X
تبلیغات
رایتل

گفتن نام خدا با صلوات

شنبه 1 آذر 1393 ساعت 23:21
 گفتن نام خدا با صلوات

 گفتن نام خدا با صلوات



از امام رضا (ع) در تفسیر آیه « و ذکر اسم ربه فصلی » 1 فرمود : مراد از این آیه این است که هر گاه نام پروردگار متعال بر زبان آمد ، بر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم درود و صلوات فرستاده شود . 2

1 . اعلی / 15 .

2 . اصول کافی ، ج 2 ، ص 494 .

=رسول خدا (ص) فرمود : هر کس هزار بار بر من صلوات بفرستد نمیرد تا مژدة بهشت گیرد . در « رسالة جمعة » شهید ثانی ، این اثر برای هزار بار صلوات در روز جمعه نقل شده است .

=امام جعفر صادق (ع) فرمود : چون بنده بگوید : اللهم صل علی محمد و آله و علی اهل بیته . مستجاب می شود و هر دعایی که بعد از آن بکند نیز مستجاب می گردد .

= امام صادق(ع) فرمود : کسی که حاجتی دارد باید اول ، صلوات بر محمد و ال محمد - (ص) - بفرستد و بعد از آن ، حاجت خود را بخواهد و در آخر دعا ، دوباره صلوات بفرستد . زیرا خدا کریم تر از آن است که دو طرف دعا را قبول کند و وسط دعا را قبول نکند و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) مانع های استجابت دعا را بر طرف می کند . 1

1 . اصول کافی ، ج 2 ، ص 494 .

= امام علی (ع) فرمود : « کل دعاء محجوب حتی یصلی علی النبی صلی الله علیه و آله ؛ » هیچ دعایی به آسمان نمی رسد مگر این که دعا کننده بر محمد (ص) و آل او صلوات بفرستد . 1

1 .میزان الحکمه و بحارالانوار ، ج 27 ، ص 260 ، باب 15 ، ح 15 .

= در روایات است میان دعا و آسمان ، حجاب و فاصله ای است و آن گاه که ذکر صلوات بر محمد و آل محمد به میان آید موانع کنار می رود و دعا به اجابت می رسد و بدون صلوات دعا به استجابت نمی رسد . 1

1 .پرورش روح ، ج 2 ، ص 350 و مستدرک الوسائل ، ج 5 ، ص 225 .

=امام صادق(ع) فرمود : هر کس این صلوات را بر رسول خدا (ص) بفرستد گناهانش پاک می گردد ، بر دشمنانش پیروز می شود ، روزی او زیاد می گردد و در بهشت از دوستان حضرت محمد (ص) خواهد بود .

اللهم صل علی محمد و آل محمد حتی لا یبقی صلواه ،

خدایا ، بر محمد و خاندان محمد درود فرست ، تا این که درودی نماند ؛

اللهم بارک علی محمد و آل محمد حتی لایبقی برکه ،‌

خدایا ، محمد و خاندان محمد را خیر و برکت ده . تا این که برکتی نماند ؛

اللهم و سلم علی محمد و آل محمد حتی لایبقی سلام ،

خدایا ، و بر محمد و خاندان محمد سلام فرست ، تا این که سلامی نماند .

و ارحم محمدا حتی لایبقی رحمه . 1

و محمد را رحمت نصیب فرما ، تا این که رحمتی نماند .

 

=رسول خدا (ص) فرمود : « من نسی الصلاه علی أخطا طریق الجنه ؛ » کسی که صلوات بر من را فراموش کند راه بهشت را گم کرده است . 1 یعنی درود بر پیامبر چنان ارجمند است که فراموش کنندة آن از مسیر آسان بهشت دور می گردد یا آنکه فراموشی ذکر صلوات بر پیامبر (ص( باعث فراموشی دستورات آن حضرت شده و انسان را از مسیر بهشت دور می سازد .

1 . الکافی ، ج 2 ، ص 495 . منبع : آثار و برکات صلوات ص97

=حضرت محمد (ص) فرمود : هر کس بر من یک بار صلوات فرستد خدا بر او ده بار درود خواهد فرستاد و نیز ده خطا را از او بر طرف خواهد ساخت و ده درجه او را بالا خواهد برد . 1

1 . مستدرک الوسائل ، ج 5 ، ص 377 .

رسول خدا (ص) فرمود : هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد ، تا زمانی که نام در آن کتاب هست فرشتگان پیوسته برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند . 1

1 . سفینه البحار ، ج 2 ، ص 50 و بحارالانوار ، ج 91 ، ص 71 .

=عطر صلوات

صلوات سبب شفاعت پیامبران حضرت زهرا علیهاالسلام فرمودند: پدرم رسول خدا صلى‏الله‏ علیه ‏و آله بر من وارد شد در حالى که مهیاى خواب بودم.

حضرت فرمودند: اى فاطمه نخواب مگر بعد از آن که چهار عمل را به جاى آورى: اول، ختم قرآن کنى؛ دوم ، پیامبران را شفیعان خود گردانى ؛ سوم ، مؤمنین را از خود خشنود گردانى ؛ چهارم ، حج و عمره کنى. حضرت این را فرموده و اقامه نماز کردند ،

 من صبر کردم تا نماز پدرم تمام شد. سپس پرسیدم یا رسول ‏الله، مرا به چهار چیزى امر فرمودید که در این مدت زمان، قدرت انجام آنها را ندارم.

پدرم تبسمی کرده، فرمودند: هر گاه سه مرتبه سوره «اخلاص‏» را بخوانى گویا ختم قرآن کرده ‏اى، و هر گاه صلوات بفرستى بر من و پیامبران پیش از من ، همه ما شفیعان تو خواهیم بود و هر گاه براى مؤمنین استغفار کنى پس تمامى ایشان از تو خشنود مى‏شوند ، و هر گاه بگویى «سبحان‏ الله و الحمدلله و الله‏ اکبر» مثل این است که حج و عمره انجام داده باشى.

= بوی عطر عجیب

حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا محقق ( داماد آیت الله گلپایگانی رضوان الله تعالی علیه ) فرمود : مرحوم آخوند ملا علی همدانی – رضوان لله تعالی علیه – فرمود : روزی پیرمردی برای حساب خمس پیش من آمد . متوجه شدم که از آن پیرمرد بوی عطر عجیبی به مشامم می رسد که تا به حال نظیر آن را استشمام نکرده ام . از آن پیرمرد پرسیدم که ای پیرمرد از چه عطری استفاده می کنی ؟

گفت : حضرت آیت الله ، این بوی خوش داستانی دارد که تا به حال برای کسی نگفته ام ؛ اما چون شما مولا و آقای ما هستی برایتان تعریف می کنم . شبی در عالم خواب ، به محضر مقدس آقا رسول الله (ص) مشرف شدم . آن حضرت نشسته بودند و حدود ده یا بیست نفر اطراف ایشان حضور داشتند و من هم در آن مجلس بودم . آن حضرت فرمود : کدام یک از شما بر من زیاد صلوات می فرستید . من خواستم بگویم که من زیاد صلوات می فرستم ، اما ساکت شدم . بار دوم پرسید ؛ باز هم کسی جواب نداد . دفعة سوم ، حضرت فرمود : کدام یک از شما بر من زیاد صلوات می فرستید . خواستم بگویم من ، با خودم فکر کردم شاید دیگران بیشتر از من صلوات می فرستند . دیدم وجود نازنین حضرت رسول (ص) ایستادند و به من فرمودند شما بر من زیاد صلوات می فرستید و لبان مرا بوسیدند .

= ابوعلقمه می گوید : پیامبر (ص) بعد از نماز صبح ، رو به ما کرد و فرمود : اصحاب من ! دیشب عمویم‌ ، حمزه و برادرم ، جعفر طیار را در خواب دیدم . به آن دو بزرگوار نزدیک شدم و گفتم : پدر و مادرم فدایتان ! کدام عمل را برتر یافتید ؟ پاسخ دادند پدر و مادر ما فدایت ! ما صلوات فرستادن بر تو ، تشنه را سیراب کردن و محبت علی بن ابیطالب را برترین اعمال یافتیم . 1

1 . اصول کافی ، ج 4 ، ص 50

=امام کاظم (ع) فرمود : « هر که پس از نماز ، پیش از آن که پاها را بگرداند و با کسی تکلم نماید ، بگوید ؛ « أن الله و ملائکته یصلون علی النبی یا أیها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما اللهم صل علی محمد النبی و ذریته» خدا صد حاجت او را بر آورد ؛ هفتاد در دنیا و سی در آخرت . »

راوی می گوید : من عرض کردم : صلوات خدا و صلوات ملایکه یعنی چه ؟ فرمود : « تزکیه است از ایشان برای آن حضرت و صلوات مؤمنان دعا است برای جناب . »

=ذکر صلوات به جای ذکر طواف کعبه

فردی را در حال طواف کعبه دیدم که به جای ذکر طواف ، فقط می گفت : « اللهم صل علی محمد و آل محمد » . به او گفتم : چرا ذکر طواف نمی گویی ؟ گفت : به خاطر این که با خودم عهد کردم در هر حالی باشم فقط صلوات بفرستم .

گفتم : برای چه ؟ گفت : داستانی دارد که بسیار عجیب است . گفتم : چه داستانی ؟ گفت : روزی که پدرم از دنیا رفت ، صورتش مثل الاغ شد . خیلی ناراحت شدم که چرا پدرم این طوری از دنیا رفت ، مگر چه کرده بود ؟ تا این که شب خوابیدم ، در عالم خواب محضر مقدس رسول الله رسیدم ، دامن آن حضرت را گرفتم و التماسش کردم و علت تغییر صورت پدرم را از آن حضرت پرسیدم : آن حضرت فرمود : پدرت رباخوار بود و به خاطر همین گناه بزرگ صورتش تبدیل به الاغ شد ؛ ولی پدرت یک کار خوبی داشت و آن این است که هر شب هنگام خوابیدن صد مرتبه بر من صلوات می فرستاد و من هم به خاطر این عمل بزرگ ، صورتش را به حال او برگردانیدم .

از خواب پریدم ، و به صورت پدرم نگاه کردم ، دیدم صورتش مثل ماه می درخشد . بعد او را به خاک سپردم . هاتفی صدا زد : این عنایت خدای ارحم الرحمین و غفار است و آمرزش او به خاطر آن صلوات هایی بود که بر رسول ما می فرستاد . لذا از همان روز عهد کردم که در هر حالی باشم ، بگویم : « اللهم صل علی محمد و آل محمد » .

=مانع غیبت

روزی یکی از اولیا به حضرت الیاس و حضرت خضر (ع) شکایت کرد که مردم زیاد غیبت می کنند و غیبت هم از گناهان کبیره است و هر چه آنها را نصیحت می کنم و آنها را منع از غیبت می کنم ، به حرفم اعتنایی نمی کنند و آن عمل قبیح را ترک نمی کنند . چه کنم ؟ حضرت الیاس(ع) فرمود : چاره این کار این است که وقتی وارد چنین مجلسی شدی و دیدی غیبت می کنند ، بگو:  « بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آل محمد » .

پروردگار ، ملکی را بر اهل آن مجلس موکل می کند که هر وقت کسی خواست غیبت کند آن ملک جلوی این عمل زشت را می گیرد و نمی گذارد غیبت شود . سپس حضرت خضر (ع) فرمود : وقتی کسی در وقت بیرون رفتن از مجلس بگوید : « بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آل محمد » حضرت حق ملکی را می فرستد تا نگذارد که اهل آن مجلس غیبت او را کنند . 1

1 . داستان های صلوات ، ص 57 .

= رفع خطر

حجت الاسلام والمسلمین مهدی پور ، مترجم کتاب جزبرة خضرا ، در تاریخ 3/2/70 نقل فرمودند : حدود چند سال پیش یکی از اعضای خانوادة ما خوابی دید که 3 روز بعد جریان خواب را برای مرحوم حضرت آیت الله صدیقین اصفهانی رضوان الله تعالی علیه نقل کردم .

ایشان در ضمن تعبیر ابعاد آن خواب فرمود : قرار بود در همان روز رؤیت خواب ، از این خانواده یک نفر تلف شود ، ولی نظر به این که در آن خانه زیاد صلوات می فرستاند ، خطر رفع شد . بلافاصله با دوستم که در یکی از شهرهای آذربایجان زندگی می کرد ، تماس گرفتم و از او احوال پرسی کردم . او گفت : سه روز پیش پسرم با کامیون تصادف سختی کرده و الان در بیمارستان بستری است و مدتها در حال اغماء بود . به این طریق صدق خواب و تعبیر آن روشن شد و معلوم شد که این خطر به برکت مداومت صلوات بر محمد و آل محمد از این خانواده بر طرف شده است . 1

1 . شرح فضائل صلوات ، ص 120 .

= پیدا شدن انگشتر

حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید حسن صحفی فرمود : چند سال قبل سفری به تهران نمودم . موقع بازگشت به قم ، متوجه شدم انگشترم که بی حد مورد علاقة من بود ( عقیق زرد یمنی که روی آن « ماشاء الله لا قوه الا بالله استغفرالله » نوشته بود ) ناپدید شده است .

نزدیک به 17 روز هر چه جست و جو کردم ، آن انگشتر را پیدا نکردم ، تا این که سفر دیگری به تهران رفتم . هنگام رفتن در اتوبوس ، فراغتی دست داد ، حدود هزار و پانصد مرتبه صلوات بر محمد و ال طیب و طاهر او (ص) فرستادم و عجل فرجهم نیز اضافه کردم .

همان شب به برکت صلوات ، در خواب شنیدم که شخصی فرمود : انگشتر تو در فلان جاست ، هنگامی که برخاستم ، موقع نماز صبح بود . اهل منزل همه مشغول مهیا شدن برای نماز بودند . از داخل پشه بند صدا زدم . یک نفر در خواب به من گفت : انگشتر فلان جاست . اهل منزل به همان محل رفته ، انگشتر را پیش من آوردند . 1

. داستان های جالب ، ص 226 .

= گم شدن چیزی

روزی چیز مهمی را که به آن نیاز مبرمی داشتم ، گم کردم . مانده بودم خدایا چه کنم ؟‌در این اثنا ، ذکر صلوات بر محمد و آل محمد(ص)  به خاطرم آمد . سریع گفتم : خدایا ده تا صلوات نذر سلامتی امام زمان می کنم ، این شیء مهم من پیدا شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد (ص) . در همان لحظه ، آن چیز مهم پیدا شد . 1

این ویژگی را نویسنده نیز بارها تجربه کرده که هنگام گم شدی چیزی با فرستادن ده صلوات برای سلامتی امام زمان ، آن شیء گمشده را می یابم .

=شفای مریض با صلوات

زنی شفای پسر کر و کور خود را از حضرت محمد خواست . آن حضرت فرمود : برو بر من بسیار صلوات بفرست . آن زن هم به هر قدمی که بر می داشت یک صلوات می فرستاد . چون به خانه رسید ، پسر او سالم شد . نزد حضرت برگشت و سلامتی پسرش را به آن حضرت گفت . حاضرین شاد شدند . جبرئیل نازل شد و گفت : خداوند می فرماید : چنانچه اعضای این پسر را به برکت صلوات بر تو و آل تو شفا دادم ، روز قیامت نیز به برکت صلوات بر تو ، گناهان امت را می بخشم .

= صلوات و رنج ‏شیطان

روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى‏کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم . اول این که هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى‏کنند. دوم این که با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏کنند. سوم آن که ، هر کارى را که مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است که استغفار از گناهان مى ‏کنند ، پنجم این که تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏فرستند و ششم آن که ابتداى هر کارى « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند.

 

=رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: بسیار یاد کردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود. با توجه به روایت فوق، داستان زیر را تقدیم مى داریم.

داستان :

مرد خواب و خوراکى نداشت. مادام که سر و وضع زن و بچه هایش به خاطرش میآمد؛ آشفته و غمناک میشد. ظاهر رنجور و گونه‌هاى ترک برداشته آنها، آزارش میداد. همین طور شکوه‌هاى بیوقفه همسرش که خواب و خیالش را ربوده بود. آن روز، مثل همیشه، در چوبى حیاط را به هم زد. راه کوچه باریک محله را در پیش گرفت. نمى دانست کجا میرود؟ ولى گام هایش بسى بلند و کشیده بود. گاهى به اطرافش چشم مى دوخت تا شاید مشکل گشایى بیابد. از چند کوچه باریک و کم عرض گذشت. به چهارراهى نزدیک شد که معمولا از جمعیت موج مى زد. در آن سوى چهار راه، مسجدى قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و کوچک بود؛ اما هیچ وقت از نمازگزاران خالى نبود. گاهى واعظى به منبر میرفت و به پند و اندرز مردم مى پرداخت. آن روز نیز واعظى بر فراز منبر، در حال سخنرانى بود. جمعیتى گرد آمده بودند و به سخنان او گوش مى کردند. "سعید" نیز خودش را داخل جمعیت زد. روحانى، پیرامون فقر و راه‌هاى خلاصى از آن سخن مى گفت. بیان شیرین و رسایى داشت. چیزى نگذشت که سعید جذب سخنان او شد. بین خودش و او احساس نزدیکى میکرد. به نظرش رسید که روحانى، او را میشناسد و حرف‌هاى دلش را بازگو میکند. ولى این طور نبود؛ سخنان روحانى، حرف دل بسیارى از مردم بود. او در بخشى از سخنانش گفت: "در فرستادن صلوات، کوتاهى نکنید. زیرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش برکت مییابد و اگر فقیر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزی اش را مى فرستد." این سخن گرچه براى سعید تازگى داشت، ولى به نظرش آسان بود. از خودش پرسید: پس تا حالا چرا به این راه ساده، فکر نکرده بودم؟! سخنان روحانى تمام شد، اما فریادهاى هماهنگ "صلوات" تمامى نداشت. صلوات‌ها، رسا و پى در پى بود. سعید امیدوار شده بود. او مثل خیلی ها، قدم به بیرون گذاشت. راه خانه اش را در پیش گرفت. لب‌هایش مى جنبید. لحظه‌اى زمزمه اش قطع نمیشد. مثل این که صلوات، آن سوى لب‌هایش پنهان شده بود. سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانى از دل و ذهنش بیرون نمى رفت: "... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالى از آسمان روزی اش را مى فرستد." از خانه بیرون رفت. همچنان چهره ارغوانى و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه اى افتاد. مکان ترسناکى بود. گویى در و دیوارهایش با انسان سخن می گفت. سخن از گذشته‌هاى دور؛ سخن از آنهایى که آنجا را به یادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاک‌هاى تلنبار شده کف خرابه، راه رفتن را مشکل ساخته بود. اضطراب خفیفى، وجود سعید را فراگرفت. لحظه اى در خودش فرو رفت. سنگى به پایش اصابت کرد. اول لرزید و بعد، کمى احساس درد کرد. چیزى به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه کرد. چشمش به سنگى افتاد که در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاکى رنگ، توجه اش را جلب کرد. حس کنجکاوی اش بیدار شده بود. گامى به عقب برگشت. از فاصله کمتر، چشم دوخت. بخشى از یک ظرف قدیمى به چشمش افتاد. به آرامى خاک‌ها را کنار زد و بعد کوزه کوچکى از دل خاک، بیرون آورد. ضربان قلبش تند تند مى زد. احساس تشنگى میکرد. لب‌هاى خشکیده‌اش تکان میخورد. خاک‌هاى سطح کوزه را فوت کرد. قشنگ و زیبا بود. دهانه کوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌هاى دهانه کوزه را بیرون آورد. به آرامى دهانه آن را به سمت پایین قرار داد. صداى شادىآورى در خرابه پیچید. صدا از به هم خوردن سکه‌هاى طلا بود. نور طلایى رنگ سکه، زیر اشعه خورشید، وسوسه انگیز و خیال‌آور مینمود. گیج شده بود. تصمیم گرفتن، برایش دشوار بود. لحظاتى مات و مبهوت به سکه‌ها نگاه کرد. جلوه فریبنده آنها چشمانش را به بازى گرفته بودند. به فکر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار دیگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته کرد. از این که نتوانسته بود شکم بچه‌هایش را سیر کند، غصه میخورد؛ از این که در مقابل تقاضاهاى آنها چاره‌اى جز سکوت نداشت، زجر می کشید. به خود آمد. چشمش به سکه‌ها افتاد. لبخندی شیرین، روى لب‌هاى خشکیده‌اش، گل کرد. سکه‌هایى را که روى زمین افتاده بود، جمع کرد و داخل کوزه انداخت. کوزه را به سینه‌اش چسباند. در حالى که صورتش را به آسمان بلند کرده بود؛ لحظه‌اى چشمانش را بست. آنگاه از جایش برخاست. شروع کرد به راه رفتن. چند گامى بیش نرفته بود که به یاد سخنان آن روحانى افتاد: "... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزی اش را می فرستد." گام‌هایش سست شد. کم کم از حرکت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهى قرار گرفته بود؛ دو راهى که یک راه آن به فقر دائمى منتهى مىشد و راه دیگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادى. اما نه؛ او در آن گیرودار سرنوشت ساز، به خودش نهیب زد: وعده روزى من، از آسمان است؛ روزى زمینى را نمى خواهم. برگشت. کوزه را سرجایش گذاشت. درست زیر همان سنگى که به پایش خورده بود. به اطرافش نگاه کرد. سریع از خرابه بیرون شد. ساعتى دیگر، تن خسته و گرسنه اش را روى حصیر کهنه اتاقش، رها کرد و بار دیگر در فکر عمیق فرو رفت. ـ این بار هم که با دست خالى برگشتى؟! این، صداى همسرش بود که رشته افکارش را پاره کرد. در حالى که لبخندى به لب‌هایش کاشته شده بود؛ همه چیز را براى همسرش تعریف کرد. همسرش که تحمل شنیدن سخنان او را نداشت، پرسید: کجاست؟ چرا نیاوردى؟! ـ نخواستم. ـ نخواستى؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمی بینى؟ اگر تو نمی خواهى، گناه ما چیست؟ گناه این بچه‌هاى معصوم ...؟ ـ مطمئنم که خداوند روزی ام را از آسمان مى فرستد. ـ از آسمان؟! آن را کجا گذاشتى؟ ـ همان جا، سرجایش؛ زیر همان سنگ وسط خرابه. در آن لحظه، همسایه اش ـ که مرد یهودى بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعید و همسرش گوش می کرد. بعد از شنیدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فورى خودش را به آن خرابه رساند. سنگى در وسط خرابه، سینه به خاک فرو برده بود. به سنگ نزدیک شد. به آرامى آن را کنار زد. کوزه، برق نگاهش را دزدید. بى صبرانه سنگ را از دل خاک بیرون آورد. تا آن لحظه هزاران فکر و خیال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو کرده بود. خیالاتى که تنها با سکه‌هاى داخل کوزه به ثمر میرسید. او حق داشت که به هیچ چیز فکر نکند جز آن کوزه و سکه‌هاى داخلش. کوزه را برداشت و یک راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندى در کوزه را باز کرد. بیصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسى توام با اضطراب، در تنش دوید. موجودات شبیه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب کرد. بیشتر دقت کرد. درست بود؛ عقرب‌هاى سیاه و زرد رنگ طول و عرض کوزه را میپیمودند. در کوزه را بست. احساس تنفرى نسبت به کوزه پیدا کرده بود. به فکر فرو رفت. همان جا، کینه‌اى نسبت به سعید در دلش کاشته شد. در حالى که از چهره‌اش شرارت میبارید، با خود گفت: حتما میدانسته که کوزه پر از مار و عقرب است. وقتى فهمیده که من در پشت‌بام خانه به حرف‌هاى او و همسرش گوش میکنم؛ با حرف‌هاى دروغش، مرا گمراه کرد و گرفتار این مار و عقرب‌هاى کشنده نمود. جواب دشمنی‌اش را خواهم داد. جوابى که هرگز فراموش نکند! سعید نشسته بود. همسرش به قیافه متفکرانه او نگاه میکرد. از این که شوهرش آن همه سکه طلا را رها کرده بود، عصبانى بود. گاهى با سخنان طنزگونه و نیش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار میداد. چگونه میتوانست باور کند که مردش با آن همه فقر، آن همه سکه طلا را رها کرده است؟! بار دیگر به شوهرش نگاه کرد. او همچنان به سینه دیوار چسبیده بود. زیر لب، چیزى میخواند. زن که حوصله‌اش تمام شده بود، گفت: منتظرى که خدا روزی ات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بیرون، یک کارى کن. سعید دنبال جمله‌اى می گشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چیزى نگفته بود که صداى عجیبى در اتاق پیچید. صدا براى سعید آشنا بود. همان صداى جذابى که در خرابه شنیده بود. به سقف اتاق نگاه کرد. از روزنه کوچک سقف اتاقش، بارانى از سکه می بارید. حالت عجیبى پیدا کرده بود. خوشحالى توام با حیرت، آب دهانش را خشکانده بود. صدایش در اتاق پیچید: خدایا! شکرت، شکرت. نگاه کن، نگاه کن، خداوند روزی مان را از آسمان فرستاده است. همسرش که باورش نمیشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانى به جمع کردن سکه‌ها پرداخت. صداى گفت و گوى سعید و همسرش به گوش همسایه یهودی اش رسید. او به خودش شک کرد. دست نگه داشت. کوزه را بالا کشید. از دهانه کوچک کوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌هاى باقى مانده، همچنان به یکدیگر تنه می زدند و از سر و کول هم بالا و پایین میرفتند. به سعید و همسرش زهرخندى نثار کرد و بار دیگر کوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه کرد. همزمان صداى سعید بلند شد: بازهم سکه، سکه. خدایا ... خدایا...! بر شگفتى مرد یهودى افزوده شده بود. به نظرش رسید که سعید و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. براى این که مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعید، نزدیک کرد. و بعد با احتیاط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمیشد. آنچه ریخته بود، سکه بود. سکه‌هایى که با رنگ زرد و فریبنده در کف دستان آن دو موج میزدند و جرنگ جرنگ صدا میکردند. با خودش گفت: حتما من اشتباه کرده بودم! و ادامه داد: نه! نه! من اشتباه نکرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود. از خودش پرسید: پس چه اتفاقى افتاده است؟ لحظه‌اى به فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه اندیشیدن، به راز قضیه پى برد. دانست که این، سرّى از اسرار غیبى است. سرّى که به دست خداوند به ثمر رسیده است. سعید را به پشت بام دعوت کرد. وقتى سعید، خودش را به آن جا رساند، مرد یهودى خودش را روى قدم‌هاى او انداخت. همان دم صدایش که با گریه شوق توام بود؛ در فضا پیچید: "اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله." سعید نیز گیج شده بود. میدانست که باران سکه از برکات "صلوات" است. ولى نمیدانست که مسلمان شدن یک نفر یهودى نیز از دیگر برکات آن می باشد. یک بار دیگر به مرد تازه مسلمان نگاه کرد و سکه‌هاى کف اتاق را در ذهنش تداعى نمود. ناخود آگاه بر زبانش جارى شد: اللهم صل على محمد و آل محمد!

 

پی نوشت :

شرح الصلوات، احمدبن محمدالحسینى الاردکانى، ص 77 / گنجینه نور و برکت ختم صلوات، انتشارات مسجد مقدس جمکران، ص 65.

برگرفته از کتاب « صلوات ، کلید حل مشکلات » تالیف « علی خمسه ای قزو ینی »