه، ثم بعد ذلک تخرج دابه من الارض لها راس کراس الفیل، و لها وبر و صوف و شعر و ریش من کل لون، و معها عصی موسى، و خاتم سلیمان، فتنکت وجه المومن بالعصا فتجعله ابیض، و تنکت وجه الکافر بالخاتم فتجعله اسود، و یبقی المومن مومنا و الکافر کافرا، ثم ترفع بعد ذلک التوبه، فلا تنفع نفس ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا. قال الراوى: فقامت الیه اشراف العراق، و قالوا له: یا مولنا، یا امیر المومنین! نفدیک بالاباء و الامهات، بین لنا کیف تقوم الساعه؟ و اخبرنا بدلالتها و علاماتها، فقال علیه السلام: یظهر صائح فی السماء، و نجم فی السماء له ذنب فی کل ناحیه المغرب، و یظهر کوکبان فی السماء فی المشرق، ثم یظهر خیط ابیض فی وسط السماء و ینزل من السماء عمود من نور، ثم ینخسف القمر، ثم تطلع الشمس من المغرب فیحرق حرها شجر البراری و الجبال، ثم تظهر نار من السماء فتحرق اعداء آل محمد حتی تشوی وجوهم و ابدانهم، ثم یظهر کف بلا زند و فیها قلم یکتب فی الهواء و الناس یسمعون صریر القلم، و هو یقول: و اقترب و الوعد الحق فاذا هی شاخصه ابصار الذین کفروا، فتخرج یومئذ الشمس و القمر و هما منکسفتان النور فتاخذ الناس الصیحه، و التاخر فی بیعه، و المسافر فی متاعه، و الثوب فی مسداته، و المرئه فی غزلها [نسجها خ ل] و اذا کان الرجل اللقمه بیده فلا یقدر اکلها و یطلعان الشمس و القمر و هما اسودان اللون، و قد وقعا فی زوال [زلازل خ] خوفا من الله تعالى، و هما یقولان: الهنا و خالقنا و سیدنا لا تعذبنا بعذاب عبادک المشرکین، و انت تعلم طاعتنا و الجهد فینا و سرعتنا لمضی امرک و انت علام الغیوب. قال الله تعالى: صدقتما، و لکنی قضیت فی نفسی ان ابدء و اعید، و انی خلقتکما من نور عزتی فیرجعان الیه فیبرق کل واحد منهما برقه تکاد تخطف الابصار، و یختلطان بنور العرش فینفخ فی الصور فصعق من فی السموات و من فی الارض، الا من شاء الله تعالى، ثم ینفخ فیه اخری فاذا هم قیام ینظرون، فانا لله و انا الیه راجعون. قال الراوى: فبکی علی علیه السلام بکاء شدیدا، حتی بل لحیته بالدموع، ثم انحدر عن المنبر، و قد اشرفت الناس علی الهلاک من هول ما سمعوه. قال الراوى: فتفرقت الی منازلهم و بلدانهم و اوطانهم، و هم متعجبون من کثره فهمه و غزاره علمه، و قد اختلفوا فی معناه اختلافا عظیما.

----------------

[1] فصلت، 46:41
[2] مائده، 55:5
[3] اعلى، 87: 4 - 2.
[4] بقره، 261:2
[5] شورى، 13:42



منبع:

متن خطبه البیان

http://www.tanhamonji.com/fa/bookview.html?ItemID=45664&BookArticleID=52137



-------------------------------------

پرچم بالا


                              

اى نور و اى دلیل روشن ، و اى آشکارکننده‌ى نوربخش ، پروردگارا کفایتم کن از شرور ، و آفات روزگار ، و از تو خواهم رهایى را در روزى که دمیده شود در صور


-------------------------------------



الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ




اَللّهُمَّ صَلَّ عَلی سَیَّدنا مُحَمَّدٍ مَا اخْتَلَفَ الْمَلَوان وَ تَعاقَبَ الْعَصْرانِ وَ کَرَّ الْجَدیدانِ وَ سْتَقْبَلَ الْفَرْقَدانَ وَ بَلَّغْ رُوحَهُ وَ اَرْواحَ اَهْلِ بَیْتِهِ مِنَّا التَّحِیَّةَ وَ السَّلامُ



-------------------------------------

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.